#آرشام_پارت_133

حرکتی نمی کردم..یا بهتره بگم سرجام خشک شده بودم..
بدون اینکه کوچکترین تغییری تو حالتش ایجاد کنه سرشو چرخوند و به شیدا نگاه کرد..
پوزخند زد و با تحکم گفت: حالا چی؟..!باور کردی؟..!حالا که به چشم دیدی پس بزن به چاک و دیگه هم دور و بر ما افتابی نشو..
تو چشمای خشمگین ِ شیدا اشک نشسته بود و چونه ش از زور خشم و بغض می لرزید..دستاشو مشت کرد..
--برو به درک کثافت..خیلی پستی آرشام..لیاقتت همین دختره ی هیچی نداره..
آرشام ازم فاصله گرفت..
--هیچی ندار تویی که تمومه مدت چشم به دارایی ِمن دوخته بودی..برو به پدرت..جنابه صدر بگو آرشام رو خیلی دست کم گرفتی..من کسی
نیستم که به همین اسونی از هر بی سرو پایی رو دست بخورم..آرشام اگر بخواد می تونه همه رو به بازی بگیره ولی کسی نمی تونه بازیش بده..
شیدا نگاهه مملو از نفرتش رو تو چشمای من و آرشام دوخت و ازمون دور شد..کنار ستون جایی که کمترین دید رو به بقیه داشت ایستاده
بودیم تا صدامون رو کسی نشنوه..
پشتش به من بود..صورتم خیس از اشک شده بود و وقتی برگشت با حرص بهش توپیدم..
-قرارمون این نبود که تو نقشه ت ب و س ه و..
بغضم گرفت..
در همون حال گرفته و لرزون گفتم: چرا منو ب و س ی د ی لعنتی؟..!چرا منو بازیچه ی خودت قرار میدی؟..!فکر کردی کی هستی که هر
کاربخوای می تونی انجام بدی؟..من عروسکت نیستـــم..
بغضم شکست و با هق هق به طرف دستشویی که درست سمت راستم بود دویدم از علامتی که روش داشت تونستم اینو بفهمم..
بین راه صدام زد..
--دلارام..
ولی صبر نکردم و با گریه رفتم تو و درو بستم..حواسم نبود قفلش کنم..یک راست رفتم سمت روشویی و آب رو باز کردم..
چندتا مشت آب سرد به صورتم زدم تا نفسم بالا اومد..به خودم تو اینه نگاه کردم..اون عوضی به چه حقی منو ب و س ی د؟..!چرا داره با
احساسم بازی می کنه؟..!چرا؟!..
در به شدت باز شد ..با ترس برگشتم..آرشام بود..درو پشت سرش بست و قفل کرد..
اخم غلیظی رو پیشونیش نقش بسته و نگاهش جدی تر از همیشه بود..
-این کارا واسه چیه؟!..
بی پروا گفتم: فکر کردی با کی طرفی؟..!یه دختر بی کس و بدبخت که هر کار خواستی باهاش بکنی اره؟..عین یه عروسک تو دستات باهام
رفتار می کنی که چی؟که مثلا رئیسه منی ومنم نباید جیکم در بیاد چون هیچ کس نیستم جز یه خدمتکار؟!..
--مگه چی شده؟..از اول قرارمون همین بود..
-نه نبود..قرارمون این نبود..قرارنبود منو بازیچه قرار بدی..مکث کردم و بلندتر گفتم: تو قرارمون ب و س ی د ن * و * ب و س ی د ه شدن
نبود مهندس تهرانی..
چند لحظه با اخم نگام کرد..کلافه تو موهاش دست کشید..
--یعنی این موضوع تو رو ناراحت کرده؟..ما تو بغل هم رقصیدیم و تو در همه حال با من بودی..حالا واسه یه ب و س ه داری اینکارا رو می
کنی؟..پوزخند زد و ادامه داد: جالبه..
حرصم گرفت..یعنی اتفاقی که بینمون افتاد انقدر جلوی چشمش طبیعی بوده که داره اینا رو میگه؟..!حرفش برام سنگین بود..
نمی دونم چرا ولی بغضم گرفت..اما اونقدرا سنگین نبود که نتونم حرفامو بهش بزنم..
-به شایان چی گفتی؟..!گفته بودی که منو واسه چی می خوای؟..واسه بهره بردن تو نقشه هات؟..می خواستی منو یه وسیله قرار بدی واسه
رسیدن به چیزهایی که می خواستی؟..تموم مدت داشتی منو بازی می دادی..منو نگه داشتی واسه همین کار آره؟..
با صدایی که سعی داشت بلند نباشه تا نتونه بیرون بره گفت: آره..کی چی حالا؟..می خوای چکار کنی؟..!مگه خودت قبول نکردی تا اخرش
باشی؟..
-منه خاک بر سر قبول کردم چون از اون دختره ی عوضی متنفر بودم..خواستم این وسط بهت کمک کنم..
--مگه غیر از این بود؟..
-تو انگار متوجه نیستی داری چکار می کنی؟..
از کوره در رفت..تموم مدت رو به روی هم گارد گرفته بودیم..
شونه هامو گرفت و پشتمو به سرامیکای سرد چسبوند..جوری که کمرم درد گرفت و اخمام جمع شد..
نگاهه پر از خشمش تو چشمام خیره بود..
زیر لب غرید: من هرکار که بخوام می کنم..اینا رو خوب تو گوشات فرو کن..هیچ چیز وهیچ کس برام مهم نیست..
پوزخند زد..هنوز چشماش لبریز از خشم بود..
--بوسه که چیزی نیست..من اگر بخوام می تونم بدتر از ایناشم به سرت بیارم..پس به پر و پای من نپیچ و کاری که میگمو بکن..
با عصبانیت دستمو بلند کردم و خواستم بزنم تو صورتش که بین زمین و هوا مچمو گرفت..

@romangram_com