#آرشام_پارت_101

بدون اینکه از دختره هم نظر بخواد گفت: 2تا قهوه بیار..
خواستم بگم چشم ولی نمی دونم چرا اینکارو نکردم و به جاش سرمو اروم تکون دادم..
نمی تونستم بهش چشم بگم..دست خودم نبود..ولی.. نمی تونستم..
2تا فنجون قهوه ریختم و براشون بردم..داشتن حرف می زدن که با ورود من رشته ی کلامشون پاره شد..
خم شدم و سینی رو گرفتم جلوی آرشام..
همین که خم شدم نیمی از موهام که از شال بیرون بود از روی شونه م سُر خورد و افتاد پایین و درست وقتی که آرشام می خواست فنجونش
رو برداره تره ای از موهام نشست رو دستش..
برای برداشتن فنجون قهوه مکث کرد و نگاهشو کشید بالا..منم همزمان نگاهمو دوختم تو چشماش..
نمی دونم چرا..ولی نمی تونستم نگاش نکنم..یا چشمامو بچرخونم و نگامو ازش بگیرم..
اون زودتر به خودش اومد و فنجون رو از تو سینی برداشت..
دیگه نگاش نکردم و برگشتم سمت دختره و سینی رو گرفتم جلوش..
دیدم با اکراه داره فنجون رو بر می داره که وقتی نگاش کردم دیدم با اخم زل زده تو صورتم و چشم ازم بر نمی داره..
وا، این دیگه چشه؟!..
قهوه شو که برداشت رو به آرشام گفتم: کاری با من ندارید؟..
و صدای ارومش تو گوشم پیچید: نه ..می تونی بری..
بدون هیچ حرفی عقب گرد کردم و برگشتم رفتم تو اشپزخونه..
سینی رو گذاشتم رو میز و نشستم رو صندلی..
پووووووووفـــ..
انگشتامو گذاشتم رو پیشونیم و چشمامو چند بار بستم وباز کردم..
عجب چشمایی داره..با هر بار نگاه کردنش تنم می لرزید..
یعنی از ترس ..ِولی..
صدای بتول خانم منو به خودم اورد..
--چی شده رفتی تو فکر دخترم؟!..
به روش لبخند زدم: نه چیزی نیست..راستی خسته نباشید..
--ممنونم مادر..تو هم خسته نباشی..
-مرسی..ساعت چند شام می خورن؟!..
--معمولا ساعت ..5/9دیگه هر وقت اقا دستور بده..
-باشه..پس من می تونم برم تو اتاقم؟..
--اره مادر..اگه اقا کاری باهات نداره برو..
-نه چیزی نگفت..باشه پس من میرم..هنوز تا 5/9نیم ساعت مونده..
--باشه دخترم..
*********************
تو اتاقم کاری نداشتم..یه کم پشت پنجره ایستادم و هوای خنک ِ شبانه رو استشمام کردم..
چقدر فکر و خیال داشتم..هیچ کدوم تمومی نداشت..
یاد آرشام و اون دختره افتادم..یعنی چه نسبتی باهاش داره؟..!نامزدش ِ یا دوست دخترش؟!..
دختره جای اینکه خوشگل باشه بیشتر ازاون لوند بود..
تو تموم حرکاتش عشوه و ناز داشت..
لابد با همین عشوه هاش تونسته آرشام رو بکشونه سمت خودش..اوممممم بی خیال دلارام..تو هم به چه چیزایی فکر می کنیا..
اینبار موهامو با یه گیره پشت سرم بستم..
نمی دونم چرا یاد اون لحظه که می افتم ناخداگاه خنده م می گیره..
رفتم تو اشپزخونه که کمک کنم ولی بتول خانم گفت قبلا به کمک مهری و بقیه ی خدمتکارا میز شامو چیده..
اونا شام دونفرشون رو تو تنهایی خودشون می خوردن و منم پیش بقیه که واقعا جمعشون دوستانه و مهربون بود شاممو خوردم..
البته به جز مهری که به هیج وجه با من نمی جوشید..
اقای شکوهی هم ساکت و اروم بود ولی بقیه با شور و حال ِ خاص خودشون جمعمونو دوستانه کرده بودن..
3تا دختر دیگه هم بینمون بودن هر کدوم 25،27،24سالشون بود.. که البته خودشون اینطور می گفتن..
دخترای ساده و بانمکی بودن..ازشون خوشم می اومد..
اسماشون سمیرا،مهین ومهتاب بود که مهین و مهتاب با هم خواهر بودن..دخترای زبر و زرنگی بودن..
بتول خانم می گفت یه سرایدار هم دارن به اسم مش قاسم که ته باغ یه خونه ی کوچیک سرایداری داره و اونجا زندگی می کنه..

@romangram_com