#آرشام_پارت_127
چطور خرد میشه..
با دقت به حرفاش گوش می دادم و نگاهمو ازش نمی گرفتم..
-ای به چشــم..یه امشب واسه همین اینجام دیگه..کارمو بلدم..
و تو دلم گفتم: جوری نقشمو بازی کنم که خودتم باورت بشه..
خواستیم رو صندلی هامون بنشینیم که صدای شاد وسرمسته شایان از پشت سر میخکوبم کرد..رنگم شد عینهو کچ دیوار و دستام شروع کرد
به لرزیدن..
ملتمسانه به آرشام نگاه کردم ..کمی نگام کرد .. به طرفم اومد و کنارم ایستاد..شایان که با لبخند جلومون ایستاد منم ناخداگاه دستمو سُر دادم
طرف دست آرشام و همزمان پنجه هامون تو هم گره خورد..
آرشام نگام کرد ولی چیزی نگفت..
شایان _ ببین کی اینجاست..
نگاهش به آرشام بود که داشتن با هم دست می دادن..
و بعد از اون نگاه شایان چرخید روی من و به راحتی تعجب زیادی که تو چشماش نهفته بود رو دیدم..
نگاهش به ارومی سُر خورد رو دستای ما و بعد هم به آرشام نگاه کرد..
اخماش رو کشید تو هم و با حالت عصبی گفت: چکار می کنی آرشام؟..!این دیگه چه وضعشه؟!..
سرمو زیر انداختم و صدای اروم آرشام تو گوشم پیچید..
--فرمالیته ست..برای دک کردن شیدا..متوجهی که؟!..
سرمو بالا اوردم و به شایان نگاه کردم که اروم اروم لبخند نشست رو لباش و چشمای ه و س الودش رو بهم دوخت..
درحالی که به سر تا پام با شور ِ خاصی نگاه می کرد سرشو تکون داد..
--فهمیدم..که اینم یکی دیگه از نقشه های تو ..ِبسیار خب..امیدوارم موفق باشی..
و با خنده تو چشمای آرشام خیره شد و ادامه داد: پس بگو واسه چی می خواستیش..خوشم اومد،حالا می بینم همون آرشامی هستی که می
شناختم..
با تعجب بهش نگاه کردم..نمی فهمیدم منظور شایان از این حرف چیه؟!..
آرشام نیم نگاهی به من انداخت و درجواب شایان بعد از سکوت کوتاهی گفت: پس ارسلان کجاست؟..!اینجا ندیدمش..
--میاد..فعلا بالاست..خب من دیگه میرم..
و حین اینکه که نگاهش به من بود با لبخند گفت: موفق باشی پسر..مطمئنم واسه دک کردن شیدا خوب کسی رو انتخاب کردی..فقط..
رو به آرشام با وقاحته هر چه تمامتر گفت: اخر شب که مهمونا رفتن شماها بمونید..باهاتون کار دارم..
و با همون لبخند چندش اورش عقب گرد کرد و ازمون فاصله گرفت..
زیر لب با حرص گفتم: الهی بری دیگه بر نگردی مرتیکه ی کثافته هوسباز..چقد دوست دارم با همین ناخنام چشای هیزشو از کاسه در بیارم
بندازم جلوی سگاش..عوضی..پست فطرت..
حواسم نبود تموم مدت که داشتم شایان رو فحش می دادم آرشام جلوم ایستاده و داره نگام می کنه..
مطمئن بودم حرفامو شنیده..زل زدم تو چشمای سرد وشیشه ایش..
--خالی شد؟!..
-چی؟!..
--دق و دلیت..
-نه هنوز..هر وقت جون دادنشو به چشم ببینم راحت میشم..
--بشین..
نشستیم رو صندلی..داشتم به مهمونا نگاه می کردم و با استرس پامو تکون می دادم که آرشام از جاش بلند شد واومد کنار ِ من..
تا اون موقع اونطرف میز بود و حالا کنارم درست چسبیده به من نشسته بود..
-چی شده؟!..
--شیدا داره میاد..
-ا..ِِِِِِِپس الان باید برم تو نقشم؟!..
فقط سرشو تکون داد و به رو به رو نگاه کرد..
خب بزن بریم دلی خانم که بازیت با این اقا خون آشامه مغرور شروع شد..
خودمو چسبوندم به آرشام و دستمو دور بازوش حلقه کردم..جوری بازوشو تو بغلم گرفته بودم که انگار می ترسیدم یکی اونو ازم بدزده..چیزی
نمی گفت..خب اره دیگه اونم باید یه امشب رو نقش بازی کنه..
سرمو به شونه ش تکیه داده بودم که خودشیفته جلومون ظاهر شد..
نگامو از کفشای نقره ای پاشنه بلندش گرفتم و اومدم بالا..یه دکلته ی مشکی که روش پر بود از سنگ های نقره ای و بالای دکلته یه بند فقط
رو شونه ی چپش داشت وشونه ی راستش کاملا ب ر ه ن ه بود..
@romangram_com