#آرشام_پارت_106
جواب دادم..
بدون اینکه بذاره حرفی بزنم گفت: آرشام ببین چی بهت میگم تو باید اینکارو بکنی..
نفسم رو عصبی بیرون دادم..چرا دست بردار نبود؟.!.امروز با این تماس دقیقا دفعه ی سوم بود که زنگ می زد و اصرار می کرد..
-شایان گفتم که نمی تونم..
داد زد: یعنی چی که نمی تونم؟..!تو یه حرفه ای هستی..
-اره حرفه ایم ولی نه تو بچه دزدی و..کشتن ِ اون..
--اون بچه یه حرومزاده ست..بچه ی دشمن ِ من..اون طرف منصوری ِ..یکی از مردای من که دست راستم محسوب می شد رو کشت ککشم
نگزید..حالا باید تاوانش رو پس بده..
با خشم کنترل شده ای گفتم: هیچ می فهمی چی میگی شایان؟..!به خاطر یه دست راست می خوای جون یه بچه ی 13ساله رو بگیری؟!..
--اون به من زخم زده..نمی تونم ازش بگذرم..فقط این مسئله وسط نیست ..تو کاریت نباشه پسر..فقط همین کاری که گفتم رو انجام بده..اصلا
فکر کن اینم یه ماموریته..
-شایان داری وقتتو بی خودی هدر میدی..خودت هم خیلی خوب می دونی من سر تصمیمی که قاطعانه بگیرم می مونم..گفتم اینکارو انجام
نمیدم..همین و بس..
بلندتر فریاد زد: خیلی خب اینکارو نکن..منم ادم کم ندارم واسه انجام دادنش..ولی ببین چی بهت میگم آرشام..تو تا الان ادم کشتی و با ذهن و
ایده های دست اولت تونستی معاملاته منو به نحو احسنت انجام بدی..ولی حالا داری می زنی زیر قول و قرارات و از دستوراتم سرپیچی می
کنی..
-اره من ادم کشتم ولی کیا رو؟..!کسایی که بهم خیانت کرده بودن..این همه سال پیشتم ولی فقط 3نفر رو نیست ونابود کردم که یکیش از
پشت بهم خنجر زده بود..
اون یکی هم سرش تو اخور ِ من بود واسه یکی دیگه دم تکون می داد ..که اخرش هم جلوی خونه م بهم شلیک کرد که تیرش به هدف
نخورد..چنین ادمی رو نباید زنده می ذاشتم..
نفر سوم هم که شهیاد بود و این ادم به هر دوی ما خیانت کرد..به تو چون دوست دخترت رو ازت قاپ زد و عکساش رو تو استخر با اون
دیدی..به من چون این هم قصد جونم رو کرده بود..فکر می کرد تو منو بیشتر قبول داری که زیر دستات واسه ت پشیزی ارزش ندارن..
می بینی شایان؟..من هر ادمی رو نکشتم..این 3نفر لایقه مردن بودن که اگه دو نفر رو تو یه اتاق حبس کنی و این دو رو به جونه هم بندازی
هر کدوم برای نجات جونش نفر مقابلش رو باید بکشه..منم همین کارو کردم..نفر سوم دینی بود که به تو داشتم ولی اون دو قضیه شون به کل
فرق می کرد..حالا ازم می خوای یه پسر بچه ی 13ساله رو بکشم؟..!این تو حرفه ی آرشام نیست..
--فکر نمی کردم انقدر ترسو باشی پسر..از اول هم می دونستم تو به جایی نمی رسی..چون خودت نمی خوای..
طاقت نیاوردم و با عصبانیت فریاد زدم: اره من به جایی نرسیدم..ولی همینی که الان هستم رو قبول دارم .. توی زندگیم این برام از هر چیز
مهمتره..
--تو گناهکار شدی..ولی اونی که من می خواستم نشدی..
بعد هم تماس رو قطع کرد..
به قدری عصبانی بودم که گوشیم رو پرت کردم سمت دیوار و هر تکه ش یک طرف افتاد..
سرم رو بین دستام گرفتم و فشردم..
شایان کثافت..رذل تر از تو به عمرم ندیدم..
نمی تونستم اون پسر بچه رو بکشم..
از اول چنین قراری نداشتیم..
حس می کردم باید کم کم خودمو از شر ماموریت های گاه و بی گاهه شایان خلاص کنم..به اندازه ی کافی دینمو بهش ادا کردم..
دیگه وقتشه تمومش کنم..
***********************
«دلارام»
ظهر بود و فکر نمی کردم واسه ناهار بیاد خونه.. ولی اومد..
تنها نبود و اون دختره ی نچسب چمدون به دست همراش بود..
رفتم جلوی در و سلام کردم..آرشام فقط سرشو تکون داد و شیدا هم چمدونشو ول کرد و کنارش ایستاد..
نگام زیر چشمی آرشام رو می پایید .. یاد خواب دیشبم افتادم و..
ناخداگاه تنم گرم شد..
با شنیدن صداش به خودم اومدم..صورتش رو به شیدا بود..
--الان میری ویلای پشتی؟..
-اره دیگه الان برم بهتره..
--بسیار خب میگم یکی از خدمتکارا چمدونتو بیاره..
@romangram_com