#عروس_برف_پارت_239
لبخندی زدم و تک شاخه ی گل رو از بین انگشت هاش بیرون کشیدم.
به فاصله ی ورود و خروجمون از گلفروشی بارونی شدیدی باریدن می گیره!
پشت شیشه گلفروشی به بارون نگاه می کنم و می گم:اینجوری تو بری که خیس میشی یوسـف؟!
نگاهم می کنه و با ژستی با مزه می گه:از خود گذشتگی رو گذاشتن واسه این روزا دیگه!
لبخندی میزنم و می گم:لوس..به این میگن ازخودگذشتگی؟
به سمت فروشنده می چرخم و می گم:ببخشید آقا شما تو مغازه چتر ندارین؟بارون خیلی تند شده متاسفانه.
پسر که موهایی فشن شده داشت و چند دکمه ی اول پیراهن مردانه اش رو باز گذاشته بود نگاهی به من و یوسف کرد و گفت:یه چند لحظه صبر کنید من برم بالا یه نگاه بندازم!
لبخندی بهش زدم و اون هم رفت.به سمت بارون نگاه کردم و گفتم:ماشینت و برده بودی کارواش؟!
اروم تک خنده ای کرد و گفت:اره..ولی پولی که داده بودم سوخت دیگه!
با صدای پسر که می گفت بفرمایید اقا اینم چتر،هر دومون برگشتیم سمتش!یوسف چتر رو از دستش گرفت و گفت که چتر رو تا چندساعت دیگه براش میاره.
پسر با گفتن "قابلی نداره اقای دکتر" چتر رو دست یوسف داد.
بدون اینکه خیس بشیم هر دو سوار ماشین شدیم و یوسف به سمت کلینیک پر سرعت حرکت کرد.
وقتی رسیدیم ،دکتر مظاهر..دکتر نوبخت..و دکتر شایگان اولین نفراتی بودن که اونجا حضور داشتن و چندتایی هم مرد و زن، هنوز در حال راه رفتن و رسیدگی به کارها بودن.
با دیدن کلینیک مجهزی که روبروم بود توی دلم سوتی زدم.همه چیز واقعا عالی به نظر می رسید و نمی شد اسمش رو گذاشت کلینیک!این خودش یه بیمارستان خصوصی در ابعادی کمی کوچکتر بود.
ولی از لحاظ تکنیکی کاملا مجهز و به روز! با بهترین دکترا و البته ،نرس ها.
ساعت به 6 که نزدیک میشه کم کم کلینیک شلوغ میشه..
بعد از کمی حرف زدن با دکتر مظاهر و شایگان و تبریک گفتن به نوبخت همیشه اراسته، روی یکی از صندلی ها می شینم و به یوسف که میره گل ها رو از پیک تحویل بگیره نگاه می کنم.
به ساعت هم نمی رسه که نیمه ی راست کلینیک که مخصوص گل درستش کرده بودن پر از تاج گل و سبد گل های بزرگ و رنگی میشه.
romangram.com | @romangram_com