#آرشام_پارت_119
ریشه درشون می اوردم..کثافت..
هیچکی تا حالا بهم این حرفا رو نزده بود اونوقت این تازه به دوران رسیده زر ِ مفت می زد..
--درد داره هــــان؟..کثافت چی فک کردی که منم ازت خوشم میاد اره؟..واسه دیدنت باید کفاره بدم عوضی..
موهاشو تو دستم گرفته بودم و دور اشپزخونه می چرخوندمش..قدش به خاطر کفشاش از من کمی بلندتر بود ولی خاک بر سر قد مورچه هم
زور نداشت..
البته خیلی تلاش کرد که موهاشو ازاد کنه ولی مگه من میذاشتـــم؟!..
حواسم نبود بقیه با حیرت تو درگاه ایستادن و به مبارزه ی من و شیدا نگاه می کنن..
در این بین دستی مردونه و قوی روی دستم نشست و تو سرم فریاد زد: ولش کن دلارام..داری چکار می کنی؟!..
با صورت برافروخته از خشم نگاش کردم..
بالاخره تونست موهای شیدا رو از تو دستام ازاد کنه..
شیدا برگشت وبا گریه به آرشام نگاه کرد..بعد هم خودشو پرت کرد تو بغلش و با هق هق یه چیزایی زیر لب می گفت که نامفهوم بود و فقط یه
جمله ش رو شنیدم..
--این دختر ِ داشت منو می کشت آرشام..
بی خیاله بقیه سرش داد زدم: ای کاش می تونستم وگرنه همین کارو می کردم..بار اخرت باشه به من میگی ه ر ز ه .. ه ر ز ه خودتی و هفت
جد و ابادت عوضی..
آرشام با اخم غلیظی روبه روم ایستاده بود وشیدا های و های تو بغلش زار می زد..
چند لحظه با خشم تو چشماش زل زدم و در اخر به طرف در اشپزخونه دویدم..
بقیه رو کنار زدم و رفتم سمته پله ها..
بدو داشتم به طرف اتاقم می رفتم و بین راه اشکام صورتمو خیس کرده بودن که یک دفعه بازوم به عقب کشیده شد..
با حیرت نگاش کردم که بازومو بین انگشتاش فشار می داد..انگار پشت سرم دویده بود که نفس نفس می زد..
کلا اشک ریختن فراموشم شد..منو کشید سمت اتاقش..دست و پا زدم و با تقلا گفتم: ولم کن..چکارم داری؟!..
زیر لب غرید: بیا تا بهت بگم..
-نمی خوام بیام..ولم کن..
در اتاقشو باز کرد و منو پرت کرد تو..
به طرف در حمله کردم که عین سد جلوم ایستاد ..دستگیره ی در تو دستاش بود و خواستم از زیر دستش در برم که نامرد فوری درو بست که
اگه به موقع خودمو نکشیده بودم کنار پیشونیم محکم می خورد بهش..
دستمو گرفت و برد پشت..همچین پیچوندش که از درد نالیدم..
پشتم بهش بود .. زیرگوشم گفت:باز که رَم کردی..مگه بهت نگفته بودم دور و برش نبینمت؟!..
زمزمه هاش با اینکه از سر خشم بود ولی در کمال تعجب حرصمو در نیاورد .. برعکس کاری کرد دست از تقلا بردارم..
حرف خوبی بهم نزد ولی چرا ارومم؟؟!!..
هنوز عصبانی بودم ولی نه در مقابله این مرد..
اروم زیر لب جوابشو دادم..
-همه ش تقصیره خودش بود..اون اومد تو اشپزخونه و شروع کرد..
-تو چرا ادامه دادی؟!..
--خودش خواست..از اول هم قصدش همین بود..
-چرا می خوای عصبانیم کنی دلارام؟!..
صدای اون هم رفته رفته اروم شد و وقتی با یه جور حرصه پنهان اسمم رو به زبون اورد قلبم شروع کرد به تندتر زدن..
-من کاری با شما ندارم اقا..ولی اون..
--چرا یه شبه این همه تغییر کردی؟!..
-نه!..
--تغییر کردی دلارام..
-گفتم نه!..
--می تونم حدس بزنم دلیلش چیه..ولی نمیذارم به همین راحتی برنامه هامو خراب کنی..
-برنامه ی چی؟؟!!..
سکوت کرد ولی هنوز از پشت دستمو گرفته بود..
گرمی نفسش رو درست کنار لاله ی گوشم حس می کردم..
چشمامو ناخداگاه بستم و نفس عمیق کشیدم..
-دستمو ول کن بذار برم..
@romangram_com