#آرشام_پارت_112
--خفه شو دختره ی نفهم..کی به تو چنین حقی رو داده؟..تو با اجازه ی من حق نفس کشیدن داری و اگه من بخوام حق نداری دقیقه ای به
زندگیت ادامه بدی..بهتره جایگاهت رو از همین الان بدونی..شیدا و یا هر کس ِ دیگه ای که من به این خونه میارم برام مهمه و تو باید هر کار
من ازت می خوام رو انجام بدی..شیر فهم شد؟..
صورتم خیس از اشک بود..نه از درد سیلی که بهم زده بود..از سوزش قلبم که تو دلم تیکه تیکه شد..
چرا حس می کردم قلبم داره اتیش می گیره؟!..
چرا دارم اشک می ریزم؟!..
مگه بار اولمه که به ناحق سیلی می خورم؟!..
مگه بار اولمه که غرورم له میشه؟!..
دلارام مگه واسه اولین باره که یکی جلوت می ایسته و قدرت مردونه ش رو به روخت می کشه؟!..
چرا به حرف فرهاد گوش نکردی؟!..
چرا از این ویلای کوفتی نرفتی؟!..
فرار می کردی بهتر بود که این همه حقارت رو به جون بخری..
تو که از حقیر شدن نفرت داشتی..
پس چرا دلارام؟.!.چرا؟!..
پشت سر هم داد می زد و حرفاش رو با تحکم تو گوشم فرو می کرد..
موهامو با دست زدم پشتم و با پشت دست اشکامو پاک کردم..
حالا که کار به اینجا رسیده بذار بی جواب نمونه..بذار منم حرفامو بهش بزنم..
وقتی موهامو زدم کنار ساکت شد و من هم خیره شدم تو چشماش و در حالی که صدام از بغض می لرزید گفتم: می دونی چیه؟..!شما مردا
همتون سرتا پا یه کرباسین؟..!همتون عین حباب تو خالی هستین و فقط نیاز به یه تلنگر دارین..
نمونه ش خوده تو که فقط ضرب دست داری ولی مهمترین چیز که به یه ادم نشانه ی انسانیت میده رو نداری..تو قلب نداری..تو از سنگی..بی
احساسی..تو وجدان نداری و به هیچ چیز و هیچ کس جز خودت ایمان نداری..
و اینو بدون شده باشه چه امشب و چه فردا .. و یا حتی چند ماهه دیگه بالاخره یه روز بی خبر از این ویلای لعنتی و از دسته توی دیو سیرت
فرار می کنم..میرم جایی که دسته هیچ احدی مِن جمله تو بهم نرسه..حتی شده میرم زیر خـــاک..
تموم مدت با خشم نگام می کرد و خیلی راحت می دیدم که نبض کنار شقیقه ش به چه تندی می زنه و وقتی به اخر جمله م رسیدم دستش
رفت بالا که سیلی ِدوم رو بهم بزنه ولی لحظه ی اخر که با ترس صورتمو برگردوندم دستش همون بالا موند و اروم اروم با غیض مشتش کرد
..جوری که رگای دستش بیرون زد و صدای تیریک،تیریک انگشتاش رو شنیدم..
و در همون حال یک دفعه پنجه های دستش رو فرو کرد تو موهام و منو کشید سمت خودش..و چون انتظارش رو نداشتم نتونستم تعادلم رو
حفظ کنم و سینه به سینه ش شدم..
دردم گرفته بود .. جیغ کشیدم..حس می کردم موهام داره از ریشه کنده میشه..
درحالی که منو از رو تخت بلند می کرد با خشم فریاد زد: تو غلط کردی دختره ی عوضی..حتی اگه یه قطره اب بشی و بری زیر زمین بازم
پیدات می کنم...از تو ادمترش نتونسته از دستم قِسِر در بره حالا واسه من دور برداشتی که چی احمق؟!..
اون ایستاده بود و من در حالی که از درد صورتم جمع شده بود تو بغلش تکون می خوردم..
یه دستش تو موهام بود و دست دیگرش دور کمرم حلقه شد و جوری کمرم رو از روی لباس می فشرد که انگار سعی داشت استخونامو
یکی،یکی خرد کنه..
حواسم نبود که لباس خوابم زیاد از حد بازه..
صورتم جلوی صورتش بود و نگاهمون تو نگاهه هم گره خورده بود..ابروهای اون از خشم به هم پیوند خورده بود و گره ی ابروهای من از درد
بود..
و حس کردم فشار پنجه هاش توی موهام کمتر شد و بِلواقع دردمم ارومتر شد..
و حالا ذهنم مثل ساعت به کار افتاد که این منم و اینی که جلومه آرشام..دستش تو موهامه و منم تو بغلشم..لباسم در حد لباس های س*
*ی بازه و تا جایی که از اونم بدتر..
هیکلم تو این لباس ش ه و ت انگیز شده بود و موقعیتمون هم جوری نبود که بتونم یه جوری از دستش فرار کنم..
صورتم از جای سیلی که بهم زده بود هنوز داغ بود ومطمئنم جاش مونده..
دستم که ازاد بود..جفتشونو گذاشتم رو سینه ش و فشار دادم ولی تکون نخورد..نگامو به گردنش دوختم تا بتونم به خودم بیام..تنم گر گرفته
بود و این ..اصلا نشونه ی خوبی نبود..
به تقلا کردن افتادم و خبر نداشتم اینکارم اونو بیشتر ت ح ر ی ک می کنه..
-ولــــم کــن..
با حرص اینو زیر لب گفتم ولی اون نه ولم کرد ونه حتی حرفی زد..فقط نگام می کرد و سفت نگهم داشته بود..
پنجه هاشو از تو موهام بیرون اورد و اون دستش رو هم دورکمرم حلقه کرد..حالا دو تا دستای آرشام منو در خودشون احاطه کرده بودن و تو
@romangram_com