#عروس_برف_پارت_246

تا رسیدن به توچا فک کنم از ترس یه چند کیلویی با گیسو کم کردیم.وقتی از ماشین اومده بودیم پایین هنوزم حس می کردم که توی ماشین نشستم و یوسف داره با سرعتی سرسام اور رانندگی می کنه.

از دیدن کوهی از برف که جلومون بود اونقدر به وجد اومده بودم که یادم رفته بود که بچه ها پیشمن.

وقتی جای پاهام روی برف ها می موند اونقدر حس خوبی بهم می داد که وصف کردنی نبود.

می شدم یه دختر بچه ی کوچولو که با باباش اومده بیرون و می خواد برف بازی کنه.

همیشه عاشق ادم برفی درست کردن بودم و ادم برفی هام از همه قشنگتر میشد.سرمای برف از دستکش هام رد میشد و حس خنکی برف،دمای بدنم رو پایین می اورد.

با صدای اذین اذین گفتن اذر بر می گردم سمتشون.

لبخند روی لبهای همشون نشسته بود.مطمئنا بهاینکه من رفته بودم توی حال و هوای خودم داشتن لبخند می زدند.

قدم های رفته ام رو برمی گردم.

اونقدر محوطه شلوغ بود و همه مشغول برف بازی بودن که دلم نمی خواست حتی ثانیه ای رو هم از دست بدم!با صدای تقریبا بلندی می گم:پس چرا وایسادین..بیاین دیگه و دولا میشم و یه گوله برف درست میکنم و پرتاب می کنم سمتشون..

گوله برف اصابت می کنه به امیر علی و امیرعلی هم فوری شروع می کنه..

وسط برف بازی هی اعتراض می کنه که چرا من پالتوی سفید پوشیدم و اینجوری همه ی نشونه هاش اشتباه میشه و من می خندم و براش زبون درازی می کنم و اون حرصی تر چند تا گلوه برف سمتم پرتاب می کنه و دنبالم می دوئه.

اونقدر برف بازی می کنیم که وقتی فارغ میشیم هم کلی برف خورده بودیم هم گونه هامون از سرما رنگ انداخته بود..

امیرعلی اونقدر بدجنس بود که پرتاب هاش هم درد اور بود..ولی یوسف و رامین ضربه هاشون ارومتر بود و کمی مراعات می کردن.

در حالیکه نفس نفس میزدم به سمت یوسف میرم می گم:چطوره بریم... قهوه خونه ی اون بالا و با دستم قهوه خونه رو نشون میدم.

لبخند میزنه!و به قهوه خونه نگاه می کنه.

هر دومون از اون قهوه خونه خاطره ی خوبی داریم.خاطره ی مشترک و دوستداشتنی!خاطره ای که بعد از گذشت چند سال هنوزم پررنگه!

چقدر خوب بود که اون هم الان داشت به خاطره ی مشترکمون فکر می کرد و لبخند میزد..

نگاهش رو از قهوه خونه می گیره و با صدای بلند وسط بحث امیر و گیسو میره و می گه:بچه بیاین بریم یه چیزی بخوریم.قهوه خونه اون بالاست..


romangram.com | @romangram_com