#آرشام_پارت_117
این دختر تو سرش چی ها می گذشت و من به چه چیزایی فکر می کردم..
بازهم خوبه دستش برام رو شده بود..وگرنه اون هم می تونست بازیگر ِ خوبی باشه..
رسیدیم جلوی شرکت..از اسانسور که بیرون امدیم بازومو رها کرد و با فاصله ازم قدم برداشت..
با لبخند نگام کرد و وارد اتاقش شد..
جلوی میز منشی ایستادم..
-چه خبر؟..کسی تماس نگرفت؟..
--چرا قربان..
-بسیار خب گزارش رو بیار تو اتاقم..
--چشم قربان ..فقط یه چیزی..
-بگو..
--یه آقایی اومدن تو اتاق ِمهمان منتظرتون هستن..
-کی؟..!خودشو معرفی نکرد؟!..
--نه قربان..گفتن شما می شناسیدشون..
عصبانی شدم..
--یعنی چی؟..!بدون اینکه خودش رو معرفی کنه چطور گذاشتی تو اتاق مهمان منتظر باشه؟!..
با ترس به لکنت افتاد..
--بـ..به خدا گفتن شـ..شما می شناسیدشون و.. کار فوری باهاتون دارن..وگرنه من..
-بس کن..نمی خواد عملت رو توجیه کنی..گزارش ِ کارا رو بذار رو میزم..
--چـ..چشم قربان..
وارد اتاق شدم..مردی پشت به در روی یکی از صندلی ها نشسته بود..
به طرف میز رفتم و زمانی که روی صندلیم نشستم نگاهم به صورتش افتاد..
جدی من رو نگاه می کرد و در همون حال سرش رو تکان داد..
--سلام اقای مهندس..به جا اوردین؟..!
پوزخند زدم وبه پشتی صندلیم تکیه دادم..یک دستمو گذاشتم روی میز و دست دیگرم رو به صورتم کشیدم..
-اره، کاملا..چی می خوای؟..!چرا اومدی اینجا؟!..
--اومدم بهتون بگم دست از سر دلارام بردارید..
با اخم کمی به جلو خم شدم و هر دو دستم رو روی میز گذاشتم..
-موضوعه دلارام به تو چه ربطی داره اقـــای دکتــــر رادفـــر؟!..
--زندگی و اینده ی دلارام به تنهای کسی که مربوط میشه منم..دلارام برای من مهمه..خیلی مهم..
-مگه نسبت ِ تو باهاش چیه؟..!جز اینکه فقط پسر دایی ِمادرش هستی؟!..
--دلارام به جز من هیچ کسی رو نداره..و با وجود ِمن کسی نمی تونه بگه اون تنهاست..نمی خوام از این بابت استفاده ی سو بکنید..
-کسی هم قصد نداره از اون استفاده ی سو بکنه..دلارام با میل ِخودش تو ویلای من موند..اون الان خدمتکار ِمنه و به من تعهد داره..
--می دونم..ازش خواستم قبول نکنه و همراهه من بیاد..ولی خودش نخواست..اون دختر ِپر دل و جراتی ِ..می تونه از حق ِ خودش دفاع کنه و
اگه میگه نمیام و اینجا جام خوبه پس حتما همینطوره..
-پس دیگه چی می خوای؟..مگه نمیگی خودش می خواد، پس این حرفا واسه چیه؟!..
کمی مکث کرد وجوابم رو داد..
--من دلارام رو می خوام..بذارید بیاد پیش ِ من..وقتی پیش اون پیرمرد کار می کرد بهش اصرار کردم بیاد و با من زندگی کنه ولی اون قبول
نمی کرد ومی گفت از حرف مردم می ترسه..اما الان دیگه توی اون خونه نیست و به میل ِخودش تو ویلای شما مونده..
مطمئنا به خاطر ِهمون تعهد اونجا موندگار شده که من از شما می خوام این تعهد رو نادیده بگیرید و بذارید دلارام برگرده پیش ِ من..
با عصبانیت دستامو روی میز کوبیدم و از جا بلند شدم..
کمی به جلو خیز برداشتم و بلند داد زدم: اون دختر چه بخواد و چه نخواد به من تعهد داده و تو خونه ی من می مونه..حق نداره پاشو یک قدم
دورتر از اون ویلا بذاره..
اون هم با عصبانیت ایستاد..
--ولی این کار ِ شما درست نیست..من مطمئنم شما به زور اونو نگه داشتید..من دلارام رو خوب می شناسم..
میز رو دور زدم و جلوش ایستادم..با سر انگشت به سینه ش زدم و گفتم: تو چی ازش می دونی؟..از من چی می دونی؟..کسی بهت گفته من
اگه تصمیمی بگیرم حتی اگر زمین و زمان هم یکی بشن باز از تصمیمم بر نمی گردم؟..دلارام خدمتکار ِ منه و تا اخر عمرش هم تو خونه ی
من می مونه..بهتره اینو تو گوشات فرو کنی..
یقه م رو چسبید و با خشم فریاد زد: نامرد مگه اون دختر باهات چکار کرده که تا اخر عمرش باید نوکری ِ تو رو بکنه؟!..
@romangram_com