#عروس_برف_پارت_229
با دیدنم اون هم متعجب میشه و بعدش فوری لبخند میزنه و می گه:سلام عزیزم..خوبی؟!سفر خوش گذشت؟ و نگاهش به دستم می افته و قبل از اینکه جوابش رو بدم می گه:آخ آخ دستت چی شده؟!
نگاهی به دستم و نگاهی به صورت اراسته و مرتب نوبخت می کنم و می گم:چیز خاصی نیست.یه شکستگیه!
اروم و ملایم می خنده و می گه:پس معلومه سفر زیاد هم خوب نبوده!و فوری می گه:ندیدی مهرگان کجا رفت؟
از قصد و به طعنه می گم:منظورتون دکتره؟!
اروم می خنده و می گه:اره گلم..داشتیم حرف میزدیم ولی...
دیگه حوصله شنیدن صداش رو نداشتم.بی حوصله گفتم:رفتن سمت سالن.
تشکر می کنه و قدم هاش رو تند به سمت سالن برمی داره. و من رفتنش رو نگاه می کنم و حرص می خورم.
نگاهم رو از بارونی که نم نم می خورد به شیشه ها می گیرم.
با صدای اهنگ ملایمی که از ضبط پخش میشه چشمام رو روی هم میزارم.چقدر خوب میشد اگر همه ی روزای بارونی یوسف کنارم بود .مثل اون شبی که کنارم بود و با هم قدم زدیم و زیر بارون خیس شدیم..
بوی عطر خنک یوسف فضای ماشین رو پر کرده بود !نفسی عمیق می کشم.
پر از ولع!پر از خواستن پر از عشق!
صدای زمزمه وارش رو همراه با خواننده میشنوم و اروم لبخند میزنم.
از بس این چندوقت کارم بخور و بخواب بوده به راستی که امروز خسته شده بودم و دلم می خواست کمی بخوابم.
هر چند توی بیمارستان هم کار خاصی نکرده بودم و همش با بچه ها مشغول حرف زدن بودم یا با دیدن نوبخت حرص خورده بودم یا نگاه های دکتر صامتی رو هضم می کردم.
صدای اروم یوسف خلوتم رو بهم میزنه:آذیــن؟
کمی درز بین چشمام رو باز می کنم و سرم رو به سمتش می چرخونم:بلــه؟
اروم لبخند میزنه و می گه:حال داری بریم یکم خرید کنیم؟میترسم وقت نکنم این کی دو روز برم واسه خرید!
"یوسف چی می گفت؟من از خداخواسته بودم که ساعت های بیشتری رو کنارش بگذرونم"
romangram.com | @romangram_com