#عروس_برف_پارت_244
نگاهی به گیسو کردم و گفتم:ای جاسوس.حالا دیگه امار تعطیلی های منو هم داری اره؟!
گیسو که چشمکی میزد گفت:من؟نه...یوسف داشت!
صدای زنگ ایفون نشون میداد که کسی نیست جز یوسف!امیرعلی فوری بلند شد و دکمه رو فشرد و در رو باز کرد و دوباره برگشت و رو به من گفت:حالا ،حالش و داری بریم توچال؟نگو نه که یه چند دست کتک می خوری!
درحالیکه می خندیدم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:کتک و که تو باید بخوری داداش جون!چرا نیام؟میام!و از جام بلند شدم تا به یوسف هم خوش آمد بگم.
امیر علی که منتظر یه سوژه بود گفت:اخ اخ نگاه کنین..طرف چه پسرخاله زلیل هم هست و همگی با صدا خندیدند. و من چشم غره ای به امیر رفتم و به سمت در حرکت کردم.
در حالیکه لبخندی میزدم به شماره های اسانسور که یکی یکی زیاد میشد نگاه کردم.
از همین الان هم می تونستم بوی عطر تنش رو حس کنم و دلتنیگم رو برطرف کنم.
درب آسانسور که باز شد یوسف با قیافه ای بشاش و یه عبه شیرینیه بزرگ توی دستش روبروم ایستاد.
لبخندی زدم و سلام کردم.لبخند زد و جوابم رو داد و من عطرش رو بو کشیدم.
"چقدر توی این 4 روز دلم برای دیدن نگاهش که این روزها مهربون تر از تمام روزهای گذشته شده بود،تنگ بود.چقدر دلم تجربه ی لمس دوباره ی آغوشش رو می خواست.درست مثل اون روزی که توی بیمارستان از ضعف و سرگیجه از حال رفتم و یوسف در اغوشم کشید و وقتی چشم باز کردم بالای سرم ایستاده بود و با نگرانی حالم رو می پرسید و می گفت که چیزی نیست و بعد هم از اون قرص های صورتی بهم داده بود و من..چقدر توی اون لحظه حس کرده بودم که گونه هام هم رنگ صورتی به خودش گرفته و یوسف لبخند زده بود و لیوانی اب دستم داده بود."
وقتی باهاش دست میدم و دستم رو توی دستش می گیره و میگه:کم پیدا شدی خانوم؟
اخمی نمادین می کنم و می گم:من یا شما اقای دکتر؟!
خنده ای می کنه و می گه:هر دومون. و وارد خونه میشه.
با صدای امیرعلی که می گفت پس شماها دارین چکار می کنین؟اروم خندیدم و گفتم:دیدین؟من امیر علی و بهتر از همه میشناسم گفتم که یکم دیر بشه صداش در میاد.
گیسو که چشمکی میزد گفت:الان میرم حالش رو جا میارم و با خنده به سمت در رفت!
دکمه های پالتوی پشمی عروسکیه کوتاه و سفیدم رو یکی یکی بستم و از توی اینه به اذر نگاه کردم و گفتم:چه خبر از درس و دانشگاه خانوم خانوما؟!
اذر که روی تخت نشسته بود کش و قوسی به بدنش داد و گفت:همه چیز مرتبه!تصمیم گرفتیم وقتی این ترم تموم شد بلافاصله جشن عروسی رو راه بندازیم.رامین می گه دیگه دوران عقدمون داره طولانی میشه و ترم اخرم که هستم و بهانه بی بهانه! دلش می خواد بریم سر خونه و زندگیه خودمون.و آهی می کشه!
بر می گردم سمتش و می گم:قربونت برم..چرا آه می کشی؟!اونم حق داره دیگه..مرد ِ..تحملش مثل یه زن که نیست! دلش می خواد تو خونه ی خودش باشه!تو نگران چی هستی؟مامان و تنهاییش؟!یا نه خودت؟
romangram.com | @romangram_com