#عروس_برف_پارت_231
چشمام و ریز می کنم و نگاش می کنم:داری وسوسه ام می کنی؟!
اروم می خنده و شونه بالا می اندازه!
گوشیم رو از توی کیفم در میارم که به مامان زنگ بزنم که فوری میگه:داری چکار می کنی؟!
شماره مامان رو میارم و قبل ازاینکه دکمه رو بزنم می گم:زنگ بزنم بگم دیر میام!
گوشیم رو از بین دستم بیرون می کشه:خودم بهش خبردادم!
به راستی که این بار خندم می گیره!یوسف ِ بدجنس!از اینکه می دونست من پیشنهادش رو قبول می کنم کمی کفری میشم،ولی از اینکه دست دلم جلوش رو شده بود اونقدرها هم بدم نمی اومد!
چپ چپ نگاش می کنم که می گه:چیه بابا...خاله هم استقبال کرد.گفت یکم هوا بخوری خوبه!و بازم لبخند تحویلم میده!
لبخندی میزنم و در حالیکه صورتم رو می چرخونم به سمت روبروم می گم:از دست تو و اون خاله جونت!توطئه گرید!
از اتاق پرو که بیرون میاد،لبخندم پررنگ تر میشه!
پیراهن خوش دوخت سفید که مارک کوچکی روی سینه ی چپش حک شده و شلوار مشکی کمی براق!
نگاه پر تحسینم رو که می بینه قدمی به سمتم بر میداره و می گه:چطوره خانوم؟!
لبخندی میزنم و می گم:میشه کتش رو هم تنت کنی؟!
چشمکی میزنه و می گه:اساعه!
مشغول پوشیدن کت میشه و من چندین و چندبار توی همین چند لحظه ی کوتاه که کمتر از 30 ثانیه بود قد و بالاش رو با نگاهم رصد می کنم.
شنیده بودم وقتی می گفتن کسی رو که دوست داشته باشی،حتی به کوچکترین چیزهای مربوط به اون هم علاقه مند میشی،ولی من علاقه مند نبودم،من عاشق تمام چیزهای مربوط به یوسف بودم.
کت پوشیدنش که تموم میشه برمی گرده و نگاهش رو از اینه ی داخل اتاق پرو می گیره و با نگاهش ازم نظر می خواد!
به سمتش میرم..اروم و با قدم هایی منظم.
می دونم که از لبخند روی لبم خودش متوجه شده که چقدر از این کت و شلوار خوشم اومده و چقدر بهش میاد!
romangram.com | @romangram_com