#عروس_برف_پارت_227
لبخندی میزنم و می گم:عزیزم کم سعادت بودی دیگه!
می خنده و می گه:اووف .ولی الان پر سعادت شدم و در اغوشم می گیره.طولی نمی شه که یکی یکی بچه های بخش دورم جمع میشن و سر و له ی صامتی هم پیدا میشه!
با دیدنم و وضع دستم بنده خدا اینقدر متعجب میشه که فکر کنم همه می فهمن تعجبش رو!
گلگی می کنه که چرا خبر ندادم تا برای عیادت خدمت برسه؟!ازش تشکر می کنم و می گم که خودم خواستم که کسی به زحمت نیفته!
لبخندی میزنه و می گه:امان از دست شما خانوم ها!که مسافرت رفته بودین بله؟و اروم می خنده .
لبخندی میزنم.ولی نه از روی شادی..از روی غم!این چندروز چقدر مجبور شده بودم برای حفظ ظاهر دروغ بگم و این اذیتم می کرد.
کمی خودم رو با غزل و بچه ها سرگرم می کنم و وقتی که غزل میره برای عمل کمی پرونده ها رو زیر و رو می کنم.
با شنیدن صدای خنده ی اشنایی سرم رو بلند می کنم و با دیدنشون ،اون هم کنار هم،اخم ها فوری جمع میشه!
نوبخت و یوسف!باز هم کنار هم.
چقدر دلم می خواست سر یوسف داد میزدم و می گفتم از اینکه کنار نوبخت قدم بر میداره بدم میاد.از اینکه کنارش می خنده و صدای خنده ی بلندش به گوشم میرسیه بدم میاد..حسودیم میشه!اشکم در میاد!
یوسف نمی دونست و خبر نداشت که من اومدم بیمارستان.بدون اینکه متوجه حضورم شده باشه با نوبخت به سمت میز میاد و در حالیکه هنوز نگاهش به نوبخته تکیه میده به میز و می گه:خانوم گلدوست بی زحمت پرونده اتاق 213 رو بده؟!
پرونده رو بیرون می کشم .صدای زنگ موبایل نوبخت رو می شنوم.دور شدنش رو می بینم و اروم به سمت یوسف،ا پرونده توی دست،قدم برمیدارم.
سرش با ساعت مچیه توی دستش گرمه!ولی همین که یه تک سرفه می کنم سرش رو بلند می کنه ودرجا با دیدنم جا می خوره و نگاهش رنگ تعجب می گیره!
پوزخندی میزنم و پرونده رو از خروجیه شیشه میدم دستش و می گم:خوش میگذره دکتــر؟!
پرونده رو می گیره و همونطور که هنوز توی نگاهش تعجب دیده میشه می گه:آذیــن؟تو اینجا چکار می کنی دختر؟
عادی نگاهش می کنم :باید زنگ می زدم می گفتم که دارم میام بیمارستان؟!
متوجه بدخلقیم میشه.
اخماش رو می کشه توی هم و می گه:نخیـر.منظورم اینه که تو باید استراحت کنی.می دونی که دلم می خواد روز افتتاحیه سرحال باشی!
romangram.com | @romangram_com