#عروس_برف_پارت_247
و من و اون زودتر از همه به سمت قهوه خونه راه می افتیم..
خودش رو بهم نزدیک می کنه و می گه:با یه قلیون توپ چطوری؟
نگاش می کنم و اروم می خندم..
چشماش برق عجیبی دارن امروز..
اولین باری که قلیون کشیده بودم رو خوب یادمه..درست توی همین قهوه خونه بود!درست همین جمله بود!
به پشت سرمون که نگاه می کنم می بینم که امیر و گیسو مشغول حرف زدن و خندیدن هستن و اذر و رامین هم دست تو دست هم فاصله ی نسبتا زیادی باهامون دارن !
برمی گردم سمت یوسف و می گم:راستی تو مگه امروز کلینیک نباید می رفتی؟!
نگاهی کوتاه به صورتم می اندازه و میگه:چرا.ولی یه روز رو مرخصی گرفتن بد نیست.هست؟!
لبخندی میزنم و می گم نه و دولا میشم و یه گوله برف درست می کنم.یوسف هم به تبعیت از من کنارم می ایسته و با لبخند می گه:دلیل این همه عشقت به برف رو نمیدونم؟!
سرم رو بلند می کنم و نگاهش می کنم..ابرها جلوی نور خورشید رو گرفتن! گوله برف توی دستم رو گردتر می کنم و می گم:خودمم نمی دونم..فقط می دونم عاشق زمستونم!
"من عاشق زمستون بودم...عاشق اون روز برفی بودم که با یوسف شروعش کرده بودم و تنها دلیل علاقم به برف و زمستون ،یوسف بود"
با صدای گیسو نگاه از یوسف می گیرم و به سمتش می چرخم.لبخندی بزرگ روی لبشه!
تا می پرسه چرا اینجا نشستی گوله برف رو به سمتش پرتاب می کنم و گیسو که اماده ی جیغ زدن بود سعی می کنه ا خالی بده ولی گوله برف بهش برخورد می کنه و امیر علی و یوسف بلند بلند می خندن و من بلند میشم و می گم:بدجوری غافلگیرت کردم خانوم دکی نه؟!
در حالیکه پالتوی چرمش رو پاک می کنه می گه:یکی طلبت خانوم و در حالیکه میاد سمت امیر علی دستش رو می کشه و می گه:بیا بریم..این دوتا تنها باشن بهتره..حالشون جا میاد.
امیر که نگاه من و یوسف رو می بینه لبخندی میزنه و شونه ای بالا می اندازه و دنبال گیسو کشیده میشه.
سربالایی رو در سکوتی شیرین کنار یوسف بالا میرم.دستش که پشت کمرم قرار میگیره حس خوبی از حمایت رو بهم تزریق می کنه.
نگاهش می کنم.نگاهی که پر از قدردانیه و تشکر.
گوشه ای دنج و خلوت رو انتخاب می کنیم و همگی می شینیم.تا اومدن اذر و رامین یوسف 3تا قلیون و چای سفارش میده و بر می گرده پیشمون.
romangram.com | @romangram_com