#عروس_برف_پارت_248

به ساعت که نگاه می کنم تازه نزدیک 12 ظهر بود.

با اومدن اذر اینا دستی براشون تکون میدم و رامین من و بقیه رو می بینه و درحالیکه دست هاش رو دور شونه های اذر حلقه کرده به سمتمون میاد.

لبخندی تلخ کنج لبم می شینه!

چقدر دلم می خواست روزی می رسید که من و یوسف بی هیچ دلخوری و تردیدی کنار هم بودیم.

چقدر دلم می خواست که یوسف به من و خودش یه فرصت دیگه می داد.

فرصتی دوباره،برای شروع کردن از نو!یه شروع عاشقانه تر!

چقدر دلم می خواست زندگی برگشت داشت و من،تمام روزهای تلخی که گذرونده بودیم رو پاک می کردم و همه چیز مثل قبل بود..همه چیز خوب و رویایی!

اه می کشم و بازم به اذر و رامین که با عشق و بی تردید بهم نگاه می کنن چشم می دوزم...

چقدر دلم می خواست که برگردم به تمام اون روزهایی که من،حتی ثانیه ای به جدایی از یوسف فکر نمی کردم.

الان که فکر می کردم می دیدم واقعا حتی باورم نمی شد که نزدیک 3 سال از دیدن صورت مردی که در حد پرستش دوستش داشتم محروم بودم.

که حتی از شنیدن صداش دور بودم و عاجز!

حتی توی ذهنمم باور پذیر نبود که چطور تحمل کرده بودم..چطور اون روزهای سخت گذشته بود و چطور دوام اورده بودم بدون عشق!

ولی نه..اگه عشق به یوسف نبود مطمئن بودم که الان زنده نبودم..اگر حمایت های خانوادم نبود من الان یه انسان شکست خورده بیشتر نبودم.کسی که توی داروها و قرص های خواب اور غرق بود و نمی خواست که شکست هاش رو باور کنه!

من بعد از بابا..شکستم!داغون شدم..زندگیم از هم پاشید.دم نزدم..یوسف ترکم کرده بود !هر دومون رو تنبیه کرده بود با رفتنش و من،قلبش رو شکسته بودم!چی بدتر از این بود؟شکستن قلب یه مرد!

من اشتباه کرده بودم.تقاص هم داده بودم.اونی که باعث این اشتباه شده بود هم تقاص داده بود.نیما،و پدرش تقاص تمام اون روزها رو داده بودن!

ولی هنوز ارامشم کامل نبود.هنوز یه حس مبهم داشتم..حسی که هنوزم هر روز بهم دست می داد.

هر روز بهم تلنگر می زد و من به این حس فکر می کردم!

دست از فکر کردن بر می دارم و مشغول نوشیدن چای خوش رنگی که برامون اورده بودن میشم.امیر پیشنهاد پیست اسکی میده و اذر و گیسو از تله کابین های رو باز استقبال می کنن..


romangram.com | @romangram_com