#عروس_برف_پارت_240
غزل کنارم روی صندلی می شینه.
به یوسف که مشغول حرف زدن با نوبخت و یه مرد دیگه که تا به حال ندیده بودمش بود،نگاه می کنم.مشغول نگاه کردن به یوسف بودم که صامتی که ردیف جلوم نشسته بود برمی گرده سمتم و سری برام تکون میده.
لبخندی بهش می زنم و به غزل نگاه می کنم و می گم:می دونی کی حامیه این طرحه؟!
کنجکاو می گه:نه..مگه تو می دونی؟!
لبخندی میزنم ومی گم:غــزل..اروم تر..اره می دونم.
از کنجکاوی کمی صداش رو میاره پایین و می گه:جون من؟بگو کیه دیگه؟!حتما دکتر مهرگان اره؟!
لبخندی می زنم و می گم:نه بابا..اونم یه کارایی کرده ولی حامیه اصلی،نوبخته!
قیافش رو کج می کنه و من با لبخند میگم:چته؟!
پشت چشمی نازک می کنه ومی گه:س بگو خانوم چرا اینقدر افاده داره..اوه اوه!شاید انصراف بدم از کارکردن توی اینجا!
اروم می خندم و می گم:منم موافقم.
لبخند میزنه وبا اشاره به سمتی که یوسف و نوبخت و اون مرد خوش تیپ و جوان ایستاده اند، میگه:پسرخالتون انگار می خواد سخنرانی رو شروع کنه!
به یوسف که برگه ای توی دستشه نگاه می کنم.راست می گفت.چطور یوسف بهم نگفته بود؟!
سکوت می کنم و منتظر نگاه می کنم.یوسف سمت جایگاه میره و برگه ای که دست بود رو روی میز میزاره و مستقیم نگاه اولش رو سمت نگاه من روانه می کنه.
لبخند میزنم و اون هم با لبخندی جواب نگاهم رو میده.
تبریکات یوسف که تموم میشه.شروع می کنه به نام بردن از اعضایی که قراره به طور حرفهای توی این کلینیک کار رو شروع بکنن.
از دکتر مظاهر و چندتای دیگه کمال تشکر رو می کنه و م یخواد که به افتخارشون دست بزنیم.
از بانی های اصلیه این طرح بزرگ و خیرانه تشکر می کنه و اسمشون رو میبره.
متعجب گوش می کنم.یوسف گفت بانی های طرح؟!
romangram.com | @romangram_com