#آرشام_پارت_116

--دلیل ِ خاصی نداشت..من عادت به اون ویلا ندارم..
--یعنی از روی عادت اینو گفتی؟..!چه جالب..
رو کردم به آرشام و جدی پرسیدم: آقا چای می خورین یا قهوه؟!..
انگشتاشو تو هم گره زده بود و گرفته بود جلوی صورتش..
--فقط قهوه..
سرمو به ارومی تکون دادم و براش ریختم..
منتظر به شیدا چشم دوختم که خیر سرش بگه کدوم ، ولی خانــــم اخماشو کشید تو هم و گفت:پس چرا لال شدی؟..!فقط بلدی نگاه
کنی؟!..
دندونامو روی هم فشار دادم و زبونمو محکم چسبوندم پشتشون که چیزی نگم..ولی اون دست بردار نبود..
پشت چشم نازک کرد و در حالی که دستشو با عشوه تو هوا تکون می داد رو به آرشام گفت: بهت گفتم آرشام این دختر نمی تونه از
پس ِکارات بر بیاد..اگه به من می گفتی که به خدمتـــکار نیاز داری بهترینشون رو بهت معرفی می کردم..تو خونه ی ما همه ی مستخدمین
باتجربه و کاری هستن..
جمله به جمله ی حرفاش منو حقیر جلوه می داد..همینم باعث می شد ازش خوشم نیاد و لحظه به لحظه ازش متنفرتر باشم..
خدایا ای کاش می تونستم جوابش رو بدم..ای کاش دیشب با خودم عهد نکرده بودم که اینبار با آرامش رفتار کنم و جلوی زبونمو بگیرم..
رفتم کنارش و با دستایی که از زور عصبانیت می لرزید فنجونشو پر کردم ولی اون کاملا از قصد دستشو اورد بالا و با ارنجش به دستم زد..
نتونستم کنترلش کنم و نیمی از قهوه ش پخش شد رو میز..
چون جلوی آرشام ایستاده بودم اون ندید که کار شیدا از قصد بوده..
چشمامو روی هم فشار دادم ..ازش معذرت نخواستم..همونجور که جوابش رو ندادم چون مقصر اون بود..
صدای فریاد ِ شیدا منو از جا پروند..
--لعنتی ببین چکار کردی؟..وقتی نمی تونی کاری رو درست انجام بدی بیخود می کنی که به چیزی دست می زنی..اَه..
دیگه نتونستم طاقت بیارم..اگه 1ثانیه بیشتر می موندم حتما زبونم به کار می افتاد..
قهوه رو کوبیدم رو میز و بدون اینکه بهشون نگاه کنم با یه (با اجازه) از سالن زدم بیرون..
از زور خشم به خودم می لرزیدم..
دختره ی نفهم..کثافت..
واسه چی اینکارا رو می کرد؟!..
چرا می خواست منو جلوی آرشام دست و پا چلفتی جلوه بده؟!..
د ِ آخه از این کارا چه سودی می بری لعنتی؟!..
یکراست رفتم تو اتاقم و تا وقتی که از پنجره با چشمای خودم ندیدم هردوشون با ماشین ِ آرشام از در رفتن بیرون از اتاقم خارج نشدم..
تموم مدت کنار پنجره بودم ..خون خونمو می خورد..
ای کاش می تونستم اینکارشو تلافی کنم..ولی شیدا فقط 2روز دیگه اینجاست..بالاخره میره و من نباید توی این مدت آتو دست ِ آرشام بدم..
چقدر دوست داشتم توی اون لحظه هر چی فحش بلد بودم بار شیدا کنم و موهاشو بین انگشتام بگیرم..
انقدر بکشم که از ریشه درشن و از درد جیغ بکشه..
ولی از قدیم گفتن جواب ِ ابلهان خاموشی ست..د ِ آخه خاموشی ماموشی هم تو کار ِ من نیست..
دلارام و خفه خون گرفتن؟..!نمی تونـــــم..
خدایا کمکم کن..
شیدا هیچ خوشم نمیاد تو محیط ِ شرکت باهام صمیمی برخورد کنی..می فهمی که چی میگم؟..
--درکت می کنم آرشام..می دونم رابطه ی ما باید تنها به خارج از شرکت محدود بشه و جلوی همکارا صورته خوشی نداره..
-بسیار خب پس دیگه تکرارش نکن..
و با لحنی اغواگرانه گفت: باور کن برام سخته عزیزم..اینکه پیشت باشم و نتونم از احساسم برات بگم..
-رابطه ی دوستی ِ ما خیلی زود شکل گرفت..اینطور فکر نمی کنی؟!..
--نه..به نظرمن اگه همه چیز یهویی شد به این خاطر بوده که هر دو می خواستیم با هم باشیم..من از همون برخورده اول با تو فهمیدم می
تونم بهت اعتماد کنم و این شد که انتخابت کردم..
-من چطور؟..!من می تونم بهت اعتماد کنم شیدا؟!..
خندید و گفت: چرا اینو می پرسی آرشام؟.!.خب این که معلومه..
-چی معلومه؟!..
--اینکه می تونی بهم اعتماد کنی..مطمئن باش..
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد..
تو دلم پوزخند زدم..

@romangram_com