#آرشام_پارت_111
وای..وااای..وااااای الان پتو رو می کشه..منتظر همین بودم ولی کاری نکرد..
ای کاش می تونستم یه جوری ببینم داره چه کار می کنه..
تخت که تکون خورد ترسم بیشتر شد..انگار نشست کنارم..اطرافم فقط سکوت بود..هیچ صدایی نمی اومد..
چشمامو باز کردم و اون زیر به تاریکی زل زدم..نفسم دیگه داشت بند می اومد..احساس خفگی بهم دست داده بود..
حس کردم سر پتو که تو دست من بود رو گرفته و داره اروم می کشه..اگه ولش نمی کردم سه می شد واسه همین چشمامو بستم و سعی
کردم خونسرد باشم..
صورتمو به حالت نیمرخ فرو کردم تو بالشت و موهام خودسرانه ریخت تو صورتم و اون نیمه ای که بیرون بود رو هم پوشوند..
وای خداجون نوکرتم اینجوری بهتر می تونستم نقش بازی کنم..
یه دفعه یاد لباسم افتادم و نزدیک بود چشمامو باز کنم که از ترس محکم بسته نگهشون داشتم..
خدا،خدا می کردم پتو رو زیاد پایین نکشه که خداروشکر همینم شد..
از رو صورتم برداشت و تا سر شونه هام بیشتر پایین نیاورد..قلبم تو حلقم میزد..جوری که ضربانش رو کامل حس می کردم و صدای
گروپ،گروپش تو کل وجودم می پیچید..
با خشونت ِ خاصی دستش رو به موهایی که تو صورتم ریخته بود کشید..اینو کامل حس می کردم که حرکاتش عصبیه..چون هم صدای نفس
هاش نامنظم بود و هم اینکه دستش بی نهایت داغ بود..
اینا اگه از عصبانیت نیست پس از چیه؟!..
موهای تو صورتمو زد کنار ولی بازم چشمامو بسته نگه داشتم..انگشتش همراه با تره ای از موهام پشت گوشم قرار گرفت و بعد هم این گرمی ِ
نفس های آرشام بود که لاله ی گوشم و حتی گونه م رو اتیش زد..
و صدای زمزمه وارش که همراه با خشونت بود تنم رو لرزوند..
--چرا می خوای برنامه های منو خراب کنی گربه ی وحشی؟..چی می خوای؟..قصدت از این کارا چیه؟..هــدفـــت چیــــه لعنتــــی؟!..
و جمله ی اخرش رو به قدری بلند گفت که چشمام تا اخرین حد باز شد ..نگاش کردم..با ترس تو جام نیمخیز شدم..پتو رو گرفتم تو دستام و
محکم نگهش داشتم و تا زیر گردنم کشیدم بالا..
پشتمو به بالای تخت تکیه دادم و با وحشت نگاش کردم که توی اون تاریکی چیزی جز یه سایه ازش نمی دیدم..مثل ..ِهمون سایه..تو خوابم..
ولی این ادم الان اینجاست تا قیمه،قیمه م کنه نه اینکه..
نیمخیز شد و چراغ کنار تختو روشن کرد..حالا می تونستم ببینمش..صورتش زیر اون نور کم ترسناک ولی در عین حال جذاب به نظر می
رسید..
که من جنبه ی ترسناک بودنش رو توی اون لحظه بیشتردر نظر گرفته بودم..
ادم که از یکی بترسه توی اون هیر و ویر چیکار به قیافه و هیکله بیسته طرف داره؟..!فقط یکی پیدا شه منو الان از دسته این خون آشام نجات
بده خدا روهم شکر می کنم..
کف دستشو گذاشت رو تخت و خودشو کشید جلو..منم که راه به عقب نداشتم تا خودمو بکشم عقب تر پس لالمونی گرفتم و سرجام نشستم..
فقط تا می تونستم پتو رو تو دستام فشار می دادم..
یه نگاه به در اتاق انداختم..بسته بود..
در حینی که تو چشمام خیره بود زیر لب غرید: تو از من چی می خوای دختر؟..داری چکار می کنی؟..هدفت ازاین کارا چیه لعنتی؟!..
و بلندترداد زد: چرا خفه خون گرفتی؟!..
به خودم لرزیدم و هیچی جز سکوت عایدش نشد..چی بگم؟!..
حالا کامل کنارم بود ..تو فاصله ی کم از من نشست..یک ان بی هوا بازوهامو تو دست گرفت و منو به طرف خودش کشید..پتو از تو دستام ول
شد ولی هنوز پاهام معلوم نبود و خداروشکر موهای بلندم قسمتای ل خ ت ی بدنم رو پوشونده بود..
همون بلوز خاکستری تنش بود و دکمه هاش هم هنوز باز بود..
نگاهه اون به صورتم بود و نگاهه من به قفسه سینه ی مردونه ش که حالا از خشم با هر بار نفس کشیدن بالا و پایین می رفت..
لبام می لرزید و بازوهای سردم تو دستای قوی و مردونه ی آرشام فشرده می شد..پوستم سفید بود و حتم داشتم با این فشار اثرش کامل می
مونه..
با تکون شدیدی که بهم داد نگام به سرعت همراه با وحشت تو چشماش دوخته شد..
--نکنه گوشاتم کر شده؟..لالی؟..با تو َم..جلوی من که خوب بلدی بلبل زبونی کنی..پس چرا با همین زبونه درازت جواب اطرافیانت رو نمیدی و
این کارای بچگانه ازت سر می زنه؟..چرا پا به حریم ِ خصوصی ِمن میذاری دختره ی احمق؟..می دونم که کاره تو ِ پس بگو چـــــرا؟!..
از بس تو سرم داد زد و چرا،چرا کرد که از کوره در رفتم ..باز شدم همون دلارام ِ زبون دراز..
منم صدامو انداختم پس کله م و داد زدم: هان چیه ؟..چرا جوش اوردی اقای مهندس؟..واسه خاطره معشوقتون؟..من هرکار بخوام می کنم..اون
زنیکه ی ایکبیری هم حق نداره به من توهین کنه..نوکره باباش که نیستم بخواد با من..
با سیلی که تو صورتم زد برق از چشمام پرید و همزمان با کج شدن صورتم به راست دستمو روش گذاشتم..موهام پخش شد تو صورتم..ازاین
کارش شوکه شدم..
@romangram_com