#آرشام_پارت_123

برنامه ی روزانتونه ..دلیل نمیشه به خاطر اینکه شما اینجوری هستی منم همه رو به این چشم ببینم..
ادمای خوش اخلاق و مهربون..مغرور ومتکبر..خشن وسرد..گرم و خوش برخورد..همه جوری اطرافمون هست..حتی خائن و وفادار..
شما دیدت به ادما روشن نیست اونم به خاطره یه دختر که از همه جهت مشکل داره دیگه چرا یه چوب گرفتی دستت همه رو از دم با همون
یه چوب می زنی که چی؟!..
شعارتون اینه همه ی زنا لنگه ی همن؟..!پس با این حساب منی که تا سرحد مرگ از شایان نفرت دارم باید بیست و چهار ساعت ورده زبونم
این باشه که همه ی مردا عینه همن..
ولی اینجوری نیستم ..چرا؟..چون خیر سرم می فهمم..چشم دارم..با چشم رفتاره ادما رو می بینم و با عقلم باطنشون رو می سنجم..
دقیقه ی اول ظاهرشون مشخص میشه ولی واسه شناخته باطنشون وقت لازمه..
وای خدا نفس کم اوردم..اخیـــــــش..یه نفس عمیق کشیدم و دهنمو بستم..ماشاالله به فکم چقدر سخنرانی کردم..حالا خدا کنه یه ساعت
یاسین نخونده باشم..
والا بدجور نگام می کنه..
اب دهنمو با سر و صدا قورت دادم و به میز کنار در تکیه دادم..
قدم به قدم بهم نزدیک شد وجلوم ایستاد..زل زدم تو چشماش..ابروهاش طبق معمول به هم پیوند خورده بود و حالا از نگاهش می خوندم که تا
حدودی عصبانیه..
--این حرفایی که زدی رو یه جور توهین به خودم تلقی کنم یا..چه منظوری داشتی؟!..
-نـ..نه بابا کی توهین کرد؟..!فقط خواستم بگم همه مثل هم نیستن همین..
بی توجه به حرفم سینه به سینه م ایستاد و زیر لب غرید:که من زیاد از حد خشونت به خرج میدم و حرف زور زیاد میزنم اره؟..!که خوشِت
نیومده .. ببینم کی بهت گفته که هر حرکت و یا هر کاره من باید به میل و خواسته ی تو باشه که حالا اینطور جلوم بلبل زبونی می کنی؟!..
ترسیده بودم..انگار بدجور از دستم شاکی شده..
-من اصلا به شما توهین نکردم..فقط گفتم مثلا من که از شایان نفرت دارم دلیل نمیشه بگم همه ی مردا بدن..
--بهتره زبونت رو کوتاه کنی دختر..مطمئنم به روز کار دستت میده..
فقط نگاش کردم..
پشتشو بهم کرد..
--بسته رو بردار و از اینجا برو..
خواستم بگم فرداشب باید چکار کنم که برگشت و تا دید دهنمو باز کردم داد زد: برو بیرون..همین حالا..
بدون هیچ حرفی بسته رو با حرص برداشتم و از اتاقش زدم بیرون..
طرف مشکل داره انگار..
هیچ جوری نمیشه اخلاق و رفتارشو واسه 5دقیقه دیگه پیش بینی کرد..زرتی می زنه جاده خاکی..
***********************
توی بسته 3دست لباس بود..
یه دکلته ی بنفش که روش یه کت سفید می خورد..یه کمربند هم به رنگ بنفش که جنسش از چرم بود روی کت کار شده بود..
وقتی پوشیدمش دیدم تو تنم معرکه ست..ولی پاهام کامل از لباس مشخصه..
بعدی یه لباس مجلسی قرمز بود که جلوش سنگ دوزی داشت و قسمت کمرش تنگ بود..پشتش تا کمی از باسنم بالاتر باز بود وکمرم کاملا
ب ر ه ن ه می افتاد بیرون..
از مدلش خیلی خوشم اومد ولی خب زیادی بازه..لااقل اگه پشتش یه کم بسته بود می شد با شال یه کاریش کرد ولی اینجوری که من هر کار
کنم باز معلومه..
اون یکی هم یه دکلته ی کوتاه تا بالای زانو به رنگ نقره ای بود که تو قسمت سینه و پایین دامن از پارچه ای براق ازهمون جنس ولی به رنگ
سفید کار شده بود..
تن خورش عالیه ولی این وضعش از اون یکی خیلی بدتره..
چشمم اون دکلته بنفشه و کت سفیده رو گرفته بود..بالاخره با ساپورت و بوت می تونستم یه جوری ب ر ه ن گ ی های پامو بپوشونم..
اگه این مهمونی واسه شایان نبود این همه خودمو نمی پوشوندم..هیچ دوست نداشتم جلوی چشم اون مرتیکه ی ه و س با ز ل خ ت و عُ ر ی
و ن ظاهر بشم..
با اینکه آرشام بهم اطمینان داد اتفاقی نمی افته بازم یه ترس مبهم تو وجودم افتاده بود..
*********************
اون روز آرشام خونه بود و بهم اجازه داد که کارهامو تا ساعت 2انجام بدم و بعد از اون به خودم برسم تا واسه مهمونی اماده بشم..
ازم نپرسید کدوم لباسو انتخاب کردم منم چیزی نگفتم..بالاخره می پوشم می بینه دیگه..
تصمیم گرفتم همون دکلته و کت روش رو بپوشم که هم ساده بود و هم شیک..
ساعت 4رفتم حموم و دیگه از اتاق بیرون نرفتم تا وقتی که اماده جلوی اینه ایستادم و هوا تاریک شده بود..دیگه وقتش بود که راه بیافتیم..

@romangram_com