#آرشام_پارت_128

و بلندی لباس هم تا بالای زانوهاش بود..
نگام به صورتش افتاد که دیدم اوه اوه چه اخمی کرده..سرمو از رو شونه ی آرشام برداشتم ولی هنوز نگاش می کردم..
رو به آرشام که خونسرد نشسته بود و به مهمونا نگاه می کرد گفت: آرشام اینجا چه خبره؟..!این دختره اینجا چی می خواد؟!..
آرشام هم خیلی ریلکس جوابشو داد..
--دختره؟!..
--همین نکبتو میگم..چرا با خودت اوردیش؟!..
--مراقب حرف زدنت باش ..نکنه قبلش باید از شما اجازه می گرفتم خانم شیدا صدر؟!..
به قدری جدی وسرد جوابشو می داد که من به جای شیدا حساب می بردم..
--چرا اینجور می کنی عزیزم؟!..
--من عزیزم شما نیستم خانم..
--ولی..آرشام تو..اصلا این دختر کیه؟..!کجای دنیا رسمه هر کی میره مهمونی خدمتکارشم با خودش ببره؟!..
--دلارام خدمتکاره من نیست..
کم مونده بود یه جفت شاخ تر و تمیز رو سر شیدا سبز بشه..
چشماش به قدری گشاد شده بود که چیزی نمونده بود تخم چشمش از کاسه بزنه بیرون..
--خودت گفتی که این دختره خدمتکاره مخصوصته!..
--بود..ولی الان نیست..
--یعنی چی آرشام..گیجم کردی..خواهش می کنم بگو اینجا چه خبره؟!..
آرشام سکوت کرد و من حلقه ی دستمو به دور بازوش تنگ تر کردم..
--دلارام از امروز معشوقه ی منه..
و شیدا همچین جیغ زد :چــــی؟!..
که گوشای من و مهمونایی که نزدیکمون نشسته بودن بیخ تا بیخ کر شد..
دیگه نتونست حرفی بزنه چون مهمونا همه به هیاهو افتادن ..نگاهشون به در سالن بود که باز شد..
من و آرشام بی توجه به شیدا از روی صندلی بلند شدیم و ایستادیم و چند قدم ازش فاصله گرفتیم..
به در سالن نگاه کردم که مردی جوان و خوش پوش و قد بلند وارد شد و با لبخند به مهمان ها نگاه کرد .. شایان هم کنارش ایستاده بود..
رو به جمع با خوشحالی و شعفی که تو صداش بود بلند گفت: مهمانان عزیز..شب خوبی رو برای تک تکتون ارزو می کنم..همونطور که
همگی ِشما می دونید این مهمانی رو به افتخار ورود برادرزاده ی عزیزم ارسلان جان ترتیب دادم که بعد از مدت نسبتا طولانی از امریکا به
ایران برگشتن..و من همینجا ورود ارسلان عزیز رو بهش تبریک میگم..
و در میان هیاهو و صدای دست زدن مهمانان ارسلان با لبخند باهاش دست داد ..و بعد از همونجا شروع کرد با تک تکه مهمانان که شایان اونها
رو بهش معرفی می کرد سلام و احوالپرسی کردن..
یه مرد جوون که بهش می خورد 33یا 34سالش باشه..چشمای سبز و نافذ..پوست برنزه و موهای بلند که مثل عموش پشت سرش نبسته بود
و اونها رو ازادانه روی شونه هاش رها کرده بود..صورت گیرایی داشت و معلوم بود برای این جذابیت زحمته زیادی کشیده..
صورتمو کمی کج کردم سمت آرشام..فهمید می خوام زیر گوشش حرف بزنم که سرشو کمی خم کرد..
-میگم این دختره یا پسر؟!..
لحنم به قدری بامزه بود که حس کردم واسه یه لحظه لبخند زد ولی به سختی همون لبخنده نصفه نیمه رو جمعش کرد..
--چطور؟!..
-شایان پیش مرگش بشه اخه خیلی گوگولی ِ..موهاش که از منم بلندتره..پوستش از دخترای اینجا هم برنزه تر ..ِچشماشم که هر ادمی رو
افسون می کنه..یا دختره پسر جاش می زنن به مردم..یا اینکه می خواسته دختر بشه خدا دم اخری پشیمون شده..
چند بار به لباش دست کشید ..حس می کردم می خواد بخنده ولی هر بار جلوی خودشو می گرفت..
نتونست جوابمو بده چون شایان به همراه برادرزاده ش جلومون ایستاد وبا لبخند بزرگی با دست به آرشام اشاره کرد..
-فکر نمی کنم دیگه لازم به معرفی باشه پسرا..
ارسلان با دیدن آرشام لبخندش پررنگ تر شد ..دستشو جلو اورد و آرشام با مکث کوتاهی دستشو پیش برد و جدی باهاش دست داد..
ارسلان اونو در اغوش گرفت و با خوشحالی گفت: چطوری پسر؟..!دلم برات تنگ شده بود..
و از هم جدا شدن و ادامه داد: خوشحالم که می بینمت..
نگام به آرشام بود که ببینم چی جوابشو میده..اخم نداشت ولی لحنش جدی و سرد بود..
--منم همینطور..بابت ورودت بهت تبریک میگم..
ارسلان با لبخند نگاهشو از روی آرشام به طرف من سوق داد ..قد بلند بود و چهارشونه..هیکل پُر و ورزیده ای داشت..کت و شلوار سفید و
خوش دوخت و پیراهن لیمویی و کراوات سفید..کیپ ِ تنش بود..
ولی نگاهه سبزش به قدری نافذ بود که شرمم شد وسرمو زیر انداختم..مرتیکه کم از عموش نداره..جوری نگاه می کنه انگار ل خ ت و ع ر ی و

@romangram_com