#آرشام_پارت_104

مشکوک نگام کرد..
-چرا انقدر طولش دادی؟!..
شونه مو انداختم بالا و بی تفاوت جوابشو دادم: طول نکشید که..همینجوری..
دیگه چیزی نگفت رفت سمت در..خانم خانما بیرون تمرگیده بودن..
با دیدن آرشام لبخند زد و وقتی دید منم پشت سرشم لبخندش اروم اروم محو شد..
فکر کردم آرشام مانتوشو نگه می داره تا شیدا بپوشه ولی اینکارو نکرد..داد دستش اونم با تشکر زیر لبی پوشید..
شالش رو انداخت رو سرش و کیفشو دستش گرفت..
لبای پروتزی و سرخش رو اورد جلو و گونه ی آرشام رو ب و س ی د..
--امشب خیلی بهم خوش گذشت آرشام..مشتاقانه منتظرم فردا از راه برسه..بای عزیزم..
و ارشام فقط سرشو تکون داد..
شیدا جلو افتاد و منم تو بالکن وایسادم..آرشام پشت سرش بود که فکر کنم نگاش به پشت مانتوی چروک شده ی شیدا افتاد که سرجاش
ایستاد و خیره شد بهش..
بعد هم به ارومی برگشت طرف من و زل زد تو چشمام..دقیق نگاش می کردم..اخماش تو هم بود ولی خب این همیشه اخم می کنه..
یه لبخند ژکوند و مامانی تحویلش دادم و همونجور که نگام می کرد منم عقب عقب رفتم تو ویلا..بعد هم بدو از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقش
شدم..
اخه وقت لالاش بود و ایشونم که قبل از خواب دوش می گرفتن..به نفس نفس افتاده بودم..
وای خدا نکنه چیزی بهم بگه؟!..
خب بگه منم جوابشو میدم..
که چی بشه؟..!اینجوری که بدتره..به هر حال دوست دخترشه مگه ندیدی چطور لاو تو لاو بودن و داشتن..
در اتاق که باز شد انگار برق سه فاز منو گرفت که با ترس تو جام پریدم..وای..
با تردید نگاش کردم که دیدم سرش پایینه و چیزی نمیگه..انگار تو فکر بود..
رفتم سمت کمد لباساش و حوله ش رو بیرون اوردم..در کمد باز بود واسه همین نمی دیدم داره چکار می کنه منم که سرم اون تو گرم بود
ولی همین که درو بستم دیدم تکیه داده به کمد و دست به سینه با اخم داره منو نگاه می کنه..یا خدا..این اگه خون آشام نباشه حتما جن ..ِاز
ترس یه جیغ خفیف کشیدم و حوله شو بغل کردم..
-چـ..چکار می کنی؟..ترسوندیم..
و نگام افتاد به بالا تنه ی ب ر ه ن ه ش که اینبار برق از چشما و کله و همه جام پرید..
این کی پیراهنشو در اورررررد؟!..
با ابروهای بالا رفته نگام می چرخید رو عضله های بازو و سینه ش..حس اینکه کله م داغ کرده و صورتم سرخ شده باعث شد چشمامو ببندم و
صورتمو برگردونم..خاک به سرم..
تا حالا هیکل ب ر ه ن ه ی یه مرد رو از نزدیک ندیده بودم..برام تازگی داشت..
نیم رخم طرفش بود و نگام به تخت و میز عسلی..
جدی گفت: تو با مانتوی شیدا اون کارو کردی؟!..
با این سوالش هول شدم..خواستم نگاش کنم که دیدم نمیشه..
در حالی که یه جورایی به من من کردن افتاده بودم گفتم:نـ..نه..مگه مانتوشون چیزیش بود؟!..
اومد جلوم ایستاد که چشمام گرد شد..باز نیم رخ بهش وایسادم سرمو زیر انداختم..این قلب وامونده هم کم مونده بود از سینه م بزنه بیرون..
--پس اون چروک های پشتش..نگو که کار تو نبوده..چون مطمئنم..
سکوت کردم..خب حالا کرده باشم چی میشه مثلا؟..!زن یا نامزدش که نبوده بخواد جوش بیاره..
داشتم تو دلم با خودم حرف می زدم که یه دفعه با خشونت بازومو گرفت و منو کشید طرف خودش..
حوله از دستام ول شد و افتاد جلو پامون وکف دستام رو پوست برنزه و سینه ی عضلانیش فرود اومد..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون..دیگه قلبی برام نمونده بود..حس می کردم هران تو سینه م منفجر میشه..
در حینی که تو چشمام خیره بود و فکش منقبض شده بود..محکم تکونم داد و سرم داد زد: وقتی دارم باهات حرف می زنم زل بزن تو
چشمام..هیچ خوشم نمیاد وقتی با کسی حرف می زنم مخاطبم توجهش به هرکجا باشه غیر از من..
خواستم دستمو از رو سینه ش بردارم چون بدجور تنم داغ شده بود..اصلا نمی فهمیدم داره چی میگه ..گیج و منگ بودم..قفسه ی سینه ش
داغ بود و ضربان قلبش رو زیر پوست دستم حس می کردم..
تو چشمای هم زل زده بودیم و من از ترس به نفس نفس افتاده بودم و اون از روی عصبانیت..
با همون خشونت بازومو ول کرد و پشت به من به طرف حموم رفت..منم بی حرکت سر جام مونده بودم..
اون که در حمومو محکم بست من تو جام شیش متر پریدم و اون موقع بود که تازه به خودم اومدم..
یه دفعه چی شد؟..!نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..هول هولکی یه حوله ی دیگه از تو کمد بیرون اوردم و گذاشتم رو تخت..

@romangram_com