#آرشام_پارت_125
روش بهم باز میشه و دیگه نمی شد کاریش کرد..اخرش میشه یکی مثل شیدا که دهنش چفت و بس نداشت..
ایووووول ماشینو نیگااااا..فراری ِمشکـــی..!!بابا دمت گوگولی ..ماشینشم عین خودش بیستـــــه..
آره دیگه مایه داری و عشق و صفا..کوفتش نشه..
درو باز کردم و نشستم..می دونستم بابت تاخیرم شاکی..ِ
واسه همین قبل از اینکه جوش بیاره و داد بزنه همونجور که نگام به رو به رو بود گفتم: داشتم می اومدم که..
--مش قاسم بهم گفت..
با تعجب نگاش کردم: چی گفت؟!..
نیم نگاهی بهم انداخت و سکوت کرد..ماشینو روشن کرد و راه افتاد..سرایدار کنار در ایستاده بود..
با اشتیاق به اطرافم نگاه می کردم..چقدر دلم واسه محیط بیرون تنگ شده بود..
اون سکوت کرده بود و منم تو حال و هوای خودم بودم که صدای آهنگ سکوت بینمون رو شکست..
(آهنگ اشتباه با صدای مهدی همت)
همه حرفات یه حبابه همشون یه جوری خوابه
گفته بودی منو میخوای اما حرفات یه اشتباهه
روی من به روی اسمم باز دوباره خط کشیدی
عشقمو ازم گرفتی به غریبه ها رسیدی
فک نمیکردم که به این زودی بی وفایی رو بلد شی
از کنار قلبم به همین سادگی رد شی
یادته که قلب من رو چه ساده پس میدادی
پیش چشم عاشق من به غریبه دست می دادی
تک تکه خاطره هامو یه روز به یاد بیاری
عشقمو پس زدی باز به غریبه جامو دادی
فک نمی کردم که به این زودی بی وفایی رو بلد شی
از کنار قلبم به همین سادگی رد شی
آهنگش خوب بود ولی چرا انقدر ناامید؟!..
از گوشه ی چشم نگاش کردم که اخماش حسابی تو هم بود و فرمونو تو دستاش محکم فشار می داد..
سرعتشم زیاد بود منتهی دست فرمونش حرف نداشت..
صدای آهنگو کم کرد..واسه 1ثانیه هم نگاه از خیابون نمی گرفت..
--امشب باید هرکجا که من میرم همرام باشی..جوری رفتار می کنی که شیدا رو تحت تاثیر قرار بدی..باید باورش بشه که تو..
یه مکث کوچولو کرد و گفت: معشوقه ی منی..
برام جالب بود که اون امشب می خواد چطور رفتار کنه؟..!لابد اونم میره تو فاز رمانتیک بازی..وای تصورش هم ادمو به خنده میندازه..
سکوتمو که دید سرشو چرخوند و نگام کرد..نمی دونم تو چشمام چی دید که باز نگاهشو به خیابون دوخت و اینبار با تحکم گفت: اگر فکر
کردی منم مثل تو رفتار می کنم سخت در اشتباهی..کمی نرمش نشون میدم اونم واسه اینکه نقشه م خراب نشه ولی مهره ی اصلی امشب
تویی..
-وا.. مگه من چی گفتم؟!..
--همونی که دلت می خواست بگی رو من گفتم..
نامرد، فهمیده بود چی تو سرمه..ولی باحال می شدا..امشب ازادم هر کار می خوام بکنم..یه امشب از دست غرغراش راحتم..
خونشون بالاترین نقطه ی شهر بود..یه خونه ی ویلایی و بزرگ..با زدن چند بوق سرایدار درو باز کرد و سریع آرشامو شناخت..درو کامل باز کرد
و واسه آرشام دست تکون داد..
-اینجا ویلای شایان ِ ؟!
--مگه تا حالا نیومدی؟!..
-نه..با کی؟!..
--منصوری!..
-نه بابا من که همیشه همراش نبودم..تو اکثر مهمونی ها چرا بودم ولی نه همیشه..شاید اون چند باری که مهمونی دعوت می شده خونه ی
شایانم اومده..
سرشو تکون داد و ماشینو خاموش کرد..
هر دو پیاده شدیم..در ماشینو بست وبه طرفم اومد..
نگام به ویلا بود و باغی که اونو در خودش داشت..یه باغ بزرگ وسرسبز..با وجوده اینکه هوا رو به خنکی می رفت سرسبزی خودش رو از دست
نداده بود..
@romangram_com