#عروس_برف_پارت_234
گیسو مراعات نمی کرد.می دانست یوسف ،هم خودش تیز است و هم گوش هایش!و اینکه من، جلوی یوسف نمی تواسنتم جواب گستاخی های خنده دارش را بدهم و فقط تهدیش کردم که بعدا به حسابش میرسم."
وقتی ازم می پرسه که کی برمی گردیم به یوسف و دست های پر از خریدش نگاه می کنم و می گویم:داریم کم کم میایم خونه!یکم اروم بشینی،ما هم میرسیم.
لبخند پهن ِ روی لب یوسف رو از گوشه ی چشم هم می توانم تشخیص دهم.
می داند که گیسو ..که خواهرش..چه فلفلی ست ..فلفلی آتیشی !
تا قطع می کنم فوری می گه:چرا گفتی زود میریم.هنوز کلی کار داریم بابا...و با نگاهی شیطون می گه:با یه قهوه چطوری دختر خاله؟!
اخمی کمرنگ می کنم و پشت چشم نازک می کنم به تمام دخترخاله گفتن هاش و شنیدن هام.به ساعت نگاه می کنم و می گم:زشته مامان اینا رو زیاد منتظر بزاریم پسرخاله!و زبونی برایش در می اورم.
می خندد.
پر حرص نگاهش می کنم.
خنده اش را جمع می کند ومثلا جدی می شود.چینی بین دو ابرویش می اندازد.
-زشت اینه که تو بدون خرید از اینجا بیرون بری..زشت اینه که تو بدون این که حتی چیزی بخوری بری خونه!مطمئنم خاله پوستم و می کنه که چرا از دخترش این همه کار کشیدم و یادم رفته بهش برسم!
لبخند میزنم.امان از دست یوسف!چیزی را که می خواست و باید انجامش می داد را به هر بهانه ای که بود به دست می آورد.
"حتی خوردن یک فنجان قهوه توی یک گوشه از تریای دنج و کلاسیک!"
اروم می گم:چرا مامانم و هی واسطه می کنی تـو؟بعدم کی بود چند دقیقه ی پیش شیر موز خورد؟ کی بود برام از اون مغازه ی اون طرفی اسنک با طعم پنیری خرید؟!و با خنده میگم:ولی بیشترش رو خودش خورد؟هــان؟!
کمی سرش را به سمتم کج می کند.لبخند دارد...نگاهش هم! ولی مثلا، متفکرانه می گوید: اِ کــی بود؟!و با دست به تریای دنج و کوچیک روبرویمان اشاره می کند.
اونقدر در کنارش بودن خوب و لذت بخش بود که نمی دانستم چطور است که گذر زمان رو احساس نمی کنم!
وارد تریا میشم . روبرویش می نشینم.
او، یوسف ِ من، سفارش دو فنجون قهوه ی اسپرسو و کیک شکلاتی،فندقی می دهد.
تا آوردن قهوه ها از کلینیک و اتمام کارها و شروع کار جدید کلینیک حرف میزند و من،فقط به آهنگ صدایش گوش می دهم **
romangram.com | @romangram_com