#عروس_برف_پارت_236
و هر دو مرد بعد از پچ پچی صدای غش غش خنده شان به هوا می رود و گیسو چشمکی بهم میزند و می گوید:نوبتی هم باشد،نوبت اوست و به شوخی از جایش بلند می شود و به سمت امیر علی که از همه جا بی خبر است می رود و من فقط می خندم. و به این فکر می کنم که امروز، چقدر خندیدنم ،چقدرخوشحال بودم و یوسف کنارم بود ،یوسف و نگاهش...!یوسف و لبخندش .
نگاه از اینه می گیرم .اونقدر ها هم ارایشم با دست چپ بد نشده بود.هر چند که نهایت تلاش رو کرده بودم.
اذر را صدا میزنم تا بیاید و خط چشمم را بکشد.می دانم که از پس این یکی واقعا بر نمی ایم.
-آذر..آذر..کجایی؟بیا دیگه!
صدای اومدن گفتنش را می شنوم و با وسواس بار دیگه توی اینه به خودم نگاه می کنم.همه چیز صورتم خوب بود.با خط چشم ارایشم کامل میشد و بعدش هم بایدبرای رفتن اماده میشدم.
امروز روز افتتاحیه کلینیک بود.دلم می خواست اراسته تر از همیشه بودم ولی با این اوضاع دستم!نگاه از اینه می گیرم و به ساعت می دوزم.
تا 37 دقیقه ی دیگر یوسف می امد و من هنوز خط چشمم را نکشیده بودم.37 دقیقه ی دیگر یوسف می امد و من هنوز،منتظر اذر روی صندلی پایه کوتاه میز ارایشم نشسته بودم .
خط چشم پهن ،انگار ارایشم را تکمیل کرد.به کمک اذر مانتو را پوشیدم . همانی که یوسف برایم خریده بود.شالم را می اندازم.همان شالی که طرحی شاده داشت و مهم تر انکه، یوسف برایم خریده بود.
رو به اینه می چرخم.دستم را روی قلبم می گذارم.قلبی که برای یوسف بود!
آذر به به و چه چه راه می اندازد و می گوید که چه خواهر خوش تیپی دارم!می خندم و لپش را می کشم.چقدر خوب بود حس داشتنش!
از پله ها پایین میروم.دقایقی کنار مامان مینشینم و به نگرانی های مادرانه اش گوش می کنم.قول میدهم که مواظب خودم باشم و جای نگرانی نیست.باز هم تاکید می کند که دلش نمی خواهد از کمکی که در خرید وسایل و تهیزات پزشکی کلینیک کرده کسی باخبر شود و نامش پنهان بماند بیشتر راضی ست!
اشک در چشمهای روشنش جمع می شود و می گوید که تمام این کارها را برای ارامش پدرت انجام دادم.می گوید که او هم،همیشه دست به خیر بوده و توی این کارها حمایت می کرده.
پشت دستش را نوازش می کنم و برای چندمین بار خیالش را راحت می کنم که کسی نخواهد فهمید!
صدای زنگ ایفون با نگاه کردن من به ساعت هماهنگ میشود.کیفم را برمی دارم و کنار مامان به سمت درخروجی حرکت می کنم.
مامان پشت ایفون به یوسف اصرار می کند که به داخل بیاید ولی انگار قبول نمی کند.
کفش های پاشنه 5 سانتیم رو می پوشم و کیفم را از روی زمین برمیدارم.مامان طاقت نمی اورد و تا جلوی درب خروجیه حیاط هم می اید.
نیمه های راه یوسف به داخل حیاط سرک می کشه و وقتی من و مامان رو می بینه با صدایی بلند می گه:سلام به خانومای خوشگل!
مامان کلی تعارف می کند که به داخل بیاید ولی یوسف،قبول نمی کند و می گوید که یه جا هم کار دارد و باید زودتر برویم.
romangram.com | @romangram_com