#عروس_برف_پارت_243

اواسط زمستان شده بود و برف سنگینی همه جا رو پوشونده بود.خوشحال از اینکه امروز نه کلینیک بودم و نه بیمارستان ،دست از نگاه کردن به برفی که زمین رو سفید پوش کرده بود کشیدم و به سمت آشپزخانه راه افتادم.

مشغول درست کردن نسکافه بودم که صدای زنگ آیفون توجهم رو به سمت سالن پذیرایی خونه ام جلب کرد.

دست از ریختن آب جوش درون لیوان سرامیکی و سفید رنگم برداشتم و با تعجب به سمت آیفون تصویری حرکت کردم. با دیدن اذر و گیسو بدون اینکه بپرسم "چه کسیه" دکمه رو فشردم.

تا قبل از رسیدنشون دستی به موها و صورت و لباسم کشیدم و وقتی از مرتب بودن خودم و لباس هام خیالم راحت شد به سمت در حرکت کردم.

باز کردن در خونه،با باز شدن درب اسانسور همزمان شد.

لبخندی زدم .گیسو..اذر..رامین و امیرعلی بودن.خوشحال از اینکه امروز از تنهایی حوصله ام سر نمیره با همشون حال و احوال کردم و به داخل خونه دعوتشون کردم.

امیرعلی که طبق عادت همیشگیش یه راست به سمت آشپزخونه میرفت با صدای نسبتا بلند گفت:خانوم و نگا...چه داشته به خودش هم میرسیده..

لبخندی میزنم و رو به رامین و بقیه می گم:با یه نسکافه داغ چطورین؟!

رامین که نگاهی به اذر و گیسو می کنه می گه:همین الان داشتیم می گفتیم توی این هوای سرد یه نوشیدنیه داغ می چسبه.

گیسو که تایید می کرد گفت:اره بابا...هوا بدجوری سرده،ولی دلچسبه!

لبخندی زدم و گفتم:پس الان براتون نسکافه میارم و در حالیکه نگاه خندانم به سمت امیرعلی بود که لیوان نسکافه ی من رو برداشته بود،داشت می نوشید، رو به گیسو گفتم:یوسف کجاست؟4 روزی هست که ندیدمش؟!

گیسو که دکمه های مانتوش رو باز می کرد گفت:اتفاقا بهش زنگ زدیم اونم تو راهه!داره میاد.

از جام بلند شدم و حین اینکه می گفتم"خوبه" به سمت اشپزخانه حرکت کردم.

دلم برای دیدنش تنگ شده بود و چقدر خوب بود که این دوریه 4 روزه امروز به پایان میرسید.

توی این 4 روز هر چی فکر کرده بودم که دلیلی برای زنگ زدن و شنیدن صدایش پیدا کنم،متااسفانه نتوانسته بودم هیچ دلیلی پیدا کنم ،و این ناامیدم کرده بود.

امیرعلی را با شوخی و خنده از اشپزخانه بیرون کردم و مشغول درست کردن نسکافه ها شدم.

با سینیه نسکافه به سالن برگشتم و در حالیکه کنار اذر روی میل دونفره می نشستم گفتم:چه عب...یادی از ما کردین؟نگفتین من از خوشی یه وقت سکته می کنم؟!

اذر که ریز می خندید گفت:لوس نشو آذین..ما که تازگی ها اینجا بودیم.بعدم دیدیم سر مامان و خاله بدجوری گرم شده ما هم گفتیم بزنیم بیرون.و در حالیکه نگاهی به رامین می انداخت گفت:طی یه نقشه ی از پیش تعیین شده زنگ زدیم به رامین و گفتیم که باید مرخصی بگیره و همگی با هم بریم توچال.و با لبخندی گفت:آمار تو رو هم که گیسو خانوم در اورد و یوسف گفت که امروز خونه ای!


romangram.com | @romangram_com