#عروس_برف_پارت_242

شام رو هم مهمون یوسف میشوم و ساعت 11 جلوی خانه مان می ایستد.

می چرخم سمتش و می گم:نمیای تو؟!

لبخندی میزنه ومی گه:نه دیگه..خیلی خسته ام.برم خونه فقط یه دوش بگیرم و بخوابم.به خاله و بقیه سلام برسون.

اروم می گم:باشه..توام سلام برسون. و به صورتش نگاه می کنم و می گم:بابت همه چیز ممنونم.روز خیلی خوبی بود.

انگار منظورم رو فهمیده بود.شادی که ناگهانی بهم سرایت کرده بود رو فهمیده بود!حسادتی که خیلی ناگهانی خوابیده بود را فهمیده بود.

لبخندی پرنگ تر از لبخند من میزنه و می گه:به منم خوش گذشت خانوم.

کیفم رو سفت توی دستم می گیرم و میگم:پس تو که نمیای؟!

دستی بین موهاش می کشه و می گه:برو بخواب..نه!توام خسته شدی امروز.این چند روز باقی مونده رو خوب استراحت کن.باید پر انرژی برگردی.هم بیمارستان هم کلینیک!

لبخندی میزنم و می گم :چشم.و دستگیره رو می کشم و در رو باز می کنم.

در رو که می بندم شیشه اش رو پایین می ده و می گه:فردا اگه شد میام یه سر بهت میزنم.کاری نداری؟

کیلیدم رو از توی کیفم بیرون می کشم و می گم:من خوبم.نه مرسی.تو یکم به کارت برس.و به چشم هاش نگاه می کنم و می گم:اروم رانندگی کن.شب بخیر.

لبخندی میزنه ومی گه:شب توام بخیر..در و باز کن برو تو،بعدش من میرم.

در رو اروم باز می کنم و می چرخم سمتش.

لبخندی میزنه و دست تکون میده.

دور شدن ماشینش رو نگاه می کنم و بعدش به داخل خونه میرم.

نفسی عمیق می کشم و روی صندلی هایی که توی ایونه می شینم.به ماه که پشت ابرها پنهان شده نگاه می کنم.عمیق بوی بارون و نم رو به ریه هام هدیه میدم.

حس می کردم اونقدر خوشحالم که امشب تا صبح از خوشحالی خوابم نمیبره.

روزها و ماه ها اینقدر زود می گذشت که باور نکردنی بود.


romangram.com | @romangram_com