#آرشام_پارت_114
تو رو نابود می کنم هم اونی که بهت پناه داده..حواست باشه چی بهت گفتم..
-ولی من میرم جایی که نه تو بتونی پیدام کنی نه دار و دستَت..
جوری نگام کرد که وحشت کردم..دندوناشو از خشم به روی هم سایید و فریاد زد..
--زیاد مطمئن نباش..بهت این هشدار رو میدم که حتی به فرار یا ترک کردن اینجا فکر هم نکنی..چون عواقبه خوبی رو در بر نداره..پیدا
کردنت برای من به اسونی ِاب خوردنه ولی مجازات شدنه تو مطمئنا برات عذاب اوره..
تک تکه جملاتش مملو از خشم بود و جوری اونها رو با تحکم تو گوشم می گفت که قلبم از ترس تو سینه م می لرزید..
-ولی موندن ِ من تا اخر عمر تو قصر ِ تو دووم نمیاره..
و حرفش در جا میخکوبم کرد..
--اگه عمرت به بیرون رفتن از این ویلا باز هم ادامه پیدا کنه تمومش می کنم..تو تا اخر عمرت باید اینجا بمونی..
داد زدم:که یه خدمتکار باشم و به دستورای تو گوش کنم؟..گندم همین امروز فردا میاد و منم میرم رد ِکارم..
یه لبخند ِکج نشست رو لباش..
--واسه همینه که منو نمی شناسی..وقتی میگم اینجا موندگاری اون هم تا اخر عمر قبولش کن..چون راهه دیگه ای برات نمی مونه..
-منظورت چیه؟؟!!..
هیچی نگفت و باز هم همون نگاهه پر معنا بود که جای جواب ِ سوالم ازش گرفتم..
منم قصد نداشتم امروز یا فردا از این ویلا برم..ولی وقتی بهم دستور می داد و امر و نهی می کرد خوشم نمی اومد..
پرتم کرد رو تخت و این دومین شوکی بود که بی هوا بهم وارد می کرد..
پتو رو تو مشتم گرفتم و خواستم بکشم رو پاهام که روم خیمه زد و دستشو گذاشت رو دستم..از اون فاصله تو چشمای هم خیره شدیم..
لباشو اورد زیر گوشم و به سردی نجوا کرد: دیگه اینجور لباس نپوش..قول نمیدم دفعه ی دیگه به همین ارومی باشم و بهت رحم کنم..
و صورتشو بالا اورد و منم به همون ارومی رو بهش گفتم: دیگه حتی نمیذارم یه تار از موهامو ببینی..از ادمای سُست و بی جنبه متنفرم..
اخماش تو هم گره خورد و چونه م رو بین انگشتاش فشرد..بد هم بدون هیچ حرفی به عقب هولم داد و تو جاش ایستاد..
با همون پوزخندی که به لب داشت گفت: دیگه دور و بر ِشیدا نبینمت..سرت تو کار ِخودت باشه..گرفتی که؟..
رو تخت نیمخیز شدم و پتو رو انداختم رو خودم..
-تو هم به شیدا جونت بگو هوای زبونشو داشته باشه تا منم بتونم جلوی خودمو بگیرم..
نگاش کردم..چیزی نگفت .. با اخم از اتاق بیرون رفت و درو هم محکم به هم کوبید..
با رفتنش یه نفس راحت کشیدم و خودمو پرت کردم رو تخت..
این ادم یه روانی ِبه تمام معناست..
هه..جوش ِدوست دخترشو می زنه؟..!منم بیدی نیستم با یه فوت بلرزم..
میگی اینجوری جلوت نگردم؟.!.خیلی خب حالیت می کنم..
انگار از خدامه..فکر می کردم ادمی و جنبه داری..
از فردا بلدم چکار کنم..
اون نمی خواد من جوابش رو بدم و دوست داره مطیع باشم..بسیار خب..
دلارام بلده چطور مطیع باشه..جوری که به غلط کردن بیافتی و بفهمی برام مهم نیستی..
باورت بشه چشمم دنبالت نیست و تا وقتی که اینجا هستم می دونم جایگاهم چیه و باید چکار کنم..
نشونت میدم..
**********************
صبح اولین کاری که کردم بعد ازشستن ِ دست و صورتم یه بلوز ابی روشن استین بلند پوشیدم و روش یه سارافن سرمه ای تنم کردم..
یه شال ساده هم انداختم رو سرم که البته موهامو با گیره پشت سرم بسته بود و از جلو هم جمعشون کردم بالا که اگه شال حین ِ کار عقب
رفت موهام بیرون نیافته..
چون اونشب تو ویلای پشتی مونده بود واسه ی همینم اونجا حموم می کرد که خب با اتفاقاته دیشب ترجیح دادم فعلا اونورا افتابی نشم..
رفتم تو آشپزخونه..همه مشغول خوردن صبحونه بودن و به یکی یکیشون سلام کردم که توی اونها فقط مهری بود که جوابم رو نداد..
صبحونه تو جمع ِصمیمیشون صرف شد و بعد از اون هر کس رفت سروقته کارای خودش..
باید از اتاقش شروع می کردم..
ملحفه ها رو جمع کردم و لباسای روی تختش رو برداشتم..و درست زمانی که خواستم عقب گرد کنم و از در برم بیرون اومد تو اتاق..
با دیدنش برای چند لحظه سرجام ایستادم ولی خیلی زود به خودم اومدم و سرمو زیر انداختم..
-سلام اقا..صبح بخیر..
و طبق معمول صدایی ازش نشنیدم ..کمی سرمو بلند کردم و نگامو به یقه ی بلوزش دوختم..
لحنم به قدری جدی وسرد بود که خودمم توش موندم..
-می خوام لباساتون رو بشورم اگه بازم هست بهم بگین..
@romangram_com