#عروس_برف_پارت_238

نگاهم می کند و می گوید:دکتر نوبخت!

لبخندم کم کم محو می شود.سرم را به سمت روبرو می چرخانم و اروم می گویم:خودم می دونستم!

بار دیگه صدای خنده ی بلندش فضای کوچک ماشین را پر می کند و با خنده بریده بریده می گوید:منم می دونستم که می دونستی!

این بار من هم اروم می خندم و زیر لب "بدجنسی" نثارش می کنم.

ولی از اینکه حدسم به یقین تبدیل شده بود اونقدر ها هم خوشحال نمیشم.همش دلم می خواست حدسم غلط از اب در می اومد،ولی..

جلوی گلفروشی می ایسته و فوری از ماشین پیاده میشه و درب سمت من رو هم باز می کنه و توی پیاده شدن کمک می کنه.

در حالیکه کنارم به سمت درب شیشه ای بزرگ گلفروشی قدم برمیداره دستش رو پشت کمرک میزاره و می گه:اگر خوشت نیومد نظرت رو بگو که یه تغییراتی توش انجام بدیم.ولی من طرحشون رو از توی ژورنال گلش انتخاب کردم.

نگاهی کوتاه بهش می اندازم و " باشه " ای میگم!

بوی انواع و اقسام گل و گیاه ها توی گلفروشیه بزرگی که داخلش بودیم ،پیچیده بود.اونقدر هوا معطر بود که دلم نمی خواست به جشن افتتاحیه کلینیک برم.

به گل ها که اماده شده بودن نگاه کردم.هیچ نقصی نبود.دوتا دسته گل بزرگ از گل های مریم و رز و ارکیده های رنگی!

نگاهم خیره ی گل ها بود که شاخه گل رزی جلوی صورتم قرار گرفت و دست های یوسف.

-به نظرت چطورن؟

لبخندی زدم و به سمت گل سرخ توی دستش خم شدم و بوییدمش.

دم عمیقم رو با بازدم بیرون دادم و گفتم:عالین!

حس کردم بهم کمی نزدیکتر شد.

-نمی خوای این گل و بگیری؟!

شیطون گفتم:مگه برای منه؟!

اروم کنار گوشم گفت:برای توئــه!


romangram.com | @romangram_com