#آرشام_پارت_110

--می مونی عزیزم؟!..
بگو نه لعنتی..
بگو برو به درک..
بگو به من چه که می ترسی یا تنهایی؟!..
هر غلطی می کنی بکـــن ولی پیشه این زنیکه ی سوسمار نمون..
آرشام_ خیلی خب من تو اتاق رو به رویی هستم..
پوووووفـــــــــ..فقط واسه من اخم و تَخم می کنه..واسه این مارمولک جونش می خواد در شه..
شیدا با شوق خودشو چسبوند به آرشام و تو اغوشش فرو رفت..
--وای مرسی..مرســی..مرســــی عزیزم..
بعد هم آرشام و با خودش کشید برد طبقه ی بالا..خاک تو سر جفتتون کنن..
شیدا رو واسه این همه ناز و عشوه ی خرکی..
آرشام هم واسه..واسه..
واسه چی؟..!ه و س بازی؟!..
خب اگه می خواست باهاش باشه چرا گفت میرم تو اتاق رو به رویی؟!..
خب فیلمشه خره..مگه می تونه از این همه ناز و غمزه ای که این شترمرغ واسه ش میاد بگذره؟!..
گفتم شترمرغ یاد روناش افتادم..عجب شباهتی..تازه عین همونم راه می رفت..
من تو تشبیه ِ ادما به جک و جونور استادیم واسه خودما..
یه کم سردم شده بود ولی از رو نرفتم..منتظر بودم ..که حدودا یک ربع کشید که دیدم داره جیغ و داد می کنه و از پله ها میاد پایین..
دیگه شنل تنش نبود و ب ا س ن ش رو با دست چسبیده بود..
حدس می زدم کار پونزا باشه..با چندش به پاهاش نگاه می کرد که کف پاهاش تخم مرغی بود و چند بار نزدیک بود لیز بخوره..
دستمو محکم گرفتم جلوی دهنم و خندیدم..قیافه ش خیلی مُضحک شده بود..موهای بلوندش هم پریشون افتاده بود رو شونه هاش..
آرشام به سرعت اومد پایین و با قدمای بلند کنارش ایستاد..
--چی شده؟! چرا داد می زنی؟!..
شیدا با صدایی که امکان می دادم هران بزنه زیر گریه گفت: کی رو تخته من پونز انداخته آرشام؟..!دمپایی هامم پر از تخم مرغ بود..اََََِِِه ه ه
ه..
خودشو پرت کرد رو مبل و در حالی که گرمش شده بود با دست خودشو باد می زد..
با بغض تو چشمای آرشام نگاه می کرد..آرشام هم صورتش با اخم جمع شده بود و تو فکر بود..صورتش نشون می داد که عصبانیه..
دستاشو مشت کرد و به طرف در اومد که شیدا صداش زد..و آرشام داد زد..
--همینجا بمون..
بعد هم درو باز کرد..منم که قسمت پشتی بودم با ترس دویدم سمت در فرعی و رفتم تو اشپزخونه..نفهمیدم خودمو چطوری رسوندم تو اتاقم و
درو قفل کردم..
پشتمو بهش تکیه دادم و تو دلم اشهدمو خوندم..داره میاد سر وقتممممم..گور خودتو کندی دلارام..داره میاد واسه خاطر دوست دخترش پدرتو
در بیاره..
تو دلم به گوه خوردن افتاده بودم..
یکی محکم زد به در که با ترس جلو دهنمو گرفتم تا جیغ نکشم..دستگیره تند،تند بالا و پایین می شد..
به اطرافم نگاه کردم..سریع رفتم سر وقت کمد لباسا .. چند دست لباس خواب اونجا بود..
حالیم نبود کدوم به کدومه یکیشو کشیدم بیرون و سریع لخت شدم اونا رو پوشیدم..
افتاده بود به جونه در و داشت باهاش کشتی می گرفت تا بازش کنه..
لباس خوابو پوشیدم.. نگام که بهش افتاد دو دستی زدم تو سر خودم..این چرا انقده بازهههههه..تا بالای زانـوم بود..خیلی بالا..رنگش مشکی بود
و جنسش از ساتن..جلو سینه ش که کلا نگم سنگین ترم..همه ش تور بود..ولی قسمت سر سینه هام از جنس همون پارچه بود..واسه همین
معلوم نمی شد..
این لباس تو این کمد ِ وامونده چکار می کرد؟..!این مگه کمد ِ یه خدمتکار نیست؟..!یعنی چی آخه؟..!واااای خدا..
وقت نبود عوضش کنم.. لباسای رو زمینو انداختم تو کمد و خودمم اول لامپو خاموش کردم بعدم شیرجه زدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو
سرم..
و همزمان در طاق به طاق باز شد و منم زیر پتو عین بید به خودم می لرزیدم..
صدای قدم هاش سکوت ِ اتاق رو بر هم زد و تن ِ منم هر لحظه بیشتر می رفت رو ویبره..
اَه..لعنتی اروم بگیر..
صدا درست کنار تختم متوقف شد و چشمامو رو هم فشار دادم..

@romangram_com