#آرشام_پارت_107

شیدا چشمای سبز ِ ارایش کردش رو، روی من زووم کرد و با لحن حرص دراری گفت: خب عزیزدلم چه کاریه بده این دختره بیاره..مگه اینم
خدمتکار نیست؟!..
همچین انگشتای دستمو مشت کردم و فشار دادم که صدای تیریک،تیریکشون در اومد..
آرشام نیم نگاهی به من انداخت که اخمام تو هم بود و رو به شیدا گفت: دلارام نمی تونه..چمدون سنگینه ممکنه بزنه زمین..
یعنی خاک تو سرت با توضیح دادنت..نفهمیدم واسه خاطره من اینو گفت یا چمدونه مزخرفه این زنیکه..
هه..خب این که معلومه خانم واسشون عزیزترن..
شیدا هم دور برداشت وبا لبخند به بازوی آرشام اویزون شد..
--اوه راست میگی عزیزم ..حواسم نبود..پس لطفا بده یکی دیگه بیاره و بهش هم سفارش کن حتما با دقت حملش کنه..
آرشام چیزی نگفت و در عوض بیخ گوشه من رو به سالن داد زد: مهری..
چند لحظه طول کشید که مهری نفس زنون اومد جلو در..
--بله اقا..
--مش قاسم خونه ست؟..
--بله اقا خونه ست..
--برو صداش بزن بگو سریع بیاد..
--چشم اقا..
و به طرف باغ دوید و منم نگامو به اون دوتا دوختم..نگاهه شیدا واسم سنگین بود..دختره ی ایکبیری..
زیر لب به آرشام گفتم: من میرم به بقیه ی کارا برسم..
مستقیم نگام کرد وسرشو تکون داد..
پشتمو کردم بهشون و رفتم تو..کاری نداشتم ولی دوست هم نداشتم نزدیکه اون خودشیفته باشم..
از دیدنش عصبانی می شدم وبا شنیدن صداش حرصم در می اومد..
چرا در مقابلش اینجوریَم؟!..
حتی انقدر که از این دختر بدم میاد نسبت به مهری اینجوری نیستم..
دلیلش چی بود که باعث شده خودمم گیج بشم؟!..
*********************
شیدا تو ویلای پشتی بود ولی وقت ناهار و شام که می شد می اومد اینطرف تا به قول خودش کنار عزیزدلش غذا بخوره..دختره ی اویزون..
وقتی شامشونو خوردن داشتم میزو جمع می کردم که شنیدم گفت: این دختر خیلی جوونه عزیزم.. مطمئنی می تونه از پس کارات بر بیاد؟!..
در حینی که داشتم بشقاب ِ جلوی آرشام رو بر می داشتم نگامم کشیده شد رو صورتش..
وقتی نگاه مستقیمش رو از اون فاصله ی نزدیک روی خودم دیدم یه حالی شدم..و زمانی که بشقاب رو برداشتم صداش با تحکم توی گوشم
پیچید..
--اگه مطمئن نبودم هیچ وقت انتخابش نمی کردم..
و بشقاب تو دستم لرزید که صدای برخوردش با بشقاب توی دستم تو سالن پیچید..
چرا هول شدم؟..!مگه چی گفت؟..!خودتو جمع کن دلی..
به شیدا نگاه کردم که واسه م پشت چشم نازک کرد..
--اخه یه جورایی انگار دست و پا چلفتیه..
لیوانش رو که برداشته بودم محکم با بهانه زدم رو بشقابا..کثافت..
--چطور؟!..
این صدای آرشام بود که شیدا جوابش رو با عشوه داد..
--مگه نمی بینی عزیزم که چطور بشقابا و لیوانا رو می کوبه بهم؟..یه خدمتکاره کار بلد بی سر و صدا کارشو انجام میده ولی این دختره..
دختره رو جوری گفت که خودمم چندشم شد..پوزخند زد و زل زد تو چشمام..
--انگارنمی دونه باید چکار کنه..
ای خداااااااا..جوابشو بدم؟..!یه تیکه بارش کنم تا فیها خالدونش اتیش بگیره؟..!نه اصلا فحشش بدم..یا یه کشیده بخوابونم زیر گوشش عینهو
روزنامه ی باطل شده بیخ تا بیخ بچسبه سینه دیوارهمچین جیگرم حال بیاد..بالاخره باید یه کاری کنم اتیشم بخوابه یا نـــه؟!..
دقیقه ی نود دهنم باز شد که یه چیزی بارش کنم ولی آرشام با اخم نگام کرد که انگار دستمو خوند..
به جای من، اون گفت: این بحث رو تمومش کن شیدا..می خوام بیرون قدم بزنم..اگر می خوای می تونی همرام بیای..
لحنش جدی بود و اون اخم همیشگی رو هم روی پیشونیش داشت..ولی شیدا نیشش تا بناگوش در رفت و چشماش برق زد..
دیگه طاقت نیاوردم و از سالن اومدم بیرون..مرتب انگشتامو مشت می کردم و ناخنای بلندم کف دستم فرو می رفت و جاشون قرمز می شد..
خواستم از پله ها برم بالا که صدای قهقهه ی شیدا باعث شد سرجام میخکوب شم..دست تو دست هم اومدن بیرون و یک راست به طرف باغ
رفتن..

@romangram_com