#آرشام_پارت_105

می دونستم تو حموم حوله داره ولی اینو تنش می کرد..
رفتم طرف شیشه های ادکلنش که ردیف روی میز اینه چیده شده بود..یک به یکشون رو بو کشیدم و بعضیا که فوق العاده بودن..
باز حالم داشت عوض می شد..مثل اون شبی که منو انداخته بود رو پشتش و..
چرا از ادکلن م ح ر ک استفاده می کرد؟..!واسه جلب توجه یا..
بافکری که یه دفعه تو سرم اومد خشکم زد..اوه..یعنی..
به کمکه این ادکلنا دخترا رو جذب خودش می کنه و می کششون اینجا و..
ولی بهش نمیاد از این تیپ مردا باشه..
از تو همون اینه یه پوزخند تحویل خودم دادم و تو دلم گفتم: اره با کاری که امشب ازش تو باغ دیدم کاملا مشخصه از اینکارا نمی کنه..
با حرص شیشه ی ادکلن رو انداختم رو میز..ولی خب بوش که محشر بود..لااقل من که خیلی ازش خوشم اومده بود..لابد چون م ح ر ک ه..
یه شیشه ی مکعبی شکل رو میز بود که وقتی برداشتم و بوش کردم دیدم همون عطر گل یاس ِ..عجب بویی هم داشت..حق با بتول خانم بود
این بو معرکه ست..
به چند جای اتاق و بیشتر طرف تختش زدم..
واسه چی دوست داره هر شب این بو رو استشمام کنه؟..!یعنی دلیل خاصی داشت؟!..
دیگه صبر نکردم بیاد بیرون..
***********************
تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم و چشمام بسته ست..
یه دفعه با استشمام ِ یه بوی بی نظیر و خاص چشمامو باز می کنم..با دیدن یه سایه که تو فضای نیمه تاریک اتاق کنارم نشسته چشمام کامل
باز میشه..
نمی دونم چرا ولی به روش لبخند می زنم..سایه نزدیکم میشه و من حرکتی نمی کنم..دوست دارم که بیاد سمتم..چرا کاری نمی کنم؟!..
صورتشو میاره پایین و من اون بوی مطبوع رو به رویه هام می کشم..چشمام خمارمیشه و اون روی صورتم خم میشه..دستاش دور بدنم احاطه
میشه و منو محکم بین بازوهای مردونه ش می گیره..منو تو اغوشش فشار میده و من از روی لباس حریری که به تن دارم حرارت بدنش رو
کامل حس می کنم..
صورتش رو نوازشگرانه به صورتم می کشه و منو می ب و س ه..کاری نمی کنم ولی دوست دارم اون ادامه بده..چشمام بسته ست و دستام
دورکمرش حلقه شده..
ب و س ه هاش به قدری تب دار و پر حرارته که درونم رو به اتیش می کشه..اغوشش سوزانه و من حس می کنم به درون کوره ای مملو از
اتش کشیده میشم..
این گرما لحظه به لحظه داره بیشتر میشه وبا هر ب و س ه ش صدای اه و ناله ی من هم بلند شده..
چشمای خمارم رو باز می کنم و همزمان اون هم سرش رو بلند می کنه که با دیدنش انگار همه ی اتفاقاته بینمون فراموشم میشه و حواسم
جمع میشه..
با لبخند کجی که بر لب داره محو چشمای منه..
با ترس داد می زنم :نــــــــــه..
خیس از عرق تو جام می شینم و با ترس در حالی که نفسم به زور بالا میاد به اطراف اتاق نگاه می کنم..ولی تاریکه..
لرزون چراغ خواب کنار تختمو روشن می کنم ولی کسی تو اتاق نیست..
نفس حبس شده م رو بیرون دادم..وای خدا..
این دیگه چه خوابی بود؟..!دستمو روی قلبم گذاشتم که تند تند می زد..یه نفس عمیق کشیدم و از ابی که توی لیوان کنار تختم بود کمی
خوردم..
خودمو به پشت پرت کردم رو تخت..
پووووووفـــــــ..
خدایا این چه خوابی بود؟..!چرا اون مرد..چرا آرشام؟.!.چرا اون داشت منو می ب و س ی د؟!..
به بدنم دست کشیدم..همین لباسی که تنم بود رو تو خواب دیدم..تنم هنوز داغ بود..انگار جای دستاش رو تنم مونده بود و گرمی اغوشش رو
پوستم جا مونده بود..
نگام به در افتاد..ناخداگاه از رو تخت بلند شدم و بدو رفتم پشت در..با ترس قفلشو چک کردم..خداروشکر هنوز قفل بود..
با بی حالی برگشتم تو تخت..هنوز داشتم به اون صحنه ای که تو خواب دیدم فکر می کردم و یه جوری شده بودم..
که نفهمیدم کی چشمام رو هم افتاد و..
خوابم برد..
********************
«آرشام»
توی شرکت بودم و داشتم برگه ی تحویل یک سری از اجناس رو بررسی می کردم که گوشیم زنگ خورد..با دیدن شماره ی شایان سریع

@romangram_com