#آرشام_پارت_115

و چند لحظه طول کشید تا اینکه صداشو شنیدم..
--نه ..برو به کارت برس..
با اخم سرمو تکون دادم..
-بله..چشم..
ازکنارش که رد می شدم بوی عطرش رو حس کردم..عطر گل یاس..یعنی اونطرفم از این عطر داشت که شبا ازش استفاده کنه؟!..
به این ترتیب و البته فعلا شدم یه خدمتکار ِحرف گوش کن و مطیع که آقا،آقا از زبونش نمی افتاد و پشت هم اوامر ِ رئیسش رو اطاعت می
کرد..
اون که همینو می خواست..منم حرفی نداشتم..
تو خونه ی منصوری که بودم اونو به عنوان ِ کارفرمام قبول داشتم و جرات نداشتم جلوش بلبل زبونی کنم..هر چی می گفت فقط می گفتم
چشم..
ولی نمی تونستم قبول کنم که آرشام الان کارفرمای جدیدمه..
شاید به خاطر اتفاقاته اخیر بود که این حس رو نداشتم..دزدیده شدنم و حرفا و کارهاش..و در اخر به زور منو اینجا نگه داشت..
هیچ کدوم از کاراش به حق نبود و شاید همینا باعث می شد که من در مقابلش گستاخ باشم و جواب هر حرفش رو بدم..
برای خودمم جای سوال داشت که چرا در مقابل ِ منصوری زیپ ِ دهنمو می کشیدم ولی در برابر ِ این ادم نمی تونم خوددار باشم؟!..
ادمی که به هیچ عنوان حس نمی کردم رئیسه منه و من هم باید بی چون و چرا اوامرش رو اجرا کنم..
می دونستم جایگاهم چیه..
می دونستم نباید زبون درازی کنم..
یه صدایی همیشه تو وجودم می گفت که دلارام این زبون ِ درازت بالاخره کار دستت میده پس یه جوری کوتاش کن..
ولی با همه ی این اوصاف بازم نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و وقتی از کوره در می رفتم دیگه آرشام و شایان و هرکس ِ دیگه ای جلو دارم
نبود..
ای کاش می تونستم معمولی رفتار کنم..ولی دست ِ خودم نبود..انگار یه جورایی برام عادت شده..
*********************
می خواستن صبحونه شون رو تو این یکی ویلا بخورن..هه.. انگار اونور خدمتکار نداره یه کاره پا شدن اومدن اینور که البته بعد دلیلش رو
فهمیدم..
داشتم میزصبحونه رو واسشون می چیدم که آرشام اومد نشست بالای میز و شیدا هم چند دقیقه بعد وارد شد..
تموم مدت که من و آرشام تنها بودیم نه اون حرفی زد و نه من..نگاش نمی کردم ولی سنگینی ِنگاهه اون رو خیلـــــی خوب حس می کردم..
شیدا با کفشای تق تقیش در حالی که یه بلوز استین حلقه ای ِمشکی تنش بود و یه شلوار جین سفید که دور کمرش زنجیر نقره ای کار شده
بود با نگاهی مغرور ولی لبخندی که تنها آرشام رو هدف ِخودش قرار داده بود وارد شد و درحالی که به طرف آرشام می اومد بلند سلام کرد..
--سلام عزیـــزم..صبحت بخیر..
و بعد در کمال ناباوری کنار آرشام کج شد و گونه ش رو به نرمی و همراه با ناز ب و س ی د..اَه..نکبت عجب رویی داره..
زیر چشمی می پاییدمشون و درهمون حال داشتم فنجوناشونو از تو سینی بر می داشتم ،می ذاشتم جلوشون..
شیدا که سرشو بلند کرد آرشام با اخم بهش نگاه کرد..
--شیدا حموم بودی؟!..
کنارش رو صندلی نشست وبا لبخند جوابش رو داد..
--اره چطور مگه؟!..
--از چه شامپویی استفاده کردی؟!..
اینو که گفت من چند لحظه بی حرکت موندم..
لبخند شیدا کمرنگ شد و به موهاش دست کشید..
موهاش رو ازادانه رو شونه هاش رها کرده بود..
--همون شامپویی که تو حموم بود دیگه..روش که نوشته بود با رایحه ی یاس..چطور مگه؟!..
نگامو واسه 3ثانیه به صورت آرشام دوختم که در همون لحظه اونم نگام کرد..
شیدا تره ای از موهاشو گرفت تو دستش و به بینیش نزدیک کرد..اخماش جمع شد..
--نمی دونم چرا از همون موقع که شامپو رو زدم به سرم حس می کنم موهام یه بوی خاصی به خودش گرفته..یعنی میگی واسه
شامپو َست؟!..
نگاهه آرشام روم سنگینی می کرد..
--نمی دونم..میگم یکی از خدمتکارا یه نگاه بهش بندازه..حتما تقلبی بوده..
--اوهوم..شاید..مجبورم یه بار دیگه قبل از رفتن دوش بگیرم..راستی چرا گفتی حتما باید اینطرف صبحونه بخوریم؟!..
آرشام مکث کوتاهی کرد و در حالی که به میز نگاه می کرد جوابش رو داد..

@romangram_com