#آرشام_پارت_113

اغوشش مثل یه عروسک فشرده می شدم..
از این همه تقلا و به نتیجه نرسیدن حرصم در اومد و یه دفعه از دهنم پرید در حالی که باز تو چشمای نافذش خیره بودم گفتم: ولم کن
دیوووووونه..شیدا جونت تا الان حتما از ترس و تنهایی به درک واصل شده..و با مسخرگی دهنمو کج کردم و ادامه دادم: برو پیشش تا یه وقت
خدایی نکرده یه بلای دیگه سرش نیومده..
یه کم تو چشمام زل زد و جدی گفت: تو انگارهیچ وقت نمی خوای دست از اینکارات برداری؟..لحن و نگاهت که اینو نشون نمیده..
-اتفاقا درست حدس زدی..من دلارامم جناب..از هیچ کس باکی ندارم..حالا می خواد شیدا خانمت باشه ..یا حتی..
سکوت که کردم یه تای ابروشو داد بالا و چشماشو مشکوکانه باریک کرد..
--یا......؟!..
تمومه جسارتمو جمع کردم و زیر لب گفتم: یا حتی..تو..
صداش اروم شد ولی نگاش جدی و سرد بود..
--پس می خوای شروع کننده ی یه بازی باشی..
-بازی؟؟!!..
حلقه ی اغوششو تنگ تر کرد ..حرارته اغوشش کامل حس می شد..قلبم خودش رو به تندی به قفسه ی سینه م می زد..
در جوابم فقط یه پوزخند زد..
--چرا این لباسو پوشیدی؟!..
چشمام گرد شد..وای حالا چی بهش بگم؟!..
با لکنت گفتم:هیـ..هیچی..همینجوری..خب اینم مثل بقیه ی لباس خوابا ست..اشکالش چیه؟!..
حس کردم دستش رو قوس ِ کمرم کشیده میشه..نوازشگرانه نبود..حتی این حرکتش هم با یه خشونت ِ خاص همراه بود..از حرکاته تند و
فشارهایی که به کمرم می اورد اینو فهمیدم..
--اره ..اینم لباس خوابه ولی با بقیه فرق داره..از کجا اوردیش؟!..
-تو کمد بود!!..
-کمد؟؟..!!چه جالب..
نگاه و لحنش جوری بود که انگار باور نکرده..خب به درک که باورت نمیشه..اون دیگه مشکله خودته..
حالم داشت یه جوری می شد..وقتی به ل ب ا و گردن و سینه ش نگاه می کردم و اینکه تنگ تو اغوشش بودم و گرمایی که بینمون بود..همه و
همه منو یاد خواب ِدیشبمم مینداخت و باعث می شد فکر و ذهنم کشیده بشه به..
تا اون موقع دست از تقلا برداشته بودم ولی باز شروع کردم..
-لطفا ولم کن..
--هنوز تنبیهت نکردم..
-تنبیه؟؟..!!بابا بی خیال..اون دخته ی خودشیفته هر چی خواست بارم کرد منم حقشو گذاشتم کف دستش..هنوزم میگم حقشه بازم براش
دارم..تا وقتی بخواد با زبونه نیشدارش اذیتم کنه منم جلوش کم نمیارم..
و با پرخاش ادامه دادم: تو که تنبهیتو کردی..با نامردی ِهر چه تمامتر یه سیلی خوابوندی بیخه گوشم دیگه چی میگی؟!..
پوزخند زد..
--فقط یه سیلی کافی نیست..نه گربه ی وحشی..بیشتر از یه سیلی رو برات در نظر گرفتم..که بعد می فهمی می خوام باهات چکارکنم..
با تعجب نگاش کردم ..زل زد تو چشمام و با لحن خاصی که چیزی ازش سر در نیاوردم گفت: تو چی از من می خوای؟!..
-یعنی چی؟؟!!..
--این کارات واسه چیه؟..!چرا کاری کردی که شیدا ناراحت شه؟..!این طرز لباس پوشیدنت..و کار ِ اون روزت..خم شدن و سینی قهوه..می
خوای با این کارات به چی برسی؟!..
با شنیدن حرفاش گوشم سوت کشید..این یارو چی داره میگه؟..!نکنه خیالاتی شده و هوا ورش داشته؟!..
با غیض اخمامو جمع کردم و جوابشو دادم: صبر کن بینم ..یه بارَکی بگو واسه ت تور پهن کردم و خلاص..نخیر از این خبرا نیست..اون روز تو
سالن همه ش اتفاقی بود..رفته بودم حموم ولی چون موهام نم داشت نخواستم ببندم تا خشک شه..واسه همین از شال بیرون بود و سُر خورد
افتاد..
این لباسم چه بخوای باور کنی چه نخوای تو این کمد ِکوفتی پیداش کردم که خب دقت نکردم ببینم مدلش چجوریه وقتی هم پوشیدم پیش
خودم گفتم این اتاق حریم ِشخصی ِمنه و می تونم توش ازاد باشم..ولی فکرشو نمی کردم یکی سرخود کلشو بندازه پایین و نصفه شبی مزاحم
بشه..
چون یه نفس حرف زدم دیگه نفس کم اوردم ساکت شدم..تموم مدت نگاهش بین چشما و لبام حرکت می کرد..
--بهتره همینطور باشه که تو میگی..
-هست..مطمئن باش همین الان بهم بگی از اینجا برو سه سوت می زنم به چاک جوری که خودتم نفهمی پس..
باز زد به سیم اخر و سرم هوار کشید: لال شو،می فهمــی؟!لال شــــو..بار اخرت باشه ..اگه یه روز چنین حماقتی بکنی پیدات می کنم و هم

@romangram_com