#آرشام_پارت_109

با دیدنش که تنها بود و چند قدم باهام فاصله داشت ترس افتاد تو جونم..وای نکنه بفهمه؟!..
-س..سلام..
خاک تو سرم خیط کاشتم..با شنیدن سلام بی موقِعَم یه تای ابروشو با تعجب داد بالا و زل زد تو صورته رنگ پریده م..
قدم به قدم بهم نزدیک شد ومنم عین مجسمه سر جام خشک شده بودم..
--نگفتی اینجا چکار داشتی؟!..
-هیـ..هیچی .. همینجوری داشتم هوا می خوردم..
--تو اون یکی ویلا بودی..دیدم که اومدی بیرون..چی می خواستی؟..
جلوم وایساد و منم با اینکه نگاش نمی کردم ولی به من من افتاده بودم..
-خـ..خب اره..تو اتاقم بودم..حوصله م سر رفته بود..گفتم بیام بیرون که گذرم افتاد به اینجا..منم رفتم یه سر تو ویلا پشتی زدم..باور کنین از رو
کنجکاوی بود..وگرنه..
--خیلی خب بس کن..برو تو اتاقت..
ازخدا خواسته یه چشم بلند گفتم و از همون در پشتی رفتم تو اشپزخونه..
وای خدا بخیرکنه..
مطمئن بودم می فهمه..
**********************
نمی تونستم اون صحنه رو از دست بدم..واسه همین وقتی همه ی برقا خاموش شد از اتاقم زدم بیرون و از همون راه اشپزخونه رفتم تو باغ..
برقای اون یکی ویلا هنوز روشن بود..انگار قصد خوابیدن نداشتن..آرشام هم اونطرف بود..
زیر پنجره فالگوش وایسادم..صداشون واضح نمی اومد..چون از پنجره دور بودن..دیگه انقدر تمرکز کردم و گوشامو تیز نگه داشتم که تونستم یه
چیزایی بشنوم..
سرک کشیدم دیدم رو کاناپه نشستن..آرشام یه بلوز استین کوتاه خاکستری تنش بود ویه شلوار به همون رنگ ولی یکی،دو درجه تیره تر..
دوتا از دکمه های بالای بلوزش باز وقفسه ی سینه ش بیرون افتاده بود..
دستاشو از هم باز کرده و گذاشته بود بالای کاناپه..
شیدا هم تو بغلش لم داده بود..یه لباس خواب سرمه ای ساتن تنش بود که شنلش روانداخته بود روش ولی بندش باز بود ..موهای بلوندشو با
انگشته اشاره ش پیچ و تاب می داد و به صورت غرق در اخم آرشام زل زده بود..
لباشو به گوش آرشام چسبوند و به لاله ی گوشش زبون زد..آرشام سرشو بالا گرفت که با این کارش یه حالی بهم دست داد..تو صورتش نگاه
کردم که چشماش بسته شد و اخماش بیشتر در هم کشیده شد..
ناخداگاه یاد خوابم افتادم..نگاهش کردم..
به قفسه ی سینه ی مردونه ش که الان با چه هیجانی بالا و پایین می رفت و دیشب تو خواب من.............
حس کردم تنم گُر گرفته و با هر بار نگاه کردن بهش حالم دگرگون می شد..سرمو خم کردم و چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم..هوا
خنک بود ولی هم از بیرون و هم درون گلوله ی اتیش بودم..
صدای شیدا رو شنیدم ..پیش خودم گفتم لابد تو حال وهوله خودشونن..حتی فکرکردن بهش هم ازارم می داد..
دست و پام می لرزید و با اخم سرمو بلند کردم که دیدم آرشام مچ شیدا رو تو دستش گرفته و داره فشار میده..
با تعجب زل زدم بهشون..یعنی واسه این شیدا ناله می کرد؟!..
آرشام از کنارش بلند شد و ایستاد که شیدا هم تند از پشت بغلش کرد..دستاشو رو سینه ی آرشام قفل کرد و یه چیزی زیر لب گفت که
نشنیدم..
ولی صدای آرشام چون یه جورایی بلند بود به گوشم خورد..
--خسته م شیدا..میرم که بخوابم..
و بعد با یه حرکت دستاشو از رو سینه ش برداشت..قدم اول به دومی بود که شیدا صداش زد..آرشام ایستاد ولی برنگشت..
شیدا_ آرشام میشه اینجا بمونی؟..!ویلای به این بزرگی..منم که تنهام..می ترسم..
آرشام برگشت و نگاش کرد..شیدا به طرفش قدم برداشت..
پاهای خوش تراشش رو با لوندی هر چه تمامتر به هم می کشید..جلوش ایستاد..با چشمای سبزش زل زد تو چشمای آرشام و منم گوشمو
چسبوندم به پنجره که البته من پشت پرده بودم و اگه می خواستم ببینمشون باید گردنمو یه کم می کشیدم تا بتونم نگاشون کنم..سخت نبود
ولی خسته می شدم..
--من تو خونمون نموندم چون نمی خواستم تنها باشم..اینجا هم اگه تو پیشم نمونی که دیگه با اونجا فرقی برام نداره..پس خواهش می کنم
بمون عزیزم..
به قدری تو صداش ناز داشت که چندشم شد و اخمامو کشیدم تو هم..تابلو ِ داره نقش بازی می کنه..
آرشام سکوت کرده بود و حرفی نمی زد..شیدا هم تو چشماش التماس ریخته بود و با لوندی نگاش می کرد..
دستاشو گذاشت رو بازوهای آرشام..

@romangram_com