#عروس_برف_پارت_233
تاب نگاه سنگین و پر معنیش رو ندارم.انگار این نگاه نفسم رو حبس می کنه!از هیجان!از عشق...
فوری نگاهم رو از اسمون نگاهش می گیرم و به سمت میز شیشه ای قدم برمیدارم و اون یکی کراوات رو برمیدارم و این بار میدم دست خودش و می گم:بیا بریم جلو اینه ه خودت هم توی اینه ببینی هان؟!
موافقتش رو با گرفتن کراوات از دستم ،اعلام می کنه.کنارش می ایستم و توی اینه بهش نگاه می کنم.چقدر امروز ،توی این کت و شلوار،توی این مغازه،با این کراوات انتخابیه من،شبیه تازه داماد ها شده بود!
لبخندی میزنه و می گه:این سه تایی که انتخاب کردیم خیلی رنگ بندی هاش قشنگه!نظرت چیه سه تاش رو برداریم؟!
با لبخند می چرخم سمتش و می گم:یوسف..چقدر تنبلی تو !یعنی اینقدر سخته توی اینه نگاه کنی و نظر بــدی؟!
اروم تک خنده ای می کنه و سرش رو میاره نزدیک و می گه: من به سلیقه ی خانوم ِ خوش سلیقه ام ایمان دارم!
و بعد از گفتن این حرف،به سرعت با قدم های بلند ازم دور میشه و من، بهت زده رفتنش به سمت فروشنده رو نگاه می کنم و توی ذهنم جمله ای که گفت رو، حلاجی می کنم!
یوسف..به من،گفته بود خانوم خوش سلیقه!
من، خانوم خوش سلیقه ی یوسفم شده بودم و این عالی تر از هر چیز بود!
لبخند میزنم و به سمتش میرم.
یوسف..تمام رویای من بود و داشت به حقیقت می پیوست این رویا!
صدای زنگ موبایلم که بلند میشه ،حس می کنم که کسی نیست جز گیسو!
حس ششم کاملا اگاهانه عمل کرده بود.لبخند میزنم و به یوسف که منتظرانه ،برای اینکه بفهمه چه کسی پشت خطه، نگاهم می کنه می گم:گیسوئه .و جواب میدهم!
"از ان طرف خط کلی سر به سرم می گذارد.به همراه خاله امده اند خانه ی ما.بدجوری کوک و سرحال است انگار!
غش غش می خندد و می گوید که یک دانه برادرش را به تور زده ام و دلش را برداه ام!
اروم می خندم و لبم را گاز می گیرم.
شوخی می کند و می گوید یه دانه برادرت را به تور می زنم و دلش را میبرم!
بلندتر می خندم و اعتراض گونه، صدایش میزنم.
romangram.com | @romangram_com