#آرشام_پارت_124
برای بار اخر تو اینه به خودم نگاه کردم..موهام که خودش حالت داشت فقط یه کم اسپری زدم که حالتش ازبین نره..
وقتی از حموم می اومدم بیرون فر ریز بود و وقتی خشک می شد موهام تا وسطاش حالت داشت و پایینش فراش درشت می شد..
یه تل سفید زدم رو موهام و تره ای از موهای جلوم رو به حالت کج ریختم تو صورتم..
آرایشم غلیظ نبود..یه سایه ی بنفش ِ مات و ماتیک صورتی روشن..ریمل و پنکک هم که خیلی کم استفاده کرده بودم..
ساپورت پوشیده بودم ..توی کشوی کمد چند جفت جوراب و ساپورت بود..برام جالب بود که این اتاق خدمتکاره مخصوصه آرشامه و همه چی
توش پیدا میشه..ظاهرا فکر همه جاشو کرده بود،خیلی جالبه..خونه ی منصوری به خاطر مهمونیاش از این چیزا زیاد داشتم و حالا اینجا هر
چند مثل اونجا نبود ولی اینجور لباسا هم پیدا می شد..نمی دونستم که تو کمدم بوت هم دارم.. 2تا بود که فقط یکیش به پام خورد..ساق بلند
بود و سفید..با کت روی لباسم ست شد..
بدون شک به خاطر اینکه واسه خرید کردن و بیرون رفتن از ویلا بهونه نداشته باشم تو کمدم همه مدل لباس پیدا می شد..حتما همشونم کار
خودشه..بالاخره این مدت اخلاقش تا حدی دستم اومده بود..
همه چی اماده بود .. رفتم سر وقت کمد تا یه مانتو در بیارم روش بپوشم که در اتاقم باز شد و جناب اقای خون آشام طبق معمول بدون اجازه
اومد تو..
جلوی در ایستاد و سرتاپامو از نظر گذروند..نمی دونم چرا ولی تو نگاهش می دیدم که تعجب کرده..
وا مگه تعجب داره؟..!لباس به این باحالی..
یه کت و شلوار مشکی براق پوشیده بود و یه بلوز خاکستری تیره..یه کراوات دودی ومشکی هم بسته بود..
کلا تیریپش درسته تو حلقم محشر شده بود..
نگاهش تو چشمام ثابت موند و اروم گفت: اماده ای؟..دیگه باید راه بیافتیم..
-اره من حاضرم ..صبر کنین مانتومو بپوشم الان میام..
همونطور که نگاش سر تا پامو می کاوید گفت: خیلی خب من میرم ماشینو روشن کنم..معطلش نکن..
سرمو تکون دادم ..رفت بیرون..منم تند یه مانتوی سفید و یه شال بنفش از تو کمد بیرون اوردم و رو لباسم پوشیدم..
دیگه دکمه هاشو نبستم چون تن و بدنم که معلوم نبود..
3تا کیف تو کمد بود..مشکی..سفید..قرمز..سفیدو برداشتم و یه مقدار وسایل آرایش ریختم توش..
یادم افتاد به خودم عطر نزدم..
به قفسه ی سینه م و لا به لای موهام کمی ازعطری که روی میز بود زدم..
شالمو رو موهام مرتب کردم و از اتاق رفتم بیرون..
داشتم از پله ها می رفتم پایین که مهری در حالی که یه سینی تو دستش بود از اونجا رد شد..
با دیدن من سر جاش خشک شد..
منم با دیدنش یه جوری شدم و نگامو ازش گرفتم..
مطمئن بودم یه کم شُلش کنم می خواد تیکه بارم کنه که چی؟..تو خدمتکاری و اینکارا واسه چیه؟..!داری اقا رو می کشونی طرفه خودت تا
خامش کنی و..
همون حرفایی که شیدا بارم کرد لابد اینم دو سه تا میذاره روش و تحویلم میده..
خواستم بی توجه از کنارش رد شم که نشد..چون با شنیدن صداش مجبور شدم بایستم..
--چه جالب..یادمه می گفتی تو هم یکی هستی مثله ما و کارت فقط خدمتکاری..ِ
-هنوزم میگم من فقط یه خدمتکارم..
پوزخند زد و به سرتاپام اشاره کرد..
-اره می بینم..از عطری که زدی و تیپی که واسه خودت ساختی معلومه..
و به حالته مسخره ای گفت: حالا کجا بسلامتی؟..!از اقا اجازه گرفتی؟..!یادمه اونبار که بدون اجازه ش دوست پسرتو دعوت کردی بدجور اتیشی
شده بود..
نخیر انگار یه روز خوش به من نیومده..بالاخره از زمین و اسمون یکی باید ظاهر بشه جلوی منه کم شانس تا او ن روزمو سگی کنه..
خواستم جوابشو بدم که مش قاسم نفس زنون تو درگاه ایستاد..
رو به من گفت: اقا گفتن عجله کنین داره دیر میشه..
-باشه مش قاسم بهشون بگین الان میام..
مش قاسم که رفت مهری مات و مبهوت نگام کرد..
--اوهو..دیگه چی؟..!پس داری با آقا میری.. !!
و جوری نگام کرد که چندشم شد..منظورشو فهمیدم..
پوزخند زدم و از کنارش رد شدم..
-هر جور می خوای فکر کن..نرود میخ آهنین در سنگ..
سنگینی نگاهه مملو از خشمش رو روی خودم حس می کردم..باید بی توجه باشم..اینکه بخوام دهن به دهنش بذارم وهی جوابشو بدم اونم
@romangram_com