#عروس_برف_پارت_228
کمی اذیتش می کنم:افتتاحیـه؟مگه من گفتم میام؟!
تکیه میده به میز و می گه:مگه من اجازه میدم نیای؟!
لبخند کمرنگی می زنم.اونم داشت لجبازی می کرد با من!
فوری می گم:مگه باید تو بهم اجازه بدی؟!
کمی سرش رو می خارونه و مثلا در حال فکر کردن می گه:اینجوری فکر کنم!
اهانی می گم و زیر لبی می گم:خوبه.پس فکر کن!
نگاهش تیز می شه و می گه:چیزی گفتی دخترخاله؟!
با حرص نگاش می کنم و نوچی می گم "بازم بهم گفته بود دختر خاله" اه لعنتی.
فور ی می گه: ساعت چند می خوای بری خونه؟!
بجای جواب به سوالش می گم:خودم با آژانس برمی گردم.و با طعنه ادامه میدم.
-شما به کارای افتتاحیه و خانوم نوبخت برسین!میدونم که سرتون بدجوری شلوغه!قابل مشاهدست.
دردم رو میفهمه.اروم می خنده و درحالیکه سرش رو نزدیکم میاره می گه:با آژانس رفتنت رو هم دیدم.خودتم دیدی که سر از کجا در آوردی.پس...میام دنبالت.بعدش هم،فضولی و حسودی موقوف!و در حالیکه سرش رو عقب می کشه می گه: ساعت 5 خودم میام دنبالت و باهم میریم خونتون.اوکی؟
پشت چشمی نازک می کنم که با جدیت میگه:آذیــن ..بیام و نباشی نه من..نه تو!
پرونده رو برمیداره و بدون اینکه به سمت نوبخت که داره حرف میزنه با تلفنش حتی نگاهی هم بکنه،به سمت سالن میره.
نوبخت که اینقدر درگیر حرف زدن با تلفنش بود،متوجه رفتن یوسف نشد.وقتی تلفنش تموم شد کمی اطراف رو نگاه کرد و بعدش اومد سمتم.
سرم رو به پرونده ی جلوم گرم کردم و نادیده گرفتمش.
با صدای نازک و پر از ناز و اشوه اش گفت:ندیدین دکتر مهرگان کجا رفتن؟!
سرم رو از روی پرونده بلند می کنم و بجای جواب سوالش می گم:سلام خانوم دکتر!
romangram.com | @romangram_com