#عروس_برف_پارت_237

مامان سفارش من رو می کنه و من گونه اش رو می بوسم و ازش خداحافظی می کنم و سوار جنسیس مشکی اش می شوم.

در ماشین را که برایم باز می کند بوی ادکلن خنک و تلخش ،دلم را مالش می دهد. توی ماشین که میشینیم دستی برای مامان تکان می دهد و پر سرعت دور میشود.

هنوز پیچ کوچه را رد نکرده بودیم که بر می گردد سمتم و با لبخندی پهن نگاهم می کند و می گوید:خوبــی که؟!

نگاه ا موهای مرتب و اراسته اش می گیرم و به چشمانش نگاه می کنم:خوب ِ خوب!فقط این دستم...

با شیطنت نگاهی به دستم می اندازد و دست راستش را به سمت اتل دستم نزدیک می کند.متعجب نگاهش می کنم که می خندد و می گوید:چقدر دلم می خواد یه بار یه یادگاری بنویسم روش!

خنده جای تعجبم را می گیرد.یاد یک خاطره ی دور در سالهای دور می افتم.

-یوسف؟

فوری می گوید:جانم؟!

لبخندی کوتاه می زنم و می گم:الان کجا داریم میریم؟!

-الان داریم میریم گلفروشی..می خوام ببینم گل هایی که سفارش دادم رو می پسندی یا نه؟بعدم میریم کلینیک! چطور؟! مگه تو می خوای جایی بری؟

-نه..فقط به مامان گفتی جایی کار داری ،کنجکاو شدم!و به نیم رخش نگاه می کنم و ادامه میدم:یکمم استرس دارم..یعنی الان همه توی کلینیکن؟!

تمام رخش را به سمتم می چرخاند و با مهربانی می گوید:استرس برای چی؟!همه که نه...ولی اونام تا 40 دقیقه دیگه میرسن!ولی وقتی ما میریم کسی زیاد اونجا نیست.

"آهانی" می گویم و سعی می کنم ساکت بمان، ولی نمی شود!دلم می خواهد زودتر حدسم را به یقین تبدیل کنم.

-یوســف..می خوای بگی حامیه این طرح کیه؟!

و به نیم رخش نگاه می کنم..بدون اینکه سرش را به سمتم بچرخاند می رسد:یعنی نیمتونی این چندساعت و هم تحمل کنی؟!

با دلخوری می گویم:اخه این قایم موشک بازی ها چیه؟!بالاخره که همه می فهمن!

با صدای بلند می خندد و می گوید:اگه دوسداری بدونی،باشه می گم.

تیز نگاهش می کنم و لبخند میزنم.


romangram.com | @romangram_com