#آرشام_پارت_103

نگامو چرخوندم که با مهری چشم تو چشم شدیم..داشت رو کابینتا رو دستمال می کشید و در همون حال هم با اخم به من نگاه می کرد..
انگار توی خونه به این بزرگی جای اینو تنگ کردم که هی واسه من پشت چشم نازک می کنه!!..
بتول خانم از اشپزخونه رفت بیرون و منم داشتم قهوه م رو مزه مزه می کردم که صدای وز وزشو شنیدم..
مهری_ قصدت از اینکارا چیه؟!..
با تعجب فنجونو اوردم پایین و نگاش کردم..
-کدوم کارا؟!..
پوزخند زد و دستمالو پرت کرد رو کابینت..دست به کمر جلوم ایستاد و زل زد تو چشمام..
--کوچه علی چپ بن بسته خانم خانما..این همه خودشیرینی واسه اقا و بتول خانم رو، فک کردی کورم نمی بینم؟!..
منم متقابلا یه پوزخند تحویلش دادم و گفتم: لابد کوری دیگه من چه بدونم.. خواب نما شدی؟..گیرم تو رو سننه..
عصبانی شد..اخماشو بیشتر کشید تو هم..
--خوب گوشاتو وا کن ببین بت چی میگم..من الان خیلی وقته که اینجا کار می کنم..حتی از گندم هم بیشتر..وقتی گندم رفت حقش بود من
جاشو بگیرم ولی نمی دونم توی بی همه چیز از کدوم خراب شده ای تو این ویلا سبز شدی و تقی به توقی خورد جای گندمو گرفتی..مطمئنم
قصد و غرضی داری و مخ اقا رو خوب کار گرفتی..ولی ببین چی دارم میگم بهتره چتری که اینجا پهن کردی رو یه جای دیگه باز کنی چون
اینجا جای تو نیست..
دیگه داشت بزرگتر از دهنش وراجی می کرد..
بی هوا فنجونمو کوبیدم رو میز و از رو صندلی بلند شدم که با تعجب یه قدم عقب وایساد..
قدش از منم کوتاه تر بود ولی هیکلش تو پُر بود..
با خشم زل زدم تو چشمای قهوه ای تیره ش و دست به سینه جلوش وایسادم..
با لحنی که پر از تحکم بود گفتم: وراجیاتو کردی حالا تو گوش بگیر ببین من چی میگم..من نه توی این خراب شده چتر پهن کردم و نه با
قصد وغرض اومدم اینجا..نکنه فک کردی من ملکه ی این قصرم و دارم حکومت می کنم؟..!نه جونم اشتباه گرفتی منم یکی َم مثل خودت و
بتول خانم..خدمتکـــارم..حالیته؟. !.
حالا زده و کله ی اقاتون خورده به سر در ویلاتون و اَد اومده منو به عنوان خدمتکار مخصوصش انتخاب کرده که اونم از شانس گَندَم بوده نه از
روی بخت و اقبال..
پس اینو بدون همچین دل خوشی هم از این قضیه ندارم و کاریم به تو و بقیه ندارم..فقط کار خودمو می کنم..
گندم جونتون هم همین امروز فردا حالش خوب میشه بر می گرده سر کارش منم میرم رد زندگیم..خیال نکن ارزو دارم اینجا بمونم..نخیر از
این خبرا نیست..همین امروز بهم بگه برو بشمر سه سر خیابونم..
و اروم زدم تخت سینه ش و گفتم: گرفتی مهــــری خانــــم؟!..
از کنارش رد شدم که صداشو از پشت سرم شنیدم..
--من خر نمیشم..خدا کنه حرفت راست باشه و گندم زود برگرده..وگرنه من یکی نمی تونم تو رو اینجا تحمل کنم..
دیگه نایستادم به شر و وراش گوش کنم..زیادی رو اعصابم بود..
درد ِ دله منه بدبخت چیه این یکی رو این وسط مَسَطا هوا ورش داشته..هه..
خواستم برم بالا که آرشام صدام زد..برگشتم دیدم خودش تنها جلو پاگرد ایستاده..رفتم جلوش ولی نگاش نکردم..
-بله..چیزی می خواین..
چیزی جز سکوت عایِدم نشد..نگامو از رو پاهاش اوردم بالا و به صورتش نگاه کردم..
با اخم نگام می کرد و چیزی نمی گفت..
-صدام زدین بیام جلوتون وایسم زل بزنین بهم که چی بشه ؟!..
--شیدا داره میره..برو مانتو و شالش رو از تو سالن بیار..
حرصی شدم..به من چه که کارای خانمو انجام بدم؟.!.ولی چون آرشام گفته بود مجبور بودم..
رفتم مانتوش رو از رو مبل برداشتم..برگشتم دیدم تو سالن نیست..مانتوی قرمزش رو اوردم بالا و نگاش کردم..اوه اوه خودشو خفه کرده تو
عطر..چه بوی گندی هم میده..به جای عطر به خودش حشره کش می زنه؟..!در همون حد بوش افتضاح بود..
شال و کیفش رو هم برداشتم..اروم به طرف در سالن می رفتم که خب حالا بی منظور یا بامنظور مانتوش از دستم افتاد..
یه نگاه به در انداختم کسی نبود..یه کفش مشکی بندی پام بود که گذاشتم رو مانتو و چند بار با پام روش ضربه زدم و به چپ و راست
پیچوندم..
خودش که دم دستم نبود حال مانتوشو که می تونم بگیرم..حالا چه هیزم تری بهم فروخته بود خودمم نمی دونستم ولی از دستش حرصی
بودم شدیــــد..
خوب که حرصمو خالی کردم مانتوشو برداشتم یه تکونش دادم..قسمت پشتش کامل چروک شده بود جوری که اگه می پوشید هر کی از پشت
می دیدش می فهمید..
بردم بیرون و دادم دست آرشام..

@romangram_com