#آرشام_پارت_118

دستاشو مشت کردم و پایین اوردم..با مشت محکمی که به صورتش زدم چرخید و محکم به دیوار خورد..
-برو بیرون..اگه بفهمم چه اینجا و چه جلوی خونه م مزاحمت ایجاد کردی بلایی به سرت میارم که تا اخر عمرت اسم اون دختر رو فراموش
کنی..
گوشه ی لبش پاره شده بود..با سر انگشت لمسش کرد..
--اقای مهندس تهرانی..بهتره اینو بدونی که الان از اینجا میرم ولی من کوتاه نمیام..دلارام باید با من باشه..
فریاد زدم: اون صلاح ِ خودش رو بهتر می دونه یا تــو؟..
--اون به خاطر ِ تعهدش به تو داره تحت اجبار کار می کنه..جای دلارام تو خونه ی تو و امثاله تو نیست..لیاقته اون دختر خدمتکاری ِادمی مثل
تو نیست..اون دختر لیاقتش خیلی بیشتر از این حرفاست..نمیذارم ازارش بدی..نمیذارم..
و به سرعت از در بیرون رفت..با کوبیده شدن در دستامو مشت کردم و با خشم به روی میز کوبیدم..
این ادم یه مزاحم بود..هیچ وقت نمیذارم دستش به دلارام برسه..مطمئنا منو نمی شناسه..وگرنه حتی جرات نمی کرد پاشو به حریم شخصی
من بذاره و این اراجیف رو به زبون بیاره..
منم فعلا کاری باهاش ندارم..چون یه شیر هیچ وقت از وز وز ِ یه مگس هراسی نداره..
ایستادم و به صورتم دست کشیدم..پیشونیم عرق کرده بود و هنوز هم عصبانی بودم..
شاید اگر لحظه ای بیشتر توی اتاق می موند نمی ذاشتم زنده از این در بیرون بره..
***********************
«دلارام»
روز دوم سپری شد و امروز روز اخری بود که شیدا توی این ویلا می موند..
دیشب تا دیروقت برق اون ویلا روشن بود و معلوم نبود چکار می کردن..
منم که به ظاهر خودمو بی خیال نشون می دادم و کاری بهشون نداشتم..
بعد از اون کاری که از شیدا دیدم کمتر دور و برش افتابی می شدم..چون خودمو می شناختم که یکی زیاد اذیتم کنه کنترلمو از دست میدم..
اما اون بی خیال نمی شد و هر جور بود زهرشو می ریخت..
تا اینکه عصر ِ همون روز که همه مشغول ِ استراحت کردن بودن من داشتم اشپزخونه رو مرتب می کردم..
در همون حال صدای پا شنیدم که وقتی سرمو بلند کردم دیدم شیدا تو درگاهه اشپزخونه ایستاده..
با حرص دستمال توی دستمو مچاله کردم و پرت کردم رو میز..حالا که آرشام نبود پس راحت می تونستم حاله این دختره ی خودشیفته رو جا
بیارم..
یه دستمو زدم به کمرم و با پوزخند یه نگاه به سر تا پاش انداختم..
-چیزی می خوای؟!..
نگاهش مملو از غرور و تکبر شد..پوزخندی که روی لباش داشت بیش از پیش حرصمو در می اورد..
در حالی که اروم و شمرده جلو می اومد گفت:اگرم چیزی بخوام به تو نمیگم ..می دونی چرا؟!..
جلوم ایستاد و زل زد تو چشمام..
--چون حالم ازت بهم می خوره دختره ی حمال..
دستامو مشت کردم..اخمام جمع تر شد..صدام عصبی بود ولی سعی می کردم از اشپزخونه بیرون نره..
-خفه شو، به کی بودی گفتی حمال؟..بینم قبلش یه نیگا تو اینه به خودت انداختی؟..
بازومو گرفت که منم دستمو کشیدم عقب..جوش اورد..
--خیلی رو داری..نمی دونم این همه جرات رو از کجا اوردی و کی پشتتو گرم کرده ولی اگه با اینجا موندنت خیالات ورت داشته بهتره
اینجوری روشنت کنم که تو هیچی جز یه کلفته بی چیز و به دردنخور نیستی..
دستامو با حرص بالا اوردم و کف دستامو زدم تخته سینه ش که با شوک یه قدم رفت عقب..بی نهایت عصبی بودم..
-زر نزن عوضی..نمی دونم چه پدر کشتگی با من داری ولی حق نداری تحقیرم کنی..فکرکردی این مدت هیچی بهت نگفتم و در مقابله حرفای
مفت و بیخودت سکوت کردم واقعا لالم و نمی تونم از خودم دفاع کنم؟..!نه جونــم ازاین خبرا نیست..
سیلی که خوابوند تو صورتم گیجم کرد..
--دختره ی هیچی نداره واسه من دور برداشتی که چی؟..من امثاله تو رو خیلی خوب می شناسم..اولش اینجوری واسه طرف خودتونو مظلوم
نشون میدین بعد که خوب اوردینش تو باغ دخلشو میارین و خودتونو بهش بند می کنین..ولی اگه فکر کردی می تونی با اینکارات آرشامو خام ِ
خودت کنی کور خوندی..من نمیـــذارم ه ر ز ه..حالیته؟..
دستم رو صورتم بود ونفس نفس می زدم..زدم به سیم اخر و بهش حمله کردم..موهاشو گرفتم تو مشتم و تا جون داشتم کشیدم..اون جیغ جیغ
می کرد و من تو اوجه عصبانیت بودم..
--چیه فک کردی همه لنگه ی خودتن احمق؟..به من میگی ه ر ز ه اشغال؟..بدبخت خود ِ تو ه ر ز گ ی از سر و روت می باره..وگرنه اینجوری
خودتو اویزونه آرشام نمی کردی..
دستاشو گذاشت رو دستام و در حالی که از ته دل جیغ می کشید التماس می کرد موهاشو ول کنم..ولی مگه به همین اسونی بود؟..!باید از

@romangram_com