#آرشام_پارت_126

--دستتو حلقه کن دور بازوم..
با این حرفش چون حواسم نبود شوکه شدم و عین خنگا نگاش کردم..
-هان؟؟!!..
باز اون لبخند کج نشست رو لباش..که بیشتر شبیه ِ پوزخند بود..
خودش دستمو گرفت و انداخت دور بازوش..
--ازهمین الان شروع میشه..حواست کجاست؟!..
-هیچ کجا..همینجا!!..
حرکت کرد و منم کنارش به ارومی قدم برداشتم..
نمی دونم چرا ولی از این همه نزدیکی بهش و اینکه شونه به شونه ی هم راه می رفتیم یه حالی بهم دست داد..
قلبم یه جوری شد..
خوشم اومد..
هیچ حس بدی نداشتم واین باعث تعجبم شده بود..
جلوی در ورودی ایستادیم..قلبم دیوانه وار تو سینه م می زد..بدجور استرس داشتم..
--اماده ای؟!..
همونجور که نگام به داخل ویلا بود سرمو اروم تکون دادم..
-آره!..
--رنگت پریده..بهتره رفتارت نرمال باشه..
--من خوبم..فقط هیجان زده شدم..
قدم اول رو که برداشت همراهیش کردم..وارد شدیم رو به رومون یه سالن نسبتا کوچیک بود و هیچ کسم اونجا نبود..
خدمتکار مانتو و شالمو گرفت .. دوباره دستمو دور بازوی آرشام حلقه کردم..
-اینجا که کسی نیست!!..
هیچی نگفت ..راه افتاد، منم کنارش بودم..رفت سمت راست که یه در بزرگ و قهوه ای روشن اونجا قرار داشت..
دو تا مرد قوی هیکل و قد بلند هم جلوی در ایستاده بودن..با دیدن آرشام به حالت تعظیم کمی خم شدن و درو باز کردن..هر دو وارد شدیم و
در پشت سرمون بسته شد..
با دهان باز به سالن بزرگی که پیش رومون بود نگاه می کردم..عجب جایی..ِ
زن و مرد..پیر و جوون محیط سالن رو اشغال کرده بودن و اطراف روی صندلی هاشون نشسته بودن .. عده ی کمی با اهنگ ملایمی که پخش
می شد اون وسط اروم می رقصیدن..موزیک لایت بود و فضای اطراف یه آرامشه خاصی داشت که تونست کمی از استرسم کم کنه..
-چه جای محشری ..یعنی این ویلا کاملا متعلق به شایان ِ ؟!..
دیدم که پوزخند زد..
--اینجا و خیلی جاهای دیگه..
نگام کرد وبا لحن خاصی ادامه داد: کسی که می خواست تو ملکه ی قصرش باشی..پس حالا ببین..این قصر ِ شایان..ِ
از حرفش حرصم گرفت..حس می کردم داره با کلامش بهم نیش می زنه..
-قصرش و تموم دم و دستگاش دوبله بخوره تو ســـرش..مرتیکه ی هوسباز..تا تو گور هم برم باز از این ادم نفرت دارم..
--به خاطر نفرتت از اون خواستی که خدمتکاره من باشی ولی ملکه ی قصر شایان نه..درسته؟!..
صادقانه جوابش رو دادم..
-دقیقا!!..
حس کردم اخماش تو هم رفت..
داشتیم کنار سالن قدم می زدیم که آرشام نگاهش به گوشه ای از سالن خیره موند..
وقتی سرمو چرخوندم با دیدن شیدا که کنار یه مرد میانسال و شیک پوش ایستاده بود ابروهام بالا رفت..ظاهرا متوجه ِ ما نشده بود..لابد اونی
هم که کنارش وایساده باباشه!..
با لبخند نگاش کردم..ولی هنوز اخماش تو هم بود..
-انگار سوژتون اومده رئیس..
--به من نگو رئیس..
دستمو بغل گرفتم و سرمو به راست کج کردم که موهام از پشتم سر خورد و ریخت رو شونه م..
-پس چی صداتون کنم؟!..
نگاش تو چشمام خیره بود..اخماش کمرنگ شده بود..
یه مکث کوتاه کرد و گفت: بگو آرشام..و رسمی هم نباش..نمی خوام امشب اشتباهی تو کارت ببینم..بهتره یه امشب رو به خودت تلقین کنی
که معشوقه ی منی و به تازگی با هم رابطه داریم..می خوام جوری نقشت رو بازی کنی که وقتی شیدا متوجه شد به چشم ببینم که غرورش

@romangram_com