#عروس_برف_پارت_235

تا رسیدنمان به خانه گیسو دو بار دیگر هم زنگ میزند و بار اخر یوسف گوشی را از دستم می قاپد و اراجیفش را گوش می کند و صدایخنده اش کل پاساژ را بر می دارد.معلوم نیست گیسو چه گفته بود که تا رسیدنمان به خانه خنده از لبهایش دور نمی شد.

با اصرار برای من هم یه مانتوی پاییزی و یه شال ستش را می خرد. وقتی ماتو را می پوشم لبخند میزند و می گوید:چه خوب شد که امروز دستت رو اتل بستی!

توی اینه ی اتاق پرو خودم و او را که پشت سرم ایستاده نگاه می کنم:اونقدرام خوب نشدا!همش به ضررت شد!

می خندد و زیر لب می گوید:این ضررها خواستنی و دوستداشتنی اند.

توی ماشین کنارش که می نشینم بار دیگه ازش تشکر می کنم و با کمی شیطنت می گویم که اگر می دانستم همیشه همین آش بود و همین کاسه،در مواقع خرید حتما همراهی اش می کردم! و به لباس هایی که برایم خریده اشاره می کنم.

ولی او،فقط نگاهم می کند و خیره در مردمک های گرد چشمانم می گوید:با کمال میل حاضرم همچین هدیه ای رو قبول کنم!

خیره نگاهش می کنم،ولی نگاهش را به جاده می دوزد و دستش برای روشن شدن ضبط بلند میشود. چشمانم را می بندم و تا رسیدن به خانه تمام جملات خوبی را که امروز به کار برده بود برای خودم تکرار و تکرار می کنم و لبخند میزنم.

وقتی وارد خونه میشیم گیسو به سرعت خودش را به من و یوسف می رساند و بای سلام و علیک،درست مثل بچه هایی که عاشق خرید هستن و لباس های نو،پلاستیک های خرید را از دست یوسف روی هوا میزند و مشغول بازرسی می شود.

صورت خاله و مامان را می بوسم.اذر با رامین بیرون بود.

حتما داشتند زیر نم نم بارون قدم می زدند.مثل ان شبی که یوسف کنارم بود و ما هم،قدم زدیم.

گیسو که لباس ها رو زیر و رو کرده بود و خیالش راحت شده بود نگاهم کرد و گفت:اینا سلیقه ی توئه اره؟!

لبخندی میزنم و به یوسف نگاه می کنم.او هم لبخند میزند.

-ای...سلیقه و اتفاق نظر هردومون بود.

جوری نگاه می کند که انگار می گوید"اره جون خودت"

یوسف را بعد از خوردن چایش مجبور می کند که کت و شلوار را بپوشد.انقدر می گوید که یوسف از رو می رود و با تمام خستگی های امروزش بار دیگه لباس رو می پوشه.

زورش به من نمی رسه!3 نفر بودن که ازم حمایت کنن.مامان.خاله و البته یوسف!همگی می گفتند که من رو اذیت نکنه و کمی مراعات دستم رو بکنه که همین امروز هم زیادی ازش کار کشیدم و حرکتش دادم.

وقتی یوسف اراسته می اید چشم های گیسو گرد شده و توی نگاه خاله و مامان تحسین فوران می کنه!و من،با لذتی وصف نشدنی به مردی که بیشتر از جانم دوستش دارم نگاه می کنم و توی دل و نگاهم تحسین می کنم این همه مردانگی و جاذبه را!

وسط تعریف های ما امیرعلی هم از راه می رسد و به شوخی می گوید:نکنه خبریه و رفتی قاطی مرغا؟!


romangram.com | @romangram_com