#آرشام_پارت_108

لحظه ی اخر وقتی خواستن از در برن بیرون شیدا نگاهشو چرخوند و با دیدن من که تو چشمای خاکستریم خشم و عصبانیت شعله می کشید
لبخندش به یه پوزخند ِ غلیظ تبدیل شد..
ایکبیـــری واسه من پوزخند می زنی؟!..
واسه آرشام که خاک تو سرش کنن اومده این میمون رو انتخاب کرده دلبری می کنی؟!..
حالیت می کنم با کی طرفی..به من میگن دلی..
کثافته بی شرم..کاری کنم با جیغ و داد از این ویلا فرار کنی..
از اول که ازش خوشم نمی اومد..با حرفای امشبش دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم..
منو کوچیک فرض می کرد ولی نشونش میدم..
***********************
ملحفه به دست داشتم از ویلا می رفتم بیرون که بتول خانم رو دیدم..
تو دستش یه ظرف میوه بود..
--کجا میری دخترم؟!..
-اوممم..هیچ جا..همینجام..دارم میرم ویلا پشتی..
--ملحفه واسه چی می بری؟!..
-آرشام..یعنی اقا گفت که ملحفه ی تخت شیداخانم رو عوض کنم..
--باشه دخترم برو..منم دارم براشون میوه می برم..
-بتول خانم در دیگه ای به غیر از این در اصلی هست که بتونم از اونجا زودتر برم تو اون یکی ویلا؟!..
--چرا مادر یه در تو اشپزخونه هست..از اونجا نزدیکتره..
با خوشحالی لبخند زدم..
-وای مرسی کارمو راحت کردین..فقط یه چیزی اگه اقا گفت من کجام یا باهام کار داشت نگین کجا رفتم..
--چرا دخترم؟!..
-چون بعدش سرم غرغر می کنه چرا زودتر اینکارا رو نکردم..
با یه لبخند مهربون به روی لباش سرشو اروم تکون داد..
--باشه دخترم..برو به کارت برس..اگه گفت کجایی میگم تو اتاقتی..
-مرســــی..خیلی گُلین به خدا..
و گونه ش رو با شیطنت بوسیدم که صدای خنده ش بلند شد..
--قربونه تو دختر..من برم که الان صداش بلند میشه..
-باشه..
حق با بتول خانم بود..از اون در خیلی راحت وارد ویلای پشتی شدم..
کسی جز یکی دو تا خدمتکار اونجا نبود که وقتی یکیشون رفت تو یکی از اتاقا و اون دوتا هم رفتن تو اشپزخونه منم بدو از پله ها رفتم بالا..
می تونستم اتاقشو پیدا کنم..خب تو هر اتاقی که چمدونش باشه اونجا لابد اتاقه شیداست..
در اول رو باز کردم ولی اون نبود..اما در دومو که باز کردم دیدم چمدونش کنار تخته..
یه لبخند شیطانی زدم و رفتم تو اتاق..درو پشت سرم بستم و سریع دست به کار شدم..
از تو جیب شلوارم جعبه ی پونز رو بیرون اوردم.. 5تا بس بود ..ریختم رو تخت درست جایی که باید فروووووو بره..
بعد هم ملحفه ی نازک رو کشیدم رو تخت که روی پونزا رو بگیره..
چشمم افتاد به یه پوستر نقش برجسته که بالای تخت نصب بود..سریع از رو دیوار برش داشتم و گذاشتم رو میز اینه..
اینجوری اگه کسی هم بعد متوجه پونزا می شد به یه بهانه ای می شد گفت که مثلا داشتیم پوستر رو دیوار نصب می کردیم..چون کاغذی بود
پس به پونز احتیاج داشت..
خب این از تخت..
پلاستیک تخم مرغا رو از تو جیب سارافنم در اوردم..دمپایی ابری کنار تخت رو اوردم جلو و تو سمت راستی یکیشو شکوندم..لیز خورد رفت
جلوی دمپایی که بسته بود..خوبه دیگه اینجوری معلوم نمیشه..
شامپوی تو حمومش رو هم درشو باز کردم و یکی دیگه ش رو شکستم تو اون..
خب دیگه تموم شد..
اینبار اگه بخواد لفظی اذیتم کنه منم لفظی حالشو جا میارم..
ولی اینم واسه شروع بد نبود..
*******************
با لبخند از در ویلا اومدم بیرون و رو انگشت پام استه استه می رفتم طرفه اون یکی ویلا که یکی از پشت سر گفت: اینجا چکار می کنی؟!..
با جیغ برگشتم و دستمو گذاشتم رو قلبم..وای خدا مردم..

@romangram_com