#آرشام_پارت_121
اجرای این نقشه ست..
-ولی من..اونجا..
یه جوری نگام کرد که بتونم اعتماد رو تو چشماش بخونم..
سرشو به ارومی تکون داد و جدی گفت: من اونجام..حواسم بهت هست ..نگران نباش شایان با وجوده من کاری نمی کنه..
-ولی تو اون نامردو نمی شناسی..اون هرکار بخواد می کنه..
اخماشو کشید تو هم..
--وقتی بهت میگم مشکلی نیست بگو چشم و دیگه حرف رو حرفم نیار..
سکوت کردم..ولی هنوز نگام بهش بود..تردید داشتم..
من؟!..
تو خونه ی شایان؟!..
خدا کمکم کنه..
--همه چی حله؟..نیاز به توضیحه دوباره نیست؟!..
-نه بابا مگه خِرِفتم؟..!گرفتم چی گفتی..
چند لحظه نگام کرد ..بلند شد ایستاد..
منم متقابلا ایستادم و زیر لب گفتم: من دیگه برم؟..
-اره..منتهی حرفامو فراموش نکن ..اگه بخوای زیر ابی بری و نقشه هامو بهم بزنی..
پریدم وسط حرفش و گفتم: بلـــــه..می دونم چی میگی اونوقته که یا خوراکه سگات میشم یا یه راست میرم سینه ی قبرستون ور دسته ننه
بابام..حالیمه دیگه..
نگاش که کردم دیدم باز عصبانیه..
اروم به طرف در رفتم ولی نگام بهش بود..
-چی شده؟..!من.. مگه..
--بار اخرت باشه جمله مو قطع می کنی..این کار از دیده من بخششی شاملش نمیشه..
-اهان اونو میگی؟..!باشه نمی دونستم..معذرت..
دستامو با یه حالته با مزه اوردم بالا و با لبخند جلوی در وایسادم..
-من تسلیمم رئیس..شما اسلحه ت رو غلاف کن..تازه می خوام کمکتم بکنم دیگه باید یه جورایی واسم تخفیف قائل شی..
دستاشو برد تو جیبش و با یه لبخند کج به طرفم اومد که قهقهه زدم و تند از اتاق اومدم بیرون..
دویدم سمت اتاقم و رفتم تو درو هم قفل کردم..
پشتمو چسبوندم به در و از ته دل خندیدم..
چقدر قیافه ش عصبانی می شد و اخماش می رفت تو هم جذاب تر می شد..
سر خوردم و در حالی که ته مونده ی خنده م تبدیل شده بود به لبخنده کمرنگ، نشستم رو زمین..
سرمو به در تکیه دادم و نگامو به سقف اتاق دوختم..
به حرفاش فکر می کردم و..
چه شبی بشه اون شب..همه ش پر از هیجانه..
وای من که از الان طاقت ندارم تا اون موقع صبر کنم..
دستامو مشت کردم و تو هوا تکون دادم..
واااااای خداجون..
**********************
بالاخره شر شیدا هم از این ویلا کنده شد..وقتی داشت می رفت از پنجره ی اتاقم دیدم چقدر ناراحته..
اره خب دیگه کِی می تونه این همه به آرشام نزدیک باشه و واسه ش خودشیرینی کنه؟!..
فرداشب مهمونی شایان برگزار می شد و من لحظه به لحظه استرسم بیشتر می شد ..همه ی حرفای دیشب آرشام رو از حفظ بودم..
ظهر وقتی کارامو تموم کردم خواستم برم تو اتاقم استراحت کنم که دیدم واسه ناهار اومد خونه..
تو دستش یه بسته بود..
بتول خانم و مهری داشتن میزو می چیدن و من هم رفتم جلو تا بهش سلام کنم..
نیم نگاهی بهم انداخت و از پله ها بالا رفت..
منم خواستم برم تو سالن کمکه بقیه که صداش درجا نگهم داشت..
-بیا بالا..
برگشتم و از همونجا نگاش کردم..پشتش بهم بود و اروم پله ها رو طی می کرد..پشت سرش رفتم..رفتیم تو اتاقش ..درو بست و بسته رو
گذاشت رو میز کنار در..
@romangram_com