#آرشام_پارت_120
--کجا؟..!که بازم خرابکاری کنی؟!..
-من خرابکاری نکردم..فقط حق ِ دوست دختره مارصفتتون رو گذاشتم کف دستش..
--حقه تو این وسط چی بود؟..!تو به چه حقی این رفتارو با شیدا کردی؟.!.
حس نمی کردم عصبانی باشه..لحنش اروم بود..
-چی می خوای بشنوی؟!..
--حقیقتی که روی زبونته ولی نمی خوای بگی..
-چی میگی تو؟..!ولم کن بینم..
خواستم برگردم طرفش که نذاشت..منم کوتاه نیومدم و انقدر خودمو اینور و اونورکردم تا دست برداشت و منم برگشتم..
بدون اینکه نگاش کنم درحالی که لرزشی خاص وجودمو در خودش گرفته بود از کنارش رد شدم که بین راه دستمو گرفت..
سرمو زیر انداختم ..قلبم تو سینه م اروم و قرار نداشت..
خواستم دستمو بکشم نذاشت..
-بذار برم..
--یه کاری ازت می خوام..باید برام انجام بدی..
با تعجب دست از تقلا برداشتم و به ارومی نگاش کردم..
-چه کاری؟!..
--بهت میگم..منتهی قبلش باید یه قولی بهم بدی..
-چی؟!..
--هیچ کس از این موضوع خبردار نمیشه..و اگه بفهمم که چیزی به کسی لو دادی به بدترین شکل ممکن مجازاتت می کنم جوری که اگر هم
زنده موندی خوراکه سگای من بشی..
با این حرفش هم تعجبم بیشتر شد و هم یه جور ترس افتاد تو دلم..
-چی ازم می خوای؟!..
فقط نگام کرد که نفسمو فوت کردم بیرون..پووووفــــ..نخیر انگار دست بردار نیست..
-باشـــه..قول میــــدم..
--این حرفت یعنی پیمان با مرگ و یا زندگیت..که اگه خطا بری مرگت حتمیه..
-باشه..دیگه چند بار میگی..
دستمو گرفت و منو نشوند روی مبل دونفره ای که توی اتاقش بود..
دکور ِ این اتاق هم تماما ترکیبی از رنگ های خاکستری و مشکی و قرمز بود..جالب بود و..ترسناک..
چقدر بدسلیقه ست..
اگه به من بود می گفتم آبی روشن و سفید کار کنه..
یه تخت دونفره انتهای اتاق و یه قفسه پر از کتاب رو به روش..یه اینه ی قدی کنارش و دوتا میز عسلی هم کنار تخت که روی هرکدوم یه
اباژور گذاشته بودن..
و یه تابلو..نمایی از دریای خروشان و خشمگین که موجهای کوچیک و بزرگش یکی پس از دیگری به صخره ای که سد راهش بود برخورد می
کرد..عجب اتاقه عجیبی داره..
رو به روم نشست ومن با شنیدن صداش حواسمو جمع ِ اون کردم..
وحرفایی بهم زد که هم نزدیک بود یه جفت شاخ رو کله م سبز بشه و هم اینکه مونده بودم حرفاشو چجوری واسه خودم هضم کنم؟؟!!..
-واسه چی از من می خوای کمکت کنم؟!..
--دلیلش مهم نیست..فقط باید مو به مو به حرفام گوش کنی و بهشون عمل کنی..
-ولی من باید بدونم چرا؟!..
--فکر کن حس کردم دختر نترسی هستی و یه جورایی از جراتت خوشم اومده..مطمئنم می تونی به راحتی نقش بازی کنی..جوری که کسی
شک نکنه..
-باشه..کی باید اینکارو بکنم؟!..
--پس قبول کردی!..
خندیدم و دستمو تو هوا تکون دادم..
-اره مگه دیوونه م قبول نکنم؟..!خیلی باحال میشه..هم هیجان داره و هم اینجوری دق و دلیم یه جورایی خالی میشه..
--بسیار خب..قرارمون پنجشنبه..تو مهمونی شایان..
با ترس نیشم بسته شد..
-چـ..چی؟؟..!!آ..اخه چرا اونجا؟!..
--برادرزاده ش ارسلان داره از امریکا بر می گرده..امروز مطلع شدم که به افتخاره ورودش می خواد مهمونی بده و اونجا بهترین موقعیت برای
@romangram_com