#آرشام_پارت_122

کتشو در اورد و دکمه ی بالای پیراهنش رو باز کرد..یه پیراهن سرمه ای و کت مشکی..رنگای تیره خیلی بهش می اومد..
-بسته رو بردار..
با تعجب یه نگاه به خودش و یه نگاه به بسته انداختم..
دستمو روش کشیدم و پرسیدم: واسه منه؟!..
سرشو تکون داد..نشست پشت میزش و انگشتاشو طبق عادت تو هم گره زد..
-چرا واسه من؟!..
--سه دست لباس توی این بسته ست..هر کدوم رو که خواستی مختاری واسه مهمونی بپوشی..
لبخند زدم..فکر کردم به فکره منه..ولی خیاله خام دلی خانم..
-اما نیازی نیست آقا..بالاخره یه چیزی پیدا می کنم واسه مهمونی بپوشم..
اخماشو کشید تو هم..به قدری جدی وسرد جملاتش رو به زبون اورد که جرات نکردم چیزی بگم..
--اولا فعلا لازم نیست منو اقا صدا بزنی..ممکنه بعد از دهنت بپره و کارو خراب کنه..
دوما بار اخرت باشه روی حرف من حرف می زنی..این تذکر رو بارها بهت دادم ولی دلیلش رو نمی فهمم که چرا هر دفعه باید این کارو تکرار
کنی..
اب دهنمو قورت دادم و منم متقابلا اخم کردم..
-در مورد اقا گفتنم که خب دارم وظایفمو انجام میدم..دوست ندارم کمکم به شما دخالتی تو کارم محسوب بشه..حالا شما میگی محض ِ
احتیاط نگم منم میگم چشم فعــــلا نمیگم..
اره خب می دونم شما رئیسی منم چاره ای ندارم جز اینکه بگم چشم..حرف رو حرفتون نیاوردم فقط خواستم بگم لازم نبود واسه ش خودتونو
به زحمت بندازید اونجا کی به من توجه می کنه؟!..
از پشت میز بلند شد..نگاهش اروم بود ولی هنوز اخم داشت..میزو دور زد و بهش تکیه داد..
--اتفاقا برعکس..توی مهمونی باید توجه ِ همه به تو باشه..ولی نه اونطور که تو تصور می کنی..
-یعنی چی؟!..
--من دیشب از تو چی خواستم؟!..
کمی فکر کردم تا به جملات و افکارم نظم بدم..
-خب گفتین شیدا رو دوست ندارین و می خواین از سرتون بازش کنید..منتهی اون ول کن نیست و بهتون ابراز علاقه کرده..
یه تای ابروشو داد بالا و اضافه کرد: و..
منم ادامه دادم: و اینکه گفتین مزاحمتاش به قدری ِ که براتون دردسرساز شده و می خواین جوری از سر خودتون بازش کنین که هم غرورش
خرد بشه و هم اینکه باورش بشه علاقه ای بهش ندارین..
انگشت اشاره شو با به پایان رسوندن جمله م به طرفم نشونه گرفت..
--کاملا درسته..اون و پدرش هر دو برای من و ثروتم نقشه کشیدن..من هم دستش رو خوندم و با علم به این قضیه از تو کمک خواستم..
با لبخند گفتم: منم فقط به خاطر اینکه دل خوشی از این دختره ندارم و می خوام یه جوری حرفا و توهیناشو تلافی کنم بهتون کمک می
کنم..
هر دو در سکوت تو چشمای هم خیره شدیم..
با تعجب در حالی که دهنم باز مونده بود گفتم: اِوا من چقدر .. تو که..یعنی شما که هنوز نگفتی باید چکار کنم؟..!تا اونجایی که یادمه دیشب
گفتین واسه برداشتن شیدا از سر راه بهتون کمک کنم و اینکه اینکار فقط تو مهمونی ِ شایان شدنیه منم حواسم نبود بپرسم چی به چیه و من
این وسط چکاره م؟!..
نفس عمیق کشید و نگاهشو به زمین دوخت..درست جلو پای من..و به ارومی نگاهشو بالا کشید و توی چشمام زل زد..
--به هیچ وجه کار سختی نیست..فقط باید جوری نقش بازی کنی که شیدا باورش بشه تو معشوقه ی جدیدم هستی..به همین اسونی..
هان؟..!چی گفت؟!..
دهنم باز مونده بود ومات و مبهوت نگاش می کردم..ولی اون کاملا خونسرد بود..
-مـ..من..من باید چکار کنم یعنی؟..!یعنی من بشم..معشوقه ی..
سرشو به ارومی تکون داد..
--دقیقا..
و با لحن خاصی که یه جور بیزاری توش نهفته بود ادامه داد: شما زنا که خیلی خوب می تونین اینجور مواقع نقش بازی کنید..مطمئنم می
تونی از پسش بر بیای..
با این حرفش از بهت در اومدم ..بد جور بهم برخورد..دیگه رسمی حرف نمی زدم..
-زنایی مثل شیدا و امثاله اون شاید ولی خواهشا همه رو به یه چوب نزن..
خب اره یه جورایی بهت حق میدم با کاره این دختره نتونی به هر کسی اعتماد کنی ولی همه که مثل هم نیستن..
و یهو طبق معمول بدون فکر گفتم: مثلا خوده شما، خشنی..حرف زور زیاد می زنی..دم به دقیقه هم اخمات تو همه دستور دادنم که دیگه جزو

@romangram_com