#عروس_برف_پارت_245

نگاهی به صورتم می کنه و با لحنی غمگین می گه:اره..مامان خیلی تنها میشه.تو که رفتی دیدم که داغون تر شد.منم که برم دیگه تنهاتر از همیشه میشه..امیر و هم که خودت داری می بینی..هنوزم سر و گوشش می جنبه!

کنارش میرم و درحالیکه دستش رو بین دست هام می گیرم می گم:تو غصه ی این چیزا رو نخور..هر چی شوهرت میگه گوش کن!زندگی که می دونین رو باید با هم بسازین.

از این روزاتون باید نهایت استفاده رو ببرین و شاد باشین!نزار چیزای سطحی دلتون رو چرک کنه.مامان هم که..بببین اذر جان اونا وقتی بچه دار شدن،خودشون می دونستن که یه همچین روزی رو می بینن!درست مثل خودشون که یه روزی رفتن سر خونه و زندگیشون،بچه هاشون هم همینطورن!

چشمکی زدم و ادامه دادم:بعدم تو دوتا میری ..مطمئن باش 3 تا برمی گردی و اروم خندیدم !شایدم بیشتر..

در حالیکه اروم ضربه ای به بازوم میزد گفت:خوش حال نباش..من اول باید خاله بشم بعدش تو!

گونه اش رو می بوسم و می گم:پس یعنی می گی به این زودیا باید قید خاله شدن رو بزنم؟!

لبخندی میزنه ومی گه:اره..بزن!

از جا بلند میشم و شالم رو بر میدارم و روی سرم درست می کنم و می گم:باشه...پس توام باید زیاد تو خماریه خاله شدن بمونی!

از توی اینه لبخند پهنی که به لب داره رو می بینم،نگاش می کنم و می گم:چیه؟چرا می خندی؟!به حرفم شک داری؟

از روی تخت بلند میشه و می گه:زیادم خوش خیال نباش!این اقایی که من می بینم تبش زیادی تنده! و غش غش می خنده و به سمت در اتاق میره و من با چشم هایی گرد شده به اذر و جمله ای که گفته بود نگاه می کنم.

دستم رو که روی هوا خشک شده مونده بود میارم پایین و رژ لبم رو تمدید می کنم و پوتین های ساق بلند چرم قهوه ایم رو که تازه خریده بودم از کمد بیرون میارم و می پوشم.دقایقی بعد از اتاق بیرون میرم.

اینا امروز یه چیزیشون بود.

تا من میرم توی پذیرایی خندشون رو قطع می کنن و همگی با هم از خونه بیرون میزنیم.

من و گیسو توی یه ماشین یوسف می شینیم.

رامین و اذر هم توی ماشین امیر علی.

تا رسیدن به توچال اینقدر دوتا ماشین ویراژ میدن و از هم سبقت می گیرن که کلی می خندیدم و من و گیسو جیغ یغ می کنیم که یوسف اروم تر رانندگی بکنه ولی یوسف مگه گوش میده!از بین ماشین ها لایی می کشه و صدای ضبط رو بلند کرده.

انگار یوسف شده بود پسر نوجوونی که کلی توی شور و حاله!

گاه گاهی که نگاهش از توی اینه به من می افتاد لبخند میزد و بیشتر گاز می داد و من و گیسو بیشتر صدای اعتراضمون بلند می شد و اون غش غش می خندید و می گفت:چقدر ترسویین شما دوتا!


romangram.com | @romangram_com