#آرشام_پارت_102
بعد از شام به کمک بقیه میزو جمع کردیم و اون دوتا هم رفتن تو باغ قدم بزنن..
یه چند دقیقه که گذشته بود و من داشتم ظرفا رو مرتب می کردم بتول خانم یه سینی که 2تا فنجون قهوه و یه بشقاب بزرگ کیک توش بود
گرفت جلوم و گفت: اینا رو براشون ببر دخترم..اقا قهوه ی تلخ با کیک شکلاتی دوست داره..
با لبخند سینی رو ازش گرفتم..
--قربون دستت بتول خانم..می گفتین خودم اماده ش می کردم..شرمنده م من هنوز تو کارم جا نیافتادم..
-اینو نگو دخترم..بالاخره تو هم راه می افتی..صبر لازمه..
--قبلا پرستار یه اقایی بودم که خدمتکارش هم حساب می شدم..اونجا از اینکارا نمی کردم..یعنی انقدر اصولی و منظم نبود..
-اره مادر اقا به این چیزا خیلی اهمیت میده..تو هم کم کم راه و چاهه کارتو یاد می گیری..
با لبخند سرمو تکون دادم و از اشپزخونه اومدم بیرون..
یه راست رفتم تو باغ ولی کسی اونجا نبود..سینی رو گذاشتم رو میز توی بالکن و از پله ها پایین رفتم..
می خواستم بهشون بگم که براشون قهوه اوردم..
داشتم اطراف رو نگاه می کردم که صداشون رو از لا به لای درختا شنیدم..
دنبال صدا رو گرفتم و پشت درختا مخفی شدم..بادیدنشون تو اون وضع چشمام گرد شد..
دختره دستاشو دور گردن آرشام حلقه کرده بود و اونم دستش دور کمر دختره بود..
نمی دونم چرا ولی ناخواسته اخمام جمع شد..
--آرشام پدرم واسه 3روز میره مسافرت ..خودش که میگه مسافرته کاری ِ..راستش تو ویلامون تنهام و این برای اولین باره که از تنهاییم حس
خوبی ندارم..
و صدای جدی ارشام توجهم رو جلب کرد..
-- 3روز مدت زمان زیادی نیست..
--اره می دونم..ولی خب..
--چیزی می خوای بگی شیدا؟!..
--خب راستش..دوست دارم بگم..ولی نمی خوام با گفتنش دیدت نسبت بهم تغییر کنه..
--بگو..
به قدری محکم گفت «بگو» که دختره مکث نکرد و گفت: راستش..دلم میخواد این مدت بیام پیش تو..خب هر چی نباشه دوست پسرمی..فکر
نمی کنم مشکلی داشته باشه..البته از نظر من ولی اصل کار تویی..
ارشام ساکت بود..تو دلم به دختره فحش می دادم و خدا خدا می کردم ارشام قبول نکنه..
احساس می کردم نمی تونم وجود این دختره رو اینجا تحمل کنم..حس خوبی بهش نداشتم..اَه..نکبت..
صدای آرشام رو شنیدم قلبم شروع کرد به تند تند زدن..
--باشه..از نظر من موردی نداره..میگم ویلای پشتی رو برات اماده کنن..این مدت به صورت مهمان اینجا می مونی..
احساس کردم کلمه ی « مهمان » رو محکمتر گفت..انگار یه جورایی روش تاکید کرد..
صدای شاد دختره تو گوشم پیچید که گفت: وای مرســـی عزیزم..
و خودش رو محکم چسبوند به آرشام که دیگه طاقت نیاوردم و ناخداگاه دستامو مشت کردم..
با شنیدن صدای تک سرفه ی من هر دو به خودشون اومدن و دختره یه کوچولو از آرشام فاصله گرفت..
اونم با دیدن من دستاشو از دور کمر دختره برداشت و جدی گفت: چی شده؟..
به دختره نگاه کردم که نگاه سبزش با اخم من رو هدف گرفته بود..
باز تو چشمای آرشام زل زدم و جدی گفتم: براتون قهوه و کیک اوردم..گذاشتم روی میز تو بالکن..با اجازه..
و بعد از اینکه یه نگاه کوتاه به جفتشون انداختم دیگه صبر نکردم و سریع اومدم تو ویلا..
چون کل مسیر رو دویده بودم به نفس نفس افتادم..
رفتم تو اشپزخونه و یه لیوان برداشتم..تندی گرفتم زیر شیراب و بی معطلی سرکشیدم..
وای خدا..چرا اینقدر ملتهبم؟!..
بتول خانم_ چی شده دخترم چرا صورتت سرخ شده؟!..
-چیزی نیست بتول خانم..تا اینجا رو دویدم..
--اوا چرا مادر؟!..
-تو باغ بودن رفتم صداشون زدم..واسه همین..
--باشه دخترم.. بیا بشین یه فنجون قهوه برات بریزم..
نشستم رو صندلی و بتول خانم فنجون قهوه رو جلوم گذاشت..
-ممنونم بتول خانم..
سرمو بلند کردم و نگاش کردم.. با همون لبخند مهربونش تو صورتم نگاه می کرد..
@romangram_com