#عروس_برف_پارت_241
"خانوم دکتر نوبخت و دکتر سعید تهرانی"
حرف های یوسف که تمام می شود از نوبخت می خواهد که کمی برایمان حرف بزند.
نوبخت با کلی ناز و اشوه شروع می کند.نمی دانم چرا نسبت به این زن حس حسادت در تمام تنم ریشه دوانده.
حتی نگاه هایش به یوسف را هم نمی توانم تحمل کنم.
گاهی حتی موقع صحبت هایش نگاهش هم نمی کنم و مشغول ور رفتن با لبه ی شالم میشوم و به روزی کهبایوسف برای خریدنش کل کل کرده بودم فکر می کنم و لبخند می زنم.
کلی از یوسف تشکر می کند و بعد به سعید تهرانی نگاه می کند.
از او و حمایت هایش برای شروع این طرح می گوید.از استقبالش می گوید ...در اخر هم می گوید که جناب دکتر سعید تهرانی نامزدش است! ولبخندی بزگ میزند و می گوید که دلش می خواسته که همین امروز که خیلی هم خوشحال است این شادی را با عزیزان و همکارانش تقسیم کند.
وقتی کلمه ی "نامزد"را می شنوم لبخندی عمیق میزنم و بر می گردم سمت غزل و برای اینکه مطمئن بشم که درست شنیدم می گم:غزل...گفت نامزدم؟!اره؟
غزل که نگاهی به من می کنه توی دست زدن های بقیه می گه:اره..حالا تو چرا اینقدر ذوق کردی؟!
لبخندم رو سعی می کنم جمع وجور کنم ولی نمی شود.اونقدر ذوق زده ام از شنیدن این خبر که وصفش ناممکن است.
باورم نمی شد که از دست نوبخت و نگاه هایش به یوسفم راحت شده ام.
با لبخند به سمت یوسف که ردیف جلو نشسته نگاه می کنم.مرد ِ من..مال من بود.فقط من.
اونقدر بقیه جشن افتتاحیه بهم خوش می گذره و سربه سر بچه ها و غزل می گذارم که همه از این شاد بودنم کمی متعجب می شوند .
غزل هم هی می گوید چی شده که کبکم خروس خوان شده!
بعد از نوبخت ،نامزدش"سعید تهرانی" کمی سخنرانی می کند و یک سری توضیحات می دهد و از بانی های دیگر و بانی های پنهانی هم تشکر می کند و در اخر هم دکتر مظاهر صحبت می کند و بعد همگی مشغول پذیرایی و گفت و گو میشن.
تقریبا سه ساعت توی کلینیک مانده بودیم و ساعت نه و نیم رو نشون می داد که که به همراه یوسف،جزو اخرین نفرات از کلینیک خارج شدیم.
بارون تندی که باریدن گرفته بود کف زمین ها و خیابان ها رو خیس کرده بود و بوی زمستان را به همراه اورده بود.
وای زمستان...چقدر خوب میشد اگر زودتر می امد و برف می اورد.کلی برف می اورد و من،کلی شاد می شدم.
romangram.com | @romangram_com