#آرشام_پارت_100
نفسمو با حرص دادم بیرون و گفتم:باشه..
--چشم..
-چی؟!..
--بگو چشم..
چشمات پر بلا..مرتیکه انگار واقعا عقده داره ها..
-چـشـــم..
قربون نگفتن..همچین مسخره گفتم «چشم» که اخماش رفت تو هم و نگاشو به دستاش دوخت..
از رو صندلیش بلند شد و یه پرونده از رو میزش برداشت..
در حالی که به طرف در می رفت گفت:پس فراموش نکن چی بهت گفتم..هر سوالی که داشتی بتول خانم می تونه کمکت کنه..
و با شنیدن صدای بسته شدن در همونطور که پشتم به در بود اداشو در اوردم و پوزخند زدم..
چــــشـــــم عقده ی ریاست..
همه رو برق می گیره منه خاک بر سر رو کبریت ِ یخ زده..
***********************
همه ی کارا رو مو به مو انجام دادم..ساعت 7و 45دقیقه بود که تموم شد..
هنوز یه ربع وقت داشتم واسه همین تندی یه دوش گرفتم..ولی موهام نم داشت و ترجیح دادم یه شال سبک بندازم رو موهام که همینجوری
باز بمونن و خشک بشن..
خداروشکر هوای داخل ویلا خنک نبود..وقتش رو هم نداشتم که خشکشون کنم..
یه بلوز استین دار سبز روشن که بلندیش تا زیر باسنم بود و یه شلوار جین سفید..
همه ی لباسای توی کمد ساده و بی زرق و برق بودن..همینجوری بهتر بود..
2دست لباس فرم هم تو کمد بود که عمرا سمتشون برم...هنوز که بهم گیر نداده..هر وقت داد بهش میگم نمی تونم لباس فرم رو تحمل کنم..
از صبح تا شب همین یه دست لباس تنم باشه و هر روز هم همینو بپوشم؟..وای اصلا..
فقط خدا کنه اگرم پرسید درخواستمو قبول کنه..
ساعت از 8گذشته بود ولی نیومدن..
یه بار دیگه کارامو چک کردم..وسایل پذیرایی رو که اماده رو میز چیدم..موزیک لایت با صدای اروم تو فضا پخشه..همونطور که بتول خانم
گفت..
شام هم قرمه سبزی بود و هم مرغ شکم پر..کوفت جونشون..ما که بخیل نیستیم..
جلوی شالمو باز گذاشتم و موهای نمناکم با هرحرکت من سُر می خورد می افتاد پایین..منم با حرص می فرستادم پشت..
تا اینکه بالاخره تشریفشون رو اوردن..همراش یه خانم بود که فوق العاده جلف لباس پوشیده بود..کمی که فکر کردم دیدم همون دختریه که تو
مهمونی شایان کنار آرشام دیده بودمش..
مانتوش که لابد واسه 13سالگیشه..چون خیلی تنگ و کوتاه بود..
شالش هم سرخ بود و کوتاه ..همرنگ مانتوش..
شلوار سفید که مچ پاهای خوش تراشش به خوبی خودشون روبه رخ می کشیدن..
و از همه بدتر کفشای تق تقی قرمز ِ جیغش بود که رو اعصابم سورتمه می رفت..
رفتم جلو و بهشون سلام کردم..
دختر ِ تنگه آرشام وایساده بود..آرشام درجواب سلامم فقط سرشو تکون داد و یه نگاه به سر تا پام انداخت..
ولی دختره با دیدنم تعجب کرده بود و هم اینکه نمی دونم چرا گوشه ی لبشو با حرص می جوید..
خب مگه مرض داری؟..!حیف اون ماتیک جیگری..هه همه رو خورد..
ارایشش زیادی تو چشم بود..
آرشام داشت با مشاورش اروم حرف می زد..منم دختره رو انالیز می کردم از اونطرفم اون منو زیر ذره بین گذاشته بود..
اقای شکوهی که رفت ..آرشام راه افتاد سمت مهمونخونه و دختره هم دنبالش رفت..
آرشام رو بالاترین مبل نشست و دختره هم رو نزدیکترینش به اون..
داشتم ازش پذیرایی می کردم که صداش توجهمو جلب کرد..
--عزیزم ایشونو معرفی نمی کنی؟!..
راست ایستادم و به آرشام نگاه کردم..
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: دلارام از امروز به عنوان خدمتکار مخصوصه من اینجا کار می کنه..
دختره چشمای سبزش باریک شد و گفت: ا.....ِچه جالب..
کجاش جالب بود که این فهمیده من نفهمیدم؟!..
رو به آرشام گفتم: چای می خورید یا قهوه؟!..
@romangram_com